<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003</id><updated>2012-02-16T19:04:42.368-08:00</updated><title type='text'>خویشتن</title><subtitle type='html'>ماهنامه آرش در شماره ی ۹۷ خود مصاحبه ای با سیبا نوبری٬ فعال سیاسی و تواب سابق انجام داده که بحث انگیز است. به همین دلیل "خویشتن" تصمیم به برپایی یک تریبون آزاد گرفته تا اهل قلمِ علامند بتوانند به بازتاب دیدگاه های خود  بپردازند. این پایگاه اینترنتی مقالاتی از سودابه اردوان، بهروز سورن، مهستی شاهرخی، بهروز شیدا، رامین مولایی، نانام، علی نگهبان، حسین نوش آذر، پیمان وهاب زاده و...  در این زمینه به چاپ خواهد رساند. در صورت تمایل  مقالات و نظرات خود را به نشانی پایین صفحه ارسال کنید.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>6</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-8419603658575610696</id><published>2007-02-18T17:42:00.000-08:00</published><updated>2007-02-19T04:21:25.290-08:00</updated><title type='text'>بازجویی و تکرار تراژدی  آیین تواب سازی در قالب مصاحبه مدرن / داریوش برادری</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آسیب شناسی روانشناختی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مصاحبه مجله آرش با زندانی سیاسی و تواب سابق خانم سیبا معمار نوبری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مسائل مربوط به حضور خانم زیبا نوبری در جلسه زنان و ملاقاتش با زنان هم سلولی سابق، زنده شدن یادهای دردآور گذشته و درگیریهای لفظی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وجمعی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نیز بحثهای بعدی در باب تواب و قهرمان، بایستی برای عموم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آشنا باشد، زیرا یکی از موضوعات جنجال برانگیز سال قبل در خارج از کشور بود. اما سوال این است که چرا این موضوع ساده، در عین دردناکیش،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اینقدر بحث برانگیز شد و این همه مقاله و بحث را بدنبال خود کشید و حتی مجله آرش یک ویژه نامه در موردش انتشار داد و این مصاحبه اخیر را انجام داد(1). بحث شکسته شدن مقاومت زندانیان سیاسی و لو دادن رقیبان موضوع تازه ای نیست و شاید تنها در جمهوری اسلامی با پدیده تواب سازی، به اوج تازه ای از آن، بویژه بخاطر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شرکت توابین در تیر خلاص زدن به هم سنگران خویش، می رسد. این حوادث اما در زندان هیتلری و یا زندان پینوشه نیز به اشکال دیگری صورت می گرفت. مطلب در واقع ساده است و آن اینکه که در زیر فشار یک سیستم و زیر فشار شکنجه، یک قربانی بر علیه یک قربانی دیگر مورد سوء استفاده قرار می گیرد و اینگونه در واقع یک قربانی بتوان 2 است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;زیرا اکنون هم زجر شکنجه بر تن و روح خویش را دارد و هم زجر درونی لو دادن یاران و عذاب درونی را. اینکه نیز یک زندانی سابق از دیدن یک تواب ناراحت شود و دردهای گذشته به سراغش آید، قابل فهم است، زیرا مورد ظلم واقع شده است، بویژه از طرف یک هم سنگر سابق. اینکه هر دو طرف برای گفتگو با یکدیگر مشکل داشته باشند و حتی تواب و یا قهرمان برخورد افراطی کند، قابل فهم است. اما اینکه این بحث به آنجا کشیده شود که خط قرمزی میان تواب و قهرمان کشیده شود و پیوند اساسی میان آنها به سان قربانیان شکنجه دیده نشود و حتی به بحث لزوم اعتراف کردن تواب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در ملع عام به خیانتهایش، لزوم بزرگ شمردن و آرمانی کردن قهرمانان خورد نشده و عمل تواب را اختیاری و آزادانه مطرح کردن کشیده شود، حکایت از معضلاتی عمیق در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;روان جمعی و فردی شرکت کنندگان در این آیین اعتراف گیری و توبه گیری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;می کند و نشان می دهد که پدیده تواب به سان &lt;نقطه تقاطع&gt; و نیز آیینه یک سری معضلات عمیق اجتماعی/فرهنگی/روانیست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به اینخاطر نیز این بحث که بشیوه علمی و دمکراتیک و با تفکیک حوزههای حقوقی، فرهنگی، روانی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بایستی مطرح شود و در هر حال هر دو زندانی به سان فرد بناحق&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;آزار دیده و شکنجه شده&gt;، به سان یک فرد &lt; قربانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ضربات وحشتناک روحی و جسمی&gt; نگریسته و با احترام به دردشان و احتیاط در برخورد به زخمهای عمیق درونشان مورد برخورد واقع شوند، در عمل مانند جدل در جلسه کذایی و یا بطور عمده در نقدهای بعدی و بویژه در این مصاحبه مجله آرش به یک &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;درهم آمیختگی سنتی این حوزهها و نفی نقد مدرن و تلاش برای بزرگ شماری توهم وار قهرمان گرایی و نفی بحران بنیادین و تراژیک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تواب و قهرمان، خواست اعتراف گیری و توبه گیری از تواب، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بازجویی و تکرار تراژیک آیین تواب سازی تبدیل میشود. پس برای درک معضل بایستی ابتدا به درک بهتر آیین تواب سازی دست یابیم و پی ببریم که چرا آیین تواب سازی برای حکومت و نفی دگراندیش، و از لحاظ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فاصله گذاری میان تواب و قهرمان و بدشمردن تواب، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برای مخالف حکومت اینقدر مهم است و دوم پی ببریم که چرا آیین تواب سازی تنها در درون حکومت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رخ نمی دهد و چگونه این آیین در میان همه اقشار و گروههای سنتی و روشنفکر به شیوه های مختلف خیالی و یا کابوس وار آن، به شیوه های سرکوب فیزیکی و شخصیتی و یا بایکوت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دگراندیش و تا شیوههای رئال و یا سرکوب گر آن و قتل دگراندیش و شکنجه و تواب ساختن دگراندیش عمل می کند. تا پی ببریم که چگونه آیین تواب سازی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در واقع تبلور و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بیانگر یک ساختار مشترک شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی و نابالغانه در روان فردی و جمعی ایرانیست که در نهایت شکنجه گر، شکنجه شونده و تواب &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و قهرمان را به هم پیوند می دهد و مرتب باعث بازتولید سنت و باعث بازتولید جنگ جاودانه خیر و شر/ اهورامزا و اهریمن و دیدن زندگی به سان سربازی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و قهرمانی در راه این آرمانهای خیالی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پدر خیالی سنت و یا مادر خیالی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و عشق مطلق مادرانه اش می گردد و اینگونه مرتب سیستم قربانی کردن خویش و دیگری در پای آرمانها و سرکوب و تحریم دیگری را بدنبال می آورد و بدینوسیله باعث بازتولید سنت می شود. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با این نگاه دقیق علمی می توان هم بهتر معضل بحثهای اینگونه را درک کرد و هم درک کرد که چرا چپ و راست ایرانی بخاطر این ساختار مشترک، جدا از تفاوتهای کمی و کیفیشان ، بناچار تولید سنت و بازتولید سنت می کنند و چرا بخاطر ناتوانی از دیدن در آیینه خویش، ناتوانی از دیدن چهره خویش در&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آیینه &lt;تواب&gt;، هم محکوم به بازتولید سنت و سرکوب دگراندیش در گروههای سیاسی&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;خویش و یا در صف مخالفان خویش هستند و هم نمی توانند با تفکیک حوزهها و چیرگی بر این ساختار کهن، به یک تحول بنیادین روانی/فرهنگ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دست یابند و هم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نمی توانند به سان قربانیان شکنجه و ستم یک حکومت توتالیتر در عرصه حقوقی به طلب خواستهای بر حق خویش دست یابند. اینگونه بخاطر این ناتوانی، نه قادر به شکستن سیستم خیر وشر،ظالم /مظلوم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در خویش و در شکنجه گر هستند &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;که عامل اصلی بازتولید سنت است &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و نه قادر به دستیابی به سهم قانونی و دادخواست قانونی خویش. بلکه در نهایت این سیستم قهرمانی و خیر و شری را بازتولید می کنند. آنها نمی بینند که مرگ دیو بدون مرگ قهرمان ممکن نیست، زیرا این دو همدیگر را بازتولید می کنند. همانطور که مرگ خیر با مرگ شر،مرگ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وسوسه با مرگ اخلاق و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عبور از این چرخه ظالم/مظلوم و تن دادن به فردیت مدرن و ضدقهرمان و اخلاق مدرن و قانون مدرن بدست می آید. بقول فوکو هر دیسکورسی مخالفان خاص خویش را می آفریند که در نهایت به بازتولید دیسکورس &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;کمک می کنند. مگر آنکه این مخالفان با شناخت از این دیسکورس خویش به این بازتولید منفی پایان دهند و با عبور از این چرخه ظالم/مظلوم، قهرمان/ضدقهرمان، تواب/قهرمان، قربانی/مجرم، به مرگ سیستم تواب سازی دست یابد که روی دیگرش قهرمان سازی و کشتن و خرد کردن رقیب در پای بت و آرمان خویش است. همیشه یک قهرمان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بدست قهرمان یک آرمان دیگر شکنجه و تواب میشود &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و تواب شکسته شده ناخودآگاهانه و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برای دست یابی به حس نارسیستی و آشنای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قهرمانی،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در پی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یکی شدن با قدرت خشن &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چیره شده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بر اوست و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به سان نمادی از او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به جنگ قهرمان و رفیق سابق خویش می رود و رفیق سابق در او یک خیانت کار می بیند و اینگونه هر سه با هم، سیستم قهرمان گرایی و بازی ظالم/مظلوم را مداوم تکرار می کنند و بنا به زمانه و علل فراوان جمعی و فردی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;گاه نقش قهرمان، گاه نقش تواب و یا ضد قهرمان را بازی می کنند. از اینرو نیز پدیده تواب را بایستی بدقت بررسی کرد، زیرا همانطور که تیتر مقاله آرش می گوید، او زخمی بر پیکر جامعه ماست، اما در معنایی عمیقتر از آنچه آرش می پندارد. زیرا این زخم حکایت از عمیقترین آیین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خویش کشی و دیگرکشی ایرانی می کند که در پای آرمانهای خیر و شر صورت می گیرد و حاکم بر جان و روان ایرانیست. زیرا این زخم هم حکایت از شکنجه وحشتناک &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ضدانسانی در زندانهای ایرانی و این سیستم توتالیتر می دهد و هم حکایت از عمیقترین معضلات فرهنگی جامعه قهرمان گرا و ناموس گرای ما می کند که از یکطرف این دگراندیش را به سان دشمن خونیش خورد می کند و به شکل خویش در می آورد و از طرف دیگر یعنی از طرف مخالفانش و یاران سابق این تواب، او به سان یک &lt;ننگ&gt; و خجالتی برای جهان قهرمان گرایی و قهرمان پرستی و ناموس پرستی آنها به حساب می آید. اینگونه آری واقعا بقول مجله آرش، تواب حکایت از یک زخم عمیق بر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پیکر جامعه می کند، زیرا این جامعه از شکنجه گر تا قهرمانش به معضلات روانی و فرهنگی مشابه ای با درجات مختلف خیالی و کابوس وار آن مبتلایند و اینگونه در نهایت هر دو به سرکوب و خندیدن به این باصطلاح لکه ننگ و انسان ضعیف می پردازند و ازش سوء استفاده می کنند و وقتی دیگر نقش خویش را به سان قهرمان و یا تواب خوب بازی نمی کند و یا نیازی به او نیست، دور انداخته می شود و تنها حق دارد، در تاریکی و دور از چشم انظار و به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سان یک &lt;آبرو رفته&gt; بسوزد و بمیرد و یا خودکشی کند، اما حق بازگشت به صحنه و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بیان خویش را و بیان خواست &lt; دیدن&gt; خویش را ندارد،حتی وقتی که این بیان خواست دیدن به دلایل همین سیستم تواب سازی و معضلات روانی ناشی از آن بشکل افراطی و تکرار ناخودآگاه حالت و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;صحنه تواب شدن و تکرار ناخودآگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;صحنه بازی&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;درامای شکنجه و تواب شدن&gt; &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تکرار شود. پس ابتدا به بررسی معنای نهایی آیین تواب سازی می پردازم و سپس بر این بستر هرچه بیشتر به مصاحبه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مجله آرش می پردازم. برای توضیح این آیین من از یک &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نوشته بهروز شیدا &lt;تاراج تن،تاراج جان&gt; و نیز از یک مطلب روانکاوی در باب موضوع شکنجه که در بخش ادبیات لینک هر دو زده شده است، به سان نوشته هایی مرجع و خوب در این زمینه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;استفاده می کنم و همزمان نظراتی کاملا جدید و از چشم اندازهایی ورای نظر شیدا و مطلب روانکاوانه لینک داده شده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;را مطرح می کنم. با اینحال خواندن این دو مطلب را به دوستان پیشنهاد می کنم، تا به دردناکی تراژیک بخش عمده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بحثهای کنونی و این مصاحبه بهتر پی ببرند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آیین تواب سازی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بسان حالت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کابوس وار &lt;شبیه سازی&gt; نارسیستی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;میشاییل فوکو در کتاب &lt; مراقبت و تنبیه،تولد زندان&gt; از دو شیوه پیشامدرن و مدرن زندان و به سان دو شکل مختلف از دیسکورس قدرت را مطرح می کند. البته فوکو در این نوشته هنوز به قدرت به سان موضوعی ارتجاعی می نگریست و بعدها نظریه اش را تغییر داد و به قدرت به سان یک موضوع خلاق و استراتژیک و نماد دیسکورس نگریست. فوکو درباره این دو حالت اعمال قدرت پیشامدرن و مدرن این تفاوت اساسی را مطرح می کند که شکل دیسکورس سنتی زندانها و تنبیه تا قبل از قرن هیجدهم بر اساس یک آیین نمایشی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تنبیه بود که از مراحل مختلف شکنجه، اعتراف گیری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و اجرای حکم در برابر ملاء عام بود و مردم&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تماشاچیان در این نمایش و دیدن این اعتراف گیری و اجرای حکم بر علیه زندانی میشدند، تا به ثمره منفی مخالفت بر علیه شاه پی ببرند. تا این تصویر در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ذهنشان بماند و کمتر دست به خطا زنند. در مرحله مدرن، آنگاه این تصویر و نمایش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تکه تکه کردن جسم مجرم، به &lt;تصور&gt; تنبیه و رام کردن روانی او و ایجاد یک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تصور اخلاقی و عمومی در ذهن عموم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تبدیل میشود و دیسکورس تنبیه،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ذهن و روان زندانی را مورد هدف خویش و کنترل خویش قرار می دهد و می خواهد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;او را به شیوههای مختلف زندان و کنترل اعمال و رفتار او و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تنبیه روانی و اخلاقی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به کنترل خویش در آورد.بقول بهروز شیدا:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آيين نمايش مجازات پيشامدرن كه بر پايه ى عناصرى هميشه‌گى چيده مى شود، مجرم را به صحنه مى برد تا ديگران در تاراج تن و جان او، وحشت و تزكيه را تجربه كنند؛ سرانجامِ شومِ تجاوز به تماميتِ قدرتِ شاه را. در دورانِ مدرن اما تصويرِ مجازات جاى خود را به تصور مجازات مى دهد و به بند كشيده شدن روح جايگزين از هم پاشيده‌گى &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تن مى‌شود. به روايت فوكو، ميل به انسانى‌كردن مجازات‌ها نيست كه قواعد بازى در دوران مدرن را تغيير مى دهد، بلكه تغيير قواعد بازى است كه انسانى‌شدن مجازات‌ها را اجتناب‌ناپذير مى‌كند : « آن چه در پس انسانى‌كردن كيفرها ديده مى شود، تمام آن قاعده‌هايى است كه «ملايمت» را به منزله‌ى اقتصاد محاسبه شده‌ى قدرتِ تنبيه مجاز مى‌شمرد، يا به عبارت دقيق‌تر، اقتضا مى كند. اما همچنين اين قاعده‌ها يك جابجايى در نقطه‌ى كاربرد اين قدرت را ايجاب مى‌كند : اين نقطه كاربرد ديگر نبايد بدن همرام با آن بازى آيينى دردهاى مفرط و داغ‌هاى نمايان در آيين تعذيب باشد؛ اين نقطه‌ى كاربرد بايد ذهن، يا به عبارت بهتر، بازى تصورات و نشانه‌هايى باشد كه با احتياط اما با ضرورت و به روشنى، در ذهن همگان جريان مى يابد... ديگر نه بدن بلكه روح مورد نظر است.»&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;روش مجازات در جهان مدرن بر اين باور بنا مى‌شود كه حضور هميشگی تصور مجازات در ذهن آدمى كارسازتر از نمايشِ بى‌رحمانه‌ى تعذيب است. قاعده مندى‌ مجازات در جهانِ مدرن مديون چنين باورى است. قاعده مندى‌اى كه، در پوششى اخلاقى، قوانين بازى را چنين موعظه مى‌كند : خودسرانه‌نبودن مجازات‌ها، قدرت بخشيدن به تصور مجازات در مقايسه با تصور لذت از جرم، تعيين محدوديت زمانى براى مجازات‌ها، مفيد جلوه دادن مجازات از طريق تبديل مجازات به خدماتى كه همه‌ىِ شهروندان از آن بهره‌مند مى‌شوند، تبديلِ ترس جمعى‌ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ناشى از تعذيب به درس آموزى‌ اخلاقى از مجازات.&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بقول بهروز شیدا در آیین تواب سازی زندانهای ایران روح و جسم هر دو مورد حمله قرار می گیرند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و اشکال نوینی از این آیین تنبیه افریده می شود. موضوع اما بباور من این است که برای درک عنصر مرکزی این آیین بایستی به سراغ روانکاوی رفت، تا بتوان به معنای دقیق آیین تواب سازی پی برد. تواب سازی تنها به معنای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شکاندن روح و جسم قربانی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;درهم آمیختگی اشکال پیشامدرن و مدرن مجازات نیست، بلکه آیین تواب سازی ایرانی یا اسلامی، در واقع شیوه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وسیله دست یابی به یک &lt;شبیه سازی&gt; نارسیستی و نفی خشونت آمیز هر عنصر ضد وحدت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نارسیستی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ایرانی است. تواب سازی را بایستی شکل نمادین و خوفناک و در&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;معنای لکان حالت رئال یا کابوس وار &lt;کلون زنی&gt; در فرهنگ ایران و در زندانهای ایران خواند. در این شیوه شبیه سازی، سیستم و فرد صاحب قدرت تنها در پی شکاندن دگراندیش و دست یابی بر روح و جسم او و تبدیل او به وسیله ای برای هراس تصویری و یا اخلاقی دیگری نیست، بلکه ا و می خواهد مخالف خویش را با این شیوه تواب سازی به شبیه خویش و عاری از هر فردیت و دگراندیشی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تبدیل سازد و در واقع به یک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رویای نارسیستی و وحدت طلبانه خویش تن دهد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و عکس و تصویر خویش را در آینه و آب چشمه این &lt;دیگری&gt; خورد شده ببیند و محو تماشای خویش و شکوهش و یا محو تماشای چشمان این شبیه شود که اکنون مجذوبانه به او می نگرد و او را با حالتی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عاشقانه/مسحورانه/عارفانه/جنسی نگاه می کند و یا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;صدا می زند. اینجا اما او همزمان با این شبیه سازی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و با از بین بردن رقیب در واقع به خواست مرید بودن خویش و محو شدن در چشم رهبری خیالی و بزرگ شده نیز تن می دهد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;که در پشت سرش قرار دارد و او محو افسون نگاه او و آرمان اوست و می خواهد با او یکی شود،تا به بیگناهی و به بهشت و به لذت نارسیستی دست یابد. اکنون با محو رقیب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وخوردن کانیبالی او و تبدیل او به خویش، فرد سوم و رقیبی برای این بازی نارسیستی دو طرفه وجود ندارد، زیرا این لذت نارسیستی و روحی/جنسی، این مکیدن پستان مادر خیالی، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;احتیاج به دو نفر و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حالت مسحوری در &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نگاه پدر و یا مادر خیالی و محو شدن در افسون نگاه رهبر و آرمان دارد و مخالفی و رقیبی نبایستی حضور داشته باشد. تواب سازی شکل کابوس وار یک رابطه نارسیستی ثنوی شیفتگانه/متنفرانه با هستی و با &lt;دیگری&gt; است که اساس ساختار کاهنانه/عارفانه ایرانی را تشکیل می دهد و در این حالت و رابطه نارسیستی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تنها دو نفر یعنی عاشق و معشوق، رهبر و توده، مراد و مرید، قهرمان و مظلوم &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و این رابطه افسون گرانه و عاشقانه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و میل محو شدن و یکی شدن کامل با نگاه رهبر و پدر خیالی و یا مادر خیالی و یا آرمان خیالی بایستی وجود داشته باشد، تا فرد نارسیستی به لذت و ژوئیسانس (خوشی دردآور) نارسیستی خویش دست یابد. از اینرو نیز در این فرهنگ هر دگراندیش و رقیب به سان مانعی از این لذت نارسیستی، مانعی از مکیدن پستان مادر خیالی و یا مانعی برای محو شدن با تصویر و نگاه پدر خیالی و آرمان دیده می شود و خشمگینانه و یا کابوس وار پس زده می شود و نفی می شود. همانطور که کودک بر هر مانع مکیدن پستان مادر با گریه و خشم عکس العمل نشان می دهد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ذهن و روان ایرانی بخاطر گرفتاری در این ساختار شیفتگانه/متنفرانه و ناتوانی گذار از این مرحله و دست یابی به مرحله سمبلیک و تثلیثی به سان سوژه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و فرد، مرتب سنت را بازتولید می کند و ناتوان از تن دادن به چالش و رقابت مدرن و تمنای مدرن &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;است. اینگونه نیز هر قهرمانی در پای آرمانش خویش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و فردیتش و جسمش را برای یکی شدن با این آرمان و چشیدن لذت سرباز و قهرمان بزرگ آرمان بودن و لذت همخوانی خویش با تصویر پدر و مادر خیالی بزرگ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;قربانی می کند و یا رقیب مخالف این تصویر و این لذت را می کشد. این قهرمان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برای دست یابی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به لذت روحی/جنسی پنهان و آشکار در این یگانگی نارسیستی یا خویش را و فردیت اش را اخته می کند و یا رقیب را و این تراژدی اوست که می خواهد با خویش کشی و دیگرکشی به یگانگی دست یابد و محکوم به آن میشود که مرتب از شیفتگی به تنفر برسد و مرتب خویش و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیگری را قربانی کند،بی آنکه هیچگاه پایانی برای این جنگ خیر و شر و چشیدن یگانگی نهایی وجود داشته باشد. زیرا یگانگی نهایی و مطلق یک توهم است. حاصل تنها تکرار یک تراژدی جاودانه جنگ خیر وشر و جنگ قهرمان/ضدقهرمان و کشتن متقابل یکدیگر است، تا نسل جدید قهرمانان/ضدقهرمانانه، اهریمنان/اهوراییان از راه برسد و بازی نارسیستی،ناموسی،مذهبی،انقلابی و کشتار متقابل و برادرکشی و خواهرکشی در پای این یا آن آرمان تبلور این نگاه خیالی پدر حامل سنت و یا نگاه مادر خیالی حامل عشق جاودانه مادرانه ادامه یابد. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اینگونه رستم، اسفندیار را می کشد و خود می داند که با کشتن اسفندیار، مرگ خویش را نیز زمینه چینی کرده است و بدست شغاد به چاه می افتد.چاهی که نماد عشق به یک وحدت نارسیستی خیالی و افسون مادر خیالیست که مانع دست یابی به فردیت کودک می شود. قهرمانان همیشه کودکانی اسیر عشق مادری و در پی نجات مادر خیالی از زجر ظلم پدر خیالی هستند و ضد قهرمانان نیز برای حفظ سنت و قدرت پدر خیالی به کشتار برادران خویش دست می زنند و خود قربانیان بعدی اند. اما چرا در آیین تواب سازی که اساسش میل دستیابی به این حس وحدت اولیه و نارسیستی است، به قتل و کشتن مخالف و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اعطای تن او به سان هدیه ای، قربانی ایی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به رهبر و آرمان خویش اکتفاء نمی کند و خواهان شبیه سازی اوست، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خواهان یک المثنی است. زیرا تبدیل رقیب به المثنی خویش، نه تنها ارزش او را در چشم و نگاه رهبر نارسیستی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و به سان سمبل&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قدرت او بالا می برد و در خیالش باعث لذت بیشتر نارسیستی می شود( ثمرات مثبت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بهشتی بازگرداندن یک کافر به راه راست) ، بلکه با ایجاد المثنی و شبیه سازی در واقع اکنون او می تواند همزمان نقش رهبر و مراد را بازی کند، بزرگ و شکوهمند شود &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و مورد عشق دیگری واقع شود و با کمک این شبیه سازی بر ترسها و شکهای خویش چیره شود. او با شبیه سازی رقیب نه تنها &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نقش خویش را به سان قهرمان آرمان خویش و گسترنده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جهان نارسیستی آرمان خویش را اجرا می کند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و این المثنی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هدیه او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برای یکی شدن با نگاه و افسون&lt; پدر&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بزرگ و خیالی و مکیدن لذت نارسیستی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مادر خیالی، لمس وحدت جاودانه و شکوه خدا بودن،قادر بودن به بازتولید خویش است ، بلکه از طرف دیگر ناخودآگاه با کشتن هر علامت فردیت در دیگری و تبدیل او به یک المثنی نارسیستی خویش، در حقیقت راز زندگی خویش را نیز &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بر ملا می کند. زیرا من، دیگریست و آنچه که ما در دیگری می طلبیم و یا از آن متنفریم، فراافکنی خواستهای خویش نیز هست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;زیرا بقول لکان تمنای من، تمنای دیگریست. این قهرمان سنت نیز&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برای دستیابی به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این حس لذت و یگانگی و حس و لمس وحدت جاودانه با سنت و عشق مطلق مادرانه،مرتب خویش را، تن و جسمش را، فردیت اش را کشته و سرکوب کرده است. خویش را اخته کرده است،تا شبیه و کپی تصویر پدر خیالی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شبیه تصویر معشوق خیالی مادر شود، پس می خواهد دیگری را نیز اخته کند، تا او را به شکل خویش درآورد و همزمان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به سان تبلوری از تصویر پدر خیالی و مادر خیالی محبوب این انسان اخته شده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;شود. پس &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;همانگونه که نیاکانش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زن و جسم، خرد و لذت &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به سان مقصران&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اخراج شدن از بهشت اولیه در این فرهنگ سرکوب کرده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اند و مرتب میترا به کشتن گاو ادامه داده است و بدینوسیله خویش را در پی دستیابی به این لذت وحدت نارسیستی اخته و سترون کرده اند و فردیت خویش را، خرد و جسم را کشته اند، اینگونه نیز تواب ساز با تبدیل رقیب به المثنی خویش و شبیه خویش، ابتدا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فردیت درون او را،جسم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وروانش را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;که بباور او مانع بازگشت او به راه راست و لمس یگانگی نارسیستی است می کشد و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سپس با زنده کردن &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دوباره اش به سان شبیه خویش به لذت خدایی و محبوب دیگری شدن و محبوب شبیه خویش بودن دست می یابد و در خفا خدایی می کند. در هر مریدی، خدایی منتظر فرصت و در انتظار لذت خدا بودن،محبوب بودن نهفته است. همانطور که هر خدایی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رهبری خود در افسون نگاه دیگری گرفتارست و مرید است. اینگونه نیز اساس تواب سازی را این آیین دست یابی به بهشت اولیه و یگانگی نارسیستی و دست یابی به عشق جنسی/مسحورانه نارسیستی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از طریق نفی و سرکوب مقصر،نفی و سرکوب فردیت و جسم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و تبدیل او به المثنی خویش و شبیه خویش و دست یابی به ژوئیسانس نارسیستی تشکیل می دهد و مشکل تواب ساز نیز از همینجا شروع می شود. زیرا اگر نارسیست یونانی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با دیدن تصویر خویش در آب چشمه،عاشق خویش می شود و سرانجام در پی دست یابی به این عشق ناکام خویش را به آب می اندازد و می میرد، تواب ساز ما ابتدا بایستی این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تصویر درونی خویش را با شبیه سازی خشن تواب چون مجسمه ای بوجود آورد، اما مرتب احساس می کند که این خلقت یکجایش می لنگد و بایستی بهتر و بهتر شود و یا بایستی نشان دهد که دقیقا و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;درونا شبیه اوست و عاشق اوست و او را چون پدر و محبوب می&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پرستد. از اینرو عشق نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه سریعا می تواند از شیفتگی به تنفر و یا بدگمانی و پارانوییا تبدیل&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شود. عشق نارسیستی اساسش بر حالت کانیبالیستی و خوردن دیگری، اساسش بر میل بلعیدن و بلعیده شدن است. اما هرچه بیشتر می بلعد،باز می بیند جای چیزی خالیست و بناچار خشمیگن و بدگمان میشود. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زیرا همانطور که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خودش نیز مرتب به سرکوب جسم و امیالش در پای میل یکی شدن با نگاه پدر و مادر خیالی و دست یابی به بیگناهی اولیه پرداخته است و با اینحال مرتب این جسم و اشتیاقات غیرقابل سرکوب با لباسهایی نو به خودآگاهی او بر می گردند و او را به وسوسه می اندازند و او مرتب بایستی چون یک شخصیت اجباری/وسواسی به جنگ خیر و شر، وسوسه/ گناه در تن و روان خویش تن دهد و ببیند که باید مرتب طهارت بگیرد و به خویش شک کند و خویش را تنبیه کند، همانطور نیز به نیت المثنی خویش سریع شک می کند و مرتب می خواهد او را آزمایش کند، تا ببیند که آیا واقعا عوض شده است و یا اینکه نقش بازی می کند. اینگونه تواب ساز هراسها و دوگانگیها و شکهای خویش را بر تواب فراافکنی می کند و مرتب می خواهد دلیلی برای وفاداریش ببیند. این مشکل بنیادین تواب سازی و در کل مشکل بنیادین فرهنگ خیر/شرانه و این میل وحدت نارسیستی است. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از آنرو که این وحدت نارسیستی هیچگاه کامل بدست نمی آید و نمی تواند بیاید، بجای آنکه شخص &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با قبول این فانی بودن خویش و ناممکنی وحدت کامل و شبیه سازی، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به یک انسان مدرن و فرد مدرن تبدیل شود، می خواهد با کشتن مداوم شک و تردید، چه به شکل سرکوب امیال خویش و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سرکوب یا دگراندیش و یا بشکل داغان کردن دیگری و تبدیل او به المثنی خویش،به این حس وحدت نارسیستی و لذت نارسیستی، به این آیینه خویش دست یابد، آیینه ای که در آن بتواند خویش و یا محبوبش را ببیند و توهم وار با این تصویر یکی شود و احساس بزرگی و تمامیت و قدرت مطلق کند. حاصل این تلاش ناممکن از یکطرف سیستم شکنجه و سرکوب است و از طرف دیگر گرفتاری به تکرار تراژیک جنگ خیر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وشر، شیفتگی و سپس بدگمانی و تنفر و تکرار تراژدی. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بی دلیل نیست که شکنجه گران، از شیوه تابوت برای تواب کردن استفاده می کنند. تابوت به معنای مردن و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سپس به شکل تواب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;زنده شدن است. آیین تواب سازی ، آیین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کشتن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رقیب و هر علامت فردیت در او و زنده شدن دوباره اش به سان یار نارسیستی و المثنی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نارسیستی، به سان آیینه خویش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;است. اینگونه تابوت و تواب به نمادی کابوس وار&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از این آیین نمادین وحدت نارسیستی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تبدیل میشود. او به سان فرد دگراندیش و یا رقیب می میرد و به سان تکرار،شبیه، مرید در یک بازی نارسیستی مرید/مرادی،عاشق نارسیستی در یک بازی عاشق /معشوقی زنده میشود، تا بازی نارسیستی و لذت نارسیستی به شکل کابوس وار و با خویش کشی و دیگرکشی، با کشتن جسم و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فردیت ادامه یابد . &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در واقع هر حالت انسانی می تواند بباور لکان به سه شکل سمبلیک،خیالی، رئال یا کابوس وار بوجود آید. شکل سمبلیک حالت وحدت نارسیستی، دستیابی به توانایی عشق همراه با قبول فردیت دیگریست. اینجا شور وحدت نارسیستی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و میل یگانگی با معشوق و با خدا و زندگی حفظ می شود، اما با قبول فانی بودن این وحدت، قبول &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فردیت دیگری و قبول رقیب و بازی قدرت و عشق همراه می شود و انسان ایرانی با دستیابی به این حالت سمبلیک وحدت نارسیستی می تواند جهانش را به بازی عشق و قدرت و چالش مدرن تبدیل سازد و خود را به فرد و بازیگر خندان این بازی زیبا و پرشور علمی،فلسفی،عشقی،سیاسی دگردیسی دهد. اینگونه با تبدیل شدن وحدت نارسیستی مطلق به تمنای نارسیستی فانی،همزمان شخص از جهان خیالی وارد جهان سمبلیک و زبانی میشود و سوژه می گردد و بجای تمامیت و مطلق گرایی، قانون و حالت ارتباط تثلیثی و بافاصله بر این جهان سمبلیک درونی و برونی فرد حاکم میشود و می تواند مرتب این حالت عشق سمبلیک تحول یابد و چندلایه گردد. حالت خیالی این یگانگی سیمبیوتیک نارسیستی در محو شدن در نگاه معشوق و آرمان و عشق نارسیستی و نفی روحی و یا ترور شخصیت مخالف و رقیب است که از بازیهای مظلوم نمایی تا سوگلی بودن و بازی خیالی ظالم/مظلومی را در بر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می گیرد. در حالت رئال و یا کابوس وار این وحدت نارسیستی آنگاه خشم کور به رقیب و کشتن رقیب و یا تواب سازی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و خویش کشی و تنبیه خویش و دیگری بوجود می آید. موضوع اما این است که این حالت نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه شکل عمده ساختار ایرانی از چپ تا راست، از شکنجه گر تا شکنجه شونده، از تواب تا قهرمان است و فقط بسته به توان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و قدرتشان، صاحب بخشهای بیشتر خیالی و یا کابوس وار و یا حالات بینابینی سمبلیک/خیالی، رئال/خیالی هستند. یعنی در واقع علت آنکه چه کسی شکنجه گر و چه کسی تواب و یا قهرمان می شود،بسته به نقش فرد و خانواده اش در دیسکورس اجتماع و یا گذارهای فردی مثبت و یا رجعتهای فردی منفیست. اساس ساختار روان فردی و جمعی ایرانی را این ساختار کاهنانه/عارفانه نارسیستی و شیفتگانه/متنفرانه تشکیل میدهد. طبیعی است که در یکایک ما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بخش سمبلیک نیز وجود دارد، اما در مجموع این عنصر حاکم در فرهنگ ما نیست، بدین خاطر نیز به فردیت، قانون و تمنای مدرن،چالش و دیالوگ مدرن دست نیافته ایم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دیدن این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ساختار مشترک میان تواب ساز،تواب و قهرمان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به این &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;معنا نیست که می توان شکنجه گر و یا شکنجه شونده را یکی دانست. زیرا موضوع این است که شکنجه گر به این پتانسیل در خویش تن داده است و دیگری را شکنجه داده است و دیگری به هر علتی هم که باشد، به این پتانسیل به شکل شکنجه دادن تن نداده است و قربانیست. همانطور که بقول روانکاوی هر انسانی در نهایت یک منحرف جنسی چندلایه است، اما میان آنکه به این انحرافات جنسی و برای مثال تجاوز به دیگری تن می دهد و یا اسیر این حالات است و دیگری که به هر دلیلی به آن تن نمی دهد، تفاوتهای حقوقی، روانی و فرهنگیست. تفاوتهایی که آنها را از لحاظ روانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به آدمهای سالم یا بیمار، از لحاظ قانونی مجرم و یا بیگناه مبدل می سازد. موضوع مهم اما شناخت این نکات مشترک، تفاوتها و تفکیک دقیق حوزههاست که انسان نارسیستی ناتوان از آن است و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از اینرو وسط بحث علمی، بحث اخلاقی و حقوقی می کند و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وسط بحث حقوقی درباره جرم یا عدم جرم، بحثهای اخلاقی و یا بحثهای دیگر را به وسط می کشد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در حالیکه این تفاوتها و درک و اجرای تفکیک حوزهها برای انسان مدرن و روشنفکر مدرن امری بدیهی و اساسی است. همانطور که شناختن علل دزدی و درک قربانی بودن دزد تحت تاثیر علل اجتماعی/اقتصادی و یا روانی، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مانع آن نمیشود که دزد را تحویل پلیس ندهیم.. نشناختن این تفاوتها و ناتوانی از &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تفکیک حوزهها حکایت از نشناختن مفاهیم مدرن و جا نیافتادن ساختار مدرن در جان و روان منتقد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;می کند. موضوع اما از طرف دیگر این است که تنها با شناخت این ساختار مشترک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نارسیستی کاهنانه/عارفانه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و دیدن این آیین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تواب سازی به سان حالتی کابوس وار از این سان ساختار مشترک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می توان به تحول ساختاری فرهنگی/روانی/حقوقی دست یافت و به بازتولید این ساختار در جان و روان یکایک ما و در روابط فردی و جمعی ما پایان داد و اینگونه سیستم ایجاد کننده این کابوس تواب سازی را ریشه کن کرد و بدینوسیله نیز در کنار عبور از خشم و نفرت متقابل و گفتگو در باب این درد مشترک و تن دادن به یک سلامتی و شفای عمومی،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در دادگاه قانونی نیز &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به خواستهای بر حق شکنجه شوندگان پرداخت، بی آنکه بخواهیم با اعدام انقلابی شکنجه گران، نظامی نو از این کابوس بوجود آوریم. با چنین راهیست که هم می توان به خواستهای برحق قربانیان دست یافت و هم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تواب/قهرمان، شکنجه گر/شکنجه شونده بتوانند به راز مشترک خویش پی ببرند و به درد مشترک خویش و به گفتگوی صادقانه با یکدیگر بنشینند و به شفای روانی متقابل و فروپاشی بنیادین سیستم تواب سازی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و شکنجه دست یابند. ندیدن این ساختار مشترک و قاطی کردن این حوزهها و سرکوب هر بحث علمی در این زمینه بوسیله هوچی گری و شانتاژ و تکفیر کردن دگراندیش و چسباندن القابی مثل &lt; تلاش برای یکی کردن قربانی و مجرم&gt;، تنها حکایت از گرفتاری این افراد در این نگاه شیفتگانه/متنفرانه و تکرار خیالی این آیین تواب سازی می کند. یعنی دقیقا این گونه افراد خود در همان لحظه در حال تکرار این آیین هستند و این تراژدی آنهاست که در عمل به شیوه دشمنشان رفتار می کنند. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;همانطور که تاریخ تمامی احزاب و گروههای سیاسی ایرانی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دارای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این نقاط تاریک&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تکفیر و سرکوب دگراندیش است. برای درک دقیقتر موضوع تواب سازی و دیدن این ساختار مهم بنیادین آن، بایستی موضوع را از سه چشم انداز مجرم، قربانی تواب، قربانی قهرمان نگریست، تا بتوان عمق معضل را درک کرد و درهم آمیختگی سیستمهای اجتماعی،سیاسی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و روانی فردی را درک کرد. قبل از باز کردن این مطالب مهم روانی و پرداختن به این زخمهای عمیق درونی بسیاری از ایرانیها و بویژه بخاطر پرداختن به صحبتهای خانم نوبری بایستی بیان کنم که پرداختن به حالات درونی و معضلات روانی نهفته در جملات و یا حالات توابان و قهرمانان و حتی شکنجه گران با حفظ احترام به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حریم انسانی و خصوصی آنها صورت می گیرد. قصد من شکافتن حالات درونی و بیان یک دیاگنوستیک روانی درباره&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خانم نوبری و دیگران نیست بلکه طرح عمق و معنای شکنجه و تاثیر این حالات بر شخصیت انسانها، از طریق پرداختن به نوشته های آنهاست. اما آنها برای من وسیله ای برای طرح یک موضوع نیستند، بلکه چه تواب و چه قهرمان، انسانهای شریفی هستند که مورد ظلم و ستم روحی و جسمی قرار گرفته اند و موضوع برای من دقیقا &lt;دیدن&gt; این زخمهای آنها و پرداختن به آنها، در عین احترام به حریم خصوصی آنهاست. چون موضوع انسان زخم خورده در وهله اول آن است که زخمش دیده شود، همانطور که تمامی اعمال خانم نوبری در پی آن است که دیده شود. خواه شیوه اش درست یا غلط باشد. انسان زخم خورده و دچار درامای روحی مجبور است که با زخمش روبرو شود و با گذشته&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و حالش و با خویش و با برون و دیگری به گفتگو نشیند. او مجبور است که با این دیگری که خود اوست به گفتگو نشیند و دیالوگ آغاز کند، تا بتواند راهی برای هضم دردش و جذب زخمش در وجودش بیابد و اینگونه به زخمش اجازه ترمیم شدن دهد. از اینروست که انسان زخم خورده گاه ابتدا سالها بدرون خویش و در لاک خویش فرو میرود، تا در خلوت با خویش سخن گوید و گاه به بیرون می آید و خواهان گفتگو با دیگریست، خواه این دیگری حتی شکنجه گر سابق او و یا رفیق سابق زخمی خویش باشد. طبیعی است که این گفتگو و دیالوگ بنا به روحیه و حالت فرد زخم خورده می تواند تحت تاثیر علل مختلفی باشد و برای مثال در همان حال که میل گفتگو دارد، در همان حال نیز ناخودآگاه حالتهای زخم خوردگی را و دیالوگ میان قربانی/مجرم نهفته در جانش را تکرار کند و به خویش و به دیگری زخم زند. همانطور که احتمال دارد،یک زن در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته، مرتب وارد روابطی شود که در آن این آزار جنسی تکرار شود.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;موضوع اما در برخورد به این انسانها نه ترحم و یا نفی آنهاست،موضوع دیدن آنها، قبول کردن آنها به سان افرادی برابر و احترام به درد و زخمشان و ایجاد دیالوگ بر اساس این درک و احترام و در عین حال برخورد انتقادیست. اینگونه نیز پرداختن من به صحبتهای خانم نوبری و یا به معضلات روانی زندانیان سیاسی، بر اساس این احترام عمیق به آنها و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیدن آنها و برخورد نقادانه و محترمانه به آنهاست. از طرف دیگر بباور من کمتر ایرانی وجود دارد که آثاری از این زخمهای انقلاب، جنگ و تبعید را بر تن و جان نداشته باشد. اینگونه آنچه درباره تواب و قهرمان گفته میشود،با درجات کم یا بیشتری درباره یکایک ما نیز صدق می کند. آنها آیینه تمام نمای یک جراحت عمیق روانی بر تن و جان یکایک ما هستند و نشان می دهند که بر سر یکایک ما و جامعه ما در این چند دهه و یا چند سده، بخاطر این خویش کشی و دیگرکشی و ادامه بحران و اختناق، چه گذشته است. پس از دوستان می طلبم که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از طرف دیگر با تفکیک حوزهها، هم دردها و معضلات مشترک را ببینند و هم تفاوتهای حقوقی و اخلاقی میان شکنجه گر از یکسو و تواب و قهرمان را از سوی دیگر فراموش نکنند. اما بهیچوجه میان قهرمان و تواب تفاوت حقوقی و انسانی نگذارند، زیرا با اینکار در حقیقت شکنجه و خورد کردن یک انسان را تایید کرده اند. همانطور که هیچ دادگاهی دمکرات و سالمی در دنیا یک تواب را حتی به خاطر تیر خلاص زدن محاکمه و یا متهم نمی کند، زیرا او یک قربانیست و اصولا بخاطر چنین ظلمی به او بایستی شکنجه گران را دو بار محاکمه قانونی کرد، یکبار به خاطر شکنجه او و قهرمان و بار دوم به خاطر شکاندن شرف و روانش&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;و مجبور کردنش به زدن تیر خلاص به رفیق سابق. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اکنون به این روابط دقیق می نگریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1/ تواب ساز: رابطه شکنجه گر با قربانی در حین شکنجه یک رابطه قدرت/بی قدرتی است. یعنی شکنجه گر در واقع دقیقا می خواهد این رابطه را با خشونت بوجود آورد، تا دیگری با دیدن قدرت او و بی قدرتی خویش بشکند و تسلیم شود. حالت اساسی این بیان قدرت در شکنجه و بویژه آیین تواب سازی، بشکل میل دخول در جسم و جان دیگری، دخول جنسی،جسمی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;روحی و تجاوز به جان و روان او و بدست گرفتن جان و روان اوست. اینگونه میان این خشونت روحی و خشونت جنسی پیوندی درونی وجود دارد. این دخول خشونت آمیز در نهایت به معنای همان میل یکی شدن با دیگری نیز هست. گویی می خواهد وارد جان و روانش شود و مثل یک کانیبالیست او را از درون بخورد و مقاومتش را بشکند و به عشق به خویش و تسلیم به خویش وادارد.. اینگونه این حالت دخول شکنجه گر، حکایت از میل روانی او به یگانگی جنسی و روحی و تسخیر دیگری و ارضای امیال پنهان و اشکار جنسی، قدرتی می کند. این حالت نارسیستی و کانیبالیستی شکنجه گر، اما در پیوند تنگاتنگ با سیستم قضایی و سیاسی قرار دارد که اساسش بر یک سیستم توتالیتر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نگاهی خیر وشری و دیدن مخالف به سان یک موجود حرام و ناپاک قرار دارد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بدینگونه سیستم زندان و سیستم اجتماعی و سیاسی یکدیگر را بازتولید می کنند و در پیوند با یکدیگر و با تاثیر متقابل با یکدیگر عمل می کنند. بخش روانی جمعی این حالت را نیز همان حالت ساختار کاهنانه/عارفانه عمومی تشکیل میدهد. از اینرو بایستی چند سیستم روانی/فرهنگی/سیاسی/حقوقی را در پیوند و تاثیر متقابل دید و نگریست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2/&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قربانی اول : تواب: برای درک اینکه چگونه یک شخص می شکند و تواب می شود، بایستی چند مرحله روانی خورد شدن یک متهم در زیر شکنجه را شناخت و بررسی کرد. مراحل شکاندن و تواب سازی از لحاظ روانی به شرح ذیل هستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1. ساختار وضعیت ضربه زننده &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تواب ساز/تواب: شکل اصلی ارتباط ضربه زننده مجرم/قربانی، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بر اساس ایجاد نابرابری پر قدرتی/بی قدرتی،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حالت شکنجه گر صاحب قدرت و حق کامل/ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;متهم بی حق و بی قدرت &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;است. این ارتباط یکطرفه و توتالیتر، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با شکنجه جسمی و روحی و نشان دادن تسلط کامل بر سرنوشت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وتن و جان دیگری توسط شکنجه گر نشان داده میشود. بقول داستان نسیم خاکسار &lt; مرایی کافر میشود&gt;، مرایی بخاطر درد شلاق و رهایی از درد شلاق که دیگر توان تحملش را ندارد، تواب میشود و علت علاقه اش به حاج آقا در این است که &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;او را از شلاق نجات داده است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;موضوع این است که در زیر شکنجه شدید روحی و جسمی، در واقع پس از مدتی &lt; من&gt; خودآگاه آدمی که مسئول تصمیم گیریهای معمولی و اخلاقی انسانیست، چنان ضربه می خورد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;که در واقع این ساختار می شکند. این &lt;من&gt; &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در زیر فشارهایی مانند شکنجه و از طرف دیگر تنهایی در تابوت و غیره قدرت &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;عمل کردن خویش را از دست میدهد و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در حقیقت این &lt;من&gt; شروع به شکستن می کند و شخصیت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و روان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;فرد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;قربانی برای جبران این &lt;من&gt; شکسته و ادامه حیاتش، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ناخوداگاه و اتوماتیک یک رجعت احساسی انجام می دهد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و از سیستم و ساختار &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;کودکی و ابتدایی به جای این من خورد شده استفاده می کند.یعنی از جهاتی دیگربار کودک میشود و احساسات بی پناهی، ترس و درد هر چه بیشتر او را به این حالت کودکی و جستجوی پناه در آغوش پدر و یا مادر سوق می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2. رجعت احساسی، وابستگی وجودی، احتیاج به محبت: با ایجاد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حالت رجعت اجباری به حالت کودکی از طریق شکنجه جسمی و روحی و تنهایی در تابوت، اکنون قربانی رجعت کرده و درونا کودک شده، هرچه بیشتر مثل یک کودک دچار هراس و ترس،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بدنبال پدر و مادر خیالی می گردد تا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به آغوش او رفته و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;محبت و امنیت دوباره را بیابد. ضربه روحی و شکنجه در واقع این احساسات کودکانه در پی عشق و آغوش پدر و مادر را در او زنده می کند و چون تنها فرد قدرتمند که می تواند تبلوری از این امنیت و عشق پدر و مادر باشد و او را از درد و ترس رها دهد، خود شکنجه گر است،پس این حالت جستجوی آغوش مادر و پدر تبدیل به نوعی شیفتگی و عشق به حاجی داستان نسیم خاکسار میشود که مرایی را از شکنجه رهایی می دهد. اینگونه شکنجه گر جای این ابژه های عشق کودکی را می گیرد و سمبل امنیت و قدرت میشود. بدینخاطر نیز واقعا می تواند باعث ایجاد نوعی شیفتگی به این ناجی و جانشین پدر و مادر خیالی و نوعی حالت عشقی به شکنجه گر تبدیل شود که در روانشناسی به &lt;عارضه استکهلم&gt; نیز معروف است. ضربه روحی و جسمی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چنان شدید و پر درد است که متهم قادر به هضم آن نیست و به صحنه های اولیه کودکی بر می گردد و خواهان رهایی از درد و ترس توسط عشق و امنیت پدر و مادری میشود و اکنون در وا میشود و شکنجه گر او را از این درد نجات می دهد و با او به گفتمان دوستانه و محبت آمیز می نشیند. در گفته های خانم نوبری نیز این لحظه نسبتا مشخص است. او در مصاحبه می گوید که ابتدا دو سال و نیم مقاومت می کند و سپس پس از چهارماه در تابوت بودن و شکنجه شدن، هر چه بیشتر وارد یک رابطه احساسی با حاج داوود میشود و در این مسیر احساسی و یا بقول او عارفانه تحول می یابد و از سیبا به زینب تبدیل می گردد.با آنکه خود او هنوز معتقد است که خود نیز به این راه رسیده است، اما نقش این رجعت احساسی و حالت تحت تاثیر شکنجه در گفته او کاملا مشخص است. به علل روانی نظرات دیگر او بعدا می پردازم. نتیجه این شیفتگی و رجعت به کودکی دقیقا حالت توابان است که حال برای جلب محبت تواب ساز و باصطلاح ناجی خویش، دست به هر کاری می زنند، زیرا می خواهند رضایت او را جلب کنند، همانطور که یک کودک برای حفظ علاقه مادر و پدر &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دست به هر کاری می زند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;3. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خطر از دست دادن عشق و درونی کردن تصویر شکنجه گر: از آن رو که قربانی حال خویش را مثل کودکی احساس می کند که به محبت و عشق و مواظبت شکنجه گر خویش احتیاج دارد و برای اینکه این عشق را بدست آورد، هر کاری می کند، به همین دلیل نیز کم کم تصویر شکنجه گر در درونش به سان یک &lt; ایده ال من&gt; نقش می بندد، همانطور که در کودکی نقش پدر را با هم هویت خوانی خود با او و تبدیل تصویرش به &lt;ایده ال من&gt; در خویش حک می کند. اینگونه قربانی هرچه بیشتر اسیر نگاه و عشق به ناجی شکنجه گر خویش می شود و وجودش برایش ضروری و مهم میشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;4.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شکنجه و ضربه روحی به سان یک ممنوعیت فانتاسم گونه: با درونی کردن شکنجه گر و تبدیل او به تصویر ایده ال خویش و عشق به این تصویر و تلاش برای هم خوانی با این تصویر درونی، اکنون قربانی ناخودآگاه با چشمان این تصویر درونی شده به خویش و اعمال گذشته و حال خویش و به اعمال دوستان خویش می نگرد و احساس می کند که شکنجه حقش بوده است، زیرا خطا کرده است. اینگونه نیز سعی می کند، رفیقان سابقش را یا با ارشاد و یا با کتک از این راه خطا برگرداند، تا بعدها مثل او دچار عذاب وجدان نشوند. اکنون او همه تلاشش برای یکی شدن با فرمانهای این تصویر درونی و حک شده از ناجیش است. ناجی ایی که در واقع نقش پدر و مادر اولیه و عشق اولیه را برای او دارد و بدینخاطر، از ترس اینکه عشق او را از دست ندهد، به زدن و تنبیه خویش و دیگری می پردازد. یا می تواند اکنون چون مانند این تصویر به گذشته خویش و به یارانش می نگرد و آنها را &lt;حرامی&gt; می پندارد، به آنها تیر خلاص زند، مانند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تواب داستان &lt;شاه سیاهپوشان&gt; گلشیری. یا همانطور که خانم نوبری بیان می کند، چنان به راه نوی خویش و ایمان نوی خویش باور دارد که حتی با آنکه حاجی داوود از او مصاحبه ای بخاطر حال و احوال بدش نمی خواهد، او خود باصطلاح از روی اختیار به این کار دست می زند. یا به ارشاد زندانیان دیگر می پردازد. موضوع دقیقا این است که هر چه این عشق بقول معروف پاکتر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بی نیت تر باشد، از نگاه این تصویر درونی شده پدر روحانی زیباتر است. پس به اینخاطر نیز حرکت آزادانه خانم نوبری در واقع تحت تاثیر ناخودآگاه این تصویر حاجی داوود و برای حفظ ارتباط عاشقانه/عارفانه با او صورت می گیرد و در واقع هدیه ناخودآگاه او به حاجی داوودست تا محبت و نگاهش را از دست ندهد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;همینگونه عمل بعدی او که خواهر شوهرش را نزد دادستان می برد، تا پی ببرد که بحق اعدام شده است. دقیقا این نگاه درونی شده شکنجه گر است که اکنون بر وجودش حاکم است و او با این نگاه به خویش و دیگری می نگرد. خوشبختانه خانم نوبری به اشتباه بودن این کار و زدن ضربه روحی به خواهر شوهر سابقش پی برده است و این حکایتی از مسیر تحول و بهبودی درونی او می کند. همانطور که در مصاحبه اش کاملا مشخص است، او سالها بایستی تحت درمان بوده باشد و بنا به گفته خودش تقریبا هفت باری در بیمارستان بستری شده است و مشخص است که تحت روان درمانی نیز بوده است و یا شاید نیز هنوز می باشد که امیدوارم اینگونه باشد. زیرا او در مرحله مهمی در گذار از این دردها و بحران درونی خویش است و مطمئنا احتیاج به یک مشاور متخصص نیز دارد. از طرف دیگر او به حالات هیستریک و غشی در خویش اشاره می کند که خواه در طی زندان بوجود آمده باشد و یا نباشد، در تشدید معضلات روانی و حالات توابیش مطمئنا موثر بوده است، زیرا بیماری هیستری از لحاظ روانکاوی به معنای تطبیق خویش با تمنای دیگریست. یعنی شخص هیستریک مرتب در حال انطباق خویش با خواست دیگریست که عشق پنهان اوست، خواه پدر یا مادر و یا فرد دیگری و دقیقا اعمالی را انجام می دهد که بخیالش معشوق خیالیش می خواهد و حتی می خواهد بجای او محاکمه و مجازات شود. یا می تواند حالات او را در رفتارش ناخودآگاهانه تکرار کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;5/ درهم ریختگی روانی و درگیری درونی قربانی: مشکل قربانی از اینجا شروع می شود که از یکطرف می خواهد با کپی کردن اعمال ایده ال خویش یعنی شکنجه گر شبیه او شود و اینگونه عشق او را بدست آورد و نیز دیگربار با این همخوانی خویش با او، خویش را بزرگ و قوی احساس کند، اما در او بخش دیگری نیز وجود دارد که همان &lt;فرامن یا اخلاق درونی&gt; اوست که یادگار گذشته و کودکی واقعی اوست و این فرامن مرتب به یادش می آورد که دارد به کسانی خیانت می کند و یا به گذشتگانش پشت می کند. اینگونه در درون قربانی جنگی میان این دو بخش اخلاقیش، یعنی میان اخلاق عمومیش و این اخلاق ناشی از شبیه شدن با ایده الش در می گیرد که تمامی زندگی بعدی قربانی را تحت تاثیر خویش قرار میدهد و او را به یک جنگ درونی مبتلا میسازد، جنگ درونی که از یکطرف مرتب دچار احساس گناههای وحشتناک و از طرف دیگر میل یکی شدن با ایده ال خویش و مثل او بودن را در بر دارد.اینگونه چنین فردی از یکطرف به انواع و اشکال به شکنجه خویش و زنجیرزنی خویش می پردازد و از طرف دیگر کارهایش را خوب و بزرگ می شمارد. یعنی حالاتش افراطی میشود. تلاش خانم نوبری برای توضیح اجتناب ناپذیر بودن حوادث از یکسو و برخورد بظاهر منطقی به آن و از طرف دیگر برای مثال بخشیدن حاجی داوود، هر دو در نهایت تلاشی برای پایان دادن به درد و کشاکش درونی خویش و بخشیدن خویش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و تلاشی نمادین برای آشتی با خویش است. زیرا حاج داوود بخشی ار وجود او شده است و بخشیدن او به معنای بخشیدن خویش نیز هست. موضوع اما این است که این بخشش تنها در عرصه سمبلیک و به سان &lt;من&gt; جدید می تواند صورت گیرد که در آن صورت هم بیمار پی می برد که در واقع او یک قربانی بوده است و هیچ تقصیری ندارد و اینگونه می تواند بر احساسات گناهش و خودزنیهایش چیره شود و از سوی دیگر سرانجام به خویش عشق بورزد و هم اکنون می تواند بر پایه این ساختار سمبلیک و مدرن خویش و یا به سان &lt;سوژه&gt; و فرد نو حتی به احساسات مختلفش مانند احساس شرم و غم در برابر دوستی که در زندان کتکش زده است و یا اذیتش کرده است تن دهد و اینجاست که احساسات عمیق از اشک تا خشم تا درد و میل جبران خطا در وجود بیمار بیدار میشوند، بدون آنکه او را شلاق بزنند و سرزنش اخلاقی کنند، زیرا می داند که او مقصر نبوده است و می تواند تن به دیالوگ دهد و به گفتمان عمیق صادقانه با خویش و دیگری بنشیند. برای دست یابی به این حالت، اما هم کمک تخصصی و سالیان دراز کار بر خویش و هم محیط مدرن و سالم اطراف لازم است که تواب را با نگاههایشان دچار احساس خجالت و از طرف دیگر طغیان و همسویی بیشتر با شکنجه گر نکنند. زیرا وقتی بیرون سرد است، تواب می خواهد در درون خویش به کجا پناه ببرد، بجز به آغوش شکنجه گر ایده آل شده. مگر آنکه با عبور از بحرانش به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;من مدرنش دست یافته باشد که راهی دراز است. بی دلیل نیست که بخش اعظم توابان در سکوت مرده اند و یا خودکشی کرده اند. زیرا حس می کردند که هیچکس آنها را نمی خواهد. توابان قهرمانان تراژیک هستند، زیرا از دو طرف رانده و در خویش نیز ناتوان از ماندن هستند، زیرا در درونش نیز مرتب دادگاهی و توبه ای در جریان است، مانند بیرون. گویی او مرتب در حال تکرار آیین و صحنه تواب سازی و تکرار درامای خویش است. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حاصل این درهم ریختگی و جدل درونی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بیماریهای روانی و یا جسمی/روانی و معضلات مختلف است که مهمترین نمونه آن که نشانه هایی از آن در رفتار&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وگفتار خانم نوبری نیز&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دیده میشود، حالتهایی از بیماری روانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می باشد که مخصوص شکنجه شوندگان و یا کسانی که ضربات روحی و جسمی سنگین خورده اند، است. منظور بیماری روانی &lt; فشار روحی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پست دراماتیک&gt; است که یک شکل خاص آن را نیز بنا به نامگذاری یک روانکاو معروف آقای نیدرلند &lt;عارضه بازماندگان&gt; می نامند. البته همانطور که گفتم بسیاری از ما ایرانیها دارای علائم کم یا زیادی از این بیماری روانی مخصوص جوامع در بحران و یا مبتلا به جنگ و شکنجه و اختناق هستیم. هم تواب و هم قهرمان و هر زندانی سیاسی بنوعی شکلی از این حالت &lt;عارضه روانی بازماندگان&gt; را در خویش دارد. ابتدا به نمونه توابش نگاه می کنیم و بعد در بخش باصطلاح قهرمانان به نمونه هایش در میان آنها نیزمی نگریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بیماری روانی &lt; استرس پست دراماتیک&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حالت &lt; عارضه بازماندگان&gt; آن بطور عمده دارای &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سه حالات ذیل &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با زیر مجموعه های خویش است: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یک/ شخص بیمار با یک ضربه روحی روبرو شده است که بایستی دو حالت ذیل را دارا باشد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; style=""&gt;  &lt;/span&gt;روبرو شده است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2/ این ضربه روحی باعث ایجاد واکنشهایی چون ترس شدید، حس بی پناهی و یا هراس شدید در بیمار شده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حاصل این ضربات به شکل ذیل مرتب بر بیمار ظاهر میشود:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1/ بشکل خاطرات، خوابها، کابوسهای مرتب تکرارشونده درباره ضربه روحی و لمس دوباره کابوس و ضربه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;دو/ حادثه دراماتیک به یکی از اشکال ذیل مرتب بر بیمار ظاهر میشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1 / بیماری طوری عمل و رفتار می کند که گویی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حادثه مرتب در زندگیش تکرار میشود و یا هنوز هم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;گویی در همان صحنه حادثه قرار دارد و همانطور احساس ترس و عذاب و غیره در زندگی عادی نیز می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2/ در برابر هر حادثه احساسی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا اتفاقی که بنوعی بیمار را به یاد این خاطرات بیاندازد، دچار حالات شدید ترس و خشم و یا عذاب روحی و یا همان حالات اولیه در موقع حادثه می شود&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بشدت زیر فشار روحی و نیز جسمی قرار می گیرد و عکس العمل جسمی یا روحی نسبت به آن نشان می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;سه/ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چنین بیماری مرتب یا سعی می کند، از هرگونه ارتباط با محیطی و یا چیزی که او رابه یاد ضربه و خاطراتش بیاندازد، فرار کند. یا دچار حالات درازمدت و کوتاه مدت بیحسی و بی تفاوتی نسبت به محیط اطراف میشود و یا در تنهایی بسر می برد. بیمار دچار ناتوانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تن دادن به حالات احساسی می شود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چهار/ علائم جسمی/روانی دیگری نیز مثل بی خوابی، عدم تمرکز، به سرعت عصبی شدن و یا به هیجان در آمدن، حالات افسردگی از سوی دیگر و نیز حالات هراس شدید.(2).&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;در کنار این حالات و دورههای فرار از همه و در تنهایی زیستن بایستی دورههایی را نیز در نظر گرفت که بیمار خواهان گفتگو و حضور شدید و یا کم در جمع میشود و یا حتی خواهان گفتگو با شکنجه گر خویش می گردد. در این میل دیالوگ و گفتگو طبیعتا هم میل درونیش به رهایی از این عذاب و دوگانگی درونی و از سوی دیگر بیان خشم و درد خویش و نیز یافتن وسیله ای برای پایان دادن به درد خویش نیز می گردد. از طرف دیگر بنا به درجه رشد بیماری و بحران بیمار می تواند این حالت گفتگو در خویش میل ناخودآگاه تکرار دوباره حادثه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و صحنه ضربه روحی و تکرار درد و عشق را داشته باشد. یا می تواند ترکیبی از همه این حالات میل به گفتگو و پایان دهی به درد و درگیری درونی و نیز تکرار ناخودآگاه صحنه شکنجه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;معضل اصلی و مرکزی انسان مبتلا به حالت و عارضه بازماندگان در این درگیری درونی میان فرامن و ایده ال من اوست و ناتوانی بیمار از دست یابی به قدرت &lt;من&gt; خویش، تا بتواند با قبول درد خویش و بیان خشم خویش به شکنجه گر و عبور نهایی از این صحنه به کمک بخشیدن نهایی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;همه گذشته ، در عین حال خویش را نیز ببخشد و به خویش عشق بورزد و به سان یک &lt;من&gt; نو و قوی که قادر به جذب خواستهایش در خویش است، تن به زندگی نوی خویش دهد و همه دردهای گذشته به تجربه ای بزرگ در زندگی برایش تبدیل شود. معضل مرکزی انسان تواب و یا حتی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قهرمان مبتلا به این حالت این است که چنان زیر فشار ضربه و شکنجه و درد شکسته است که در واقع خویش را مثل یک شیشه شکسته و مجموعه ای از خرده شیشه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;احساس می کند که دیگر قادر به جمع کردن و چسباندن آنها به یکدیگر نیست. یعنی بیمار و قربانی دچار یک حالت &lt; بی ساختاری&gt;،&lt; چندپارگی و چند شخصیتی&gt; است و در بدترین حالت می تواند به حالات پسیکوز و روان پریشی کشیده شود. راه رهایی بیمار از این حالات،چیرگی بر این احساس گناه درونی از طریق دیالوگ با خویش و بخشهای دیگر وجود خویش و یا با دیگری و دست یابی به یک آشتی دوباره با خویش و دیگری، حس درد و زجر خویش و بیان این درد بشکل خویش و در نهایت بخشیدن خویش و دیگریست، تا بتواند اکنون این حادثه را به سان تجربه ای گرانبار و سنگین در خویش حفظ کند، اما این تجربه مانع زندگی دوباره او و مانع تن دادن دوباره او به عشق و اعتماد به دیگری نشود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حال اگر با این نگاه به حالات و اعمال و مصاحبه خانم نوبری نگاه کنیم، براحتی پی می بریم که او در حال تلاش ناخودآگاه و خودآگاه برای دست یابی به این آشتی با خویش و دیگری و دست یابی دوباره با حس زندگی کردن و زندگی دوباره است. از اینرو نیز رفتن او نزد حاج داوود و یا رفتن او به جلسه زنان را بایستی در این تلاش برای دیالوگ و آشتی و بازگشت دوباره به زندگی پس از سالها در خفا زیستن دید. مشکل اما از یکطرف این است که از آنرو که در خود او نیز هنوز این میل شفا یافتن با احساسات گناه و خشم نیز آغشته است، از آنرو حرکاتش نیز افراطی است. مانند نوع لباس پوشیدن او در جلسه که اگر به حرف مجله آرش باور آوریم، او را سریع به محور نگاه عمومی تبدیل می کند و گویی او می خواهد ناخودآگاه بگوید که آمده است. در این عمل هم میل دیالوگ و هم میل تنبیه ناخودآگاه خویش نهفته است و هم میل بیان خشم خویش، زیرا در نهایت بقول خانم نوبری نه تنها جمهوری اسلامی بلکه سازمان سهند نیز از او فقط استفاده و یا سوءاستفاده کرده است. از طرف دیگر بایستی حرف خانم نوبری را نیز باور کرد که می گوید، وقتی وارد سالن میشود و همان لباسها و حالات گذشته را می بیند، عصبی میشود. زیرا دقیقا یکی از حالات این عارضه بازماندگان این است که چنین علائمی سریعا می توانند ضربه و درد را بیاد بیاورند و باعث عکس العمل بیمار شوند. اینگونه خانم نوبری ناخودآگاه خود نیز در ایجاد این صحنه درگیری و جدل شریک بوده است که در مصاحبه نیز به این خطا اذعان می کند. اما حالت جمع که می خواهد او را بیرون بیاندازد و یا از او تقاضای توبه و اعتراف دارد، دقیقا بیانگر این است که خود جمع نیز از یکطرف هنوز اسیر قهرمان گرایی و تفکر خیر/شری و توبه گری و تواب سازی و اعتراف گیریست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و از طرف دیگر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دچار این حالات و علائم &lt;عارضه بازماندگان&gt; است. حتی نامه نوشتن او به سفارت از یکسو و از سوی دیگر اعلامیه دادن او، همه حکایت از تلاش یک روان و جان درگیر با معضلات درونی می کند که می خواهد راهی برای رهایی از این بحران درون بیابد و قبل از هر چیز می خواهد &lt;دیده شود&gt;، می خواهد و حق دارد که دیده شود و بگذارد حرفش را بزند،حتی اگر این حرف برای دیگران مسخره و یا خطرناک بنظر آید. موضوع این نیست که دیگران بایستی هر عمل ایشان را تایید کنند،چون زخم خورده است. این شیوه برخورد به معنای ترحم است که بسیار دردآور است. او بقول خودش نه ترحم و نه نگاه از بالا می خواهد. موضوع این است که او و دردش دیده شود. درد تواب دیده شود و دیگر ما توابان را به سان موجوداتی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جذامی به بیرون تبعید نکنیم و قبول کنیم که آنها قربانیان شکنجه و دردند و حق انسانی آنها پایمال شده است و اینگونه به سان انسانی که حقش پایمال شده است، به او بنگریم و در عین احترام به دردش، حاضر به دیالوگ انتقادی با او باشیم و نه همه حرفهایش را تایید و یا رد کنیم، بلکه به دیالوگ محترمانه و صمیمانه با او بپردازیم. موضوع برای او و امثال او این است که دیگر کسی از آنها نخواهد توبه کنند، اعتراف کنند. به این خاطر لحظاتی نیز خانم نوبری مثل یک کودک لجبازی می کند.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بویژه وقتیکه در چشمان جمع این میل توبه کردن و اعتراف کردن را می بیند، برعکس آن عمل می کند. زیرا همانطور که یک کودک مورد تجاوز واقع شده، خیلی سریع حالت چشمان و معنای نگاههای بزرگان را می فهمد، همانطور نیز یک تواب سریع حالت این نگاههای سرزنش کننده و توبه خواهنده را می فهمد و یا بایستی توبه کند و یا بایستی طغیان کند. اما دقیقا همانطور که یک کودک آزارشده می تواند مرتب ناخودآگاه به چنین بازیهای جنسی خطرناک کشیده شود، همانگونه نیز خانم نوبری میتواند ناخوداگاه به این صحنه های درگیری و تکرار صحنه تواب سازی کشیده شود و یا خود این صحنه را ناخودآگاه بوجود آورد. اینجاست که او بایستی دقیقا مواظب خویش باشد و دیگران بایستی در برابر او و امثال او یاد بگیرند که به این حالت و رفتار گرفتار نشوند. اما بدبختانه هم خیلی از برخوردهای بعدی به او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و هم این مصاحبه آرش مالامال از این صحنه تواب سازی، تکرار آیین توبه و غیره است. متاسفانه از آنجا که حرکات خانم نوبری هنوز افراطی است و ساختار جدید روحیش هنوز در حال شکل گیریست، از اینرو گاهی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;متوجه نمیشود که خویش را با حرفها و اعمالش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در معرض خطر ضربات روحی تازه قرار می دهد. برای مثال از آنجا که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در درونش هنوز تفاوت عرصه خصوصی و عمومی کاملا جا نیافتاده است&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و خویش را ناخودآگاه ملک عمومی احساس می کند، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در مصاحبه ساده لوحانه می گوید که &lt; او متعلق به اجتماعست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و همه حق دارند، درباره او و روابط خصوصیش سخن گویند&gt;. موضوع دقیقا برعکس است. هیچکس حق ندارد به عرصه خصوصی او وارد شود، اما چون به خاطر شکسته شدن ساختار درونی سابق، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هنوز یک &lt;من&gt; مدرن جدید &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;کامل شکل نگرفته است، پس در این لحظه مثل یک کودک ویا یک قهرمان سابق عمل می کند و خویش را به قضاوت عموم واگذار می کند. در حالیکه دیگران حق ندارند، پا به عرصه خصوصی او بگذارند و یا او را قضاوت،تنبیه در ملاء عام&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا بازجویی در لوای مصاحبه کنند. او اما چنان مشتاق &lt;دیده شدن&gt; است که حتی دقیق نمی بیند که چگونه مصاحبه گر آرش مرتب او را بازجویی و ارشاد و وادار به توبه می کند. اگر دوستان به صحنه مصاحبه و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جملات توجه کنند، خانم نوبری چندین بار خوشحالی خویش را از اینکه مجله آرش حاضر به دیدن او و مصاحبه با او شده است، تکرار می کند و می خواهد یک ارتباط انسانی و دیالوگ انسانی میان دو انسان برقرار کند، اما در برابر حرف او و اشتیاق او، مصاحبه گر آرش هربار بجای جوابی مشابه و بجای نشان دادن آنکه او دیده میشود و مورد محبت و احترام است و نیز مورد نقد واقع میشود، هربار جوابش را با جملاتی مانند &lt; ما می خواهیم موضوع تواب را مطرح کنیم و غیره&gt; می دهد. بزبان دیگر مرتب دست دوستی و دیالوگ او را پس می زند و او را به یک موضوع تحقیق و نیز یک وسیله برای تطهیر نام قهرمانان و تنبیه توابان و شکنجه گران تبدیل میکند. یعنی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دقیقا همان کاری را می کند که خانم نوبری مرتب به سان بدترین سوء استفاده ها از خویش بیان می کند، یعنی ندیدنش و استفاده کردنش به عنوان وسیله ای در خدمت سازمان و یا شکنجه گر. مصاحبه گر آرش نیز مرتب به او می گوید که منظور او نیست و در واقع اصلا او برایش مهم نیست، بلکه منظور موضوع و بحث تواب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و رابطه اش با قهرمان است. یا خانم نوبری سخن از فردی بنام سیامک می کند، که ابتدا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و تا وقتی بیوگرافی او را نمی شناسد، به او نوعی علاقه و یا دوستی نشان میدهد و سپس یکدفعه ارتباطش را قطع می کند. اینها همان روشهای تنبیه احساسی دیگری&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بایکوت دیگری است که آن روی دیگر زندان است و در میان زندانیان نیز وجود دارد و مرتب بدینوسیله همدیگر را شکنجه و تنبیه می کنند. در این فرهنگ قهرمانی، انسان وسیله است. خواه این فرهنگ قهرمانی نام مذهب و یا چپ را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بر خویش حمل کند. &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وحشتناکتر اینکه چون خانم نوبری احساساتش هنوز آغشته به این احساسات متضاد است، متوجه این سوء استفاده از خویش نمی شود و حتی همانطور که خودش در مصاحبه می گوید، چنان کودک و نرم شده است که سریع نیز حرفش را عوض می کند وبه دلخواه دیگری سخن می گوید. اینگونه نیز اول مصاحبه او در جاهایی به سخنهای ملامت کننده و سرزنش کننده مصاحبه گر اعتراض می کند ولی در مسیر بحث هرچه بیشتر نرم میشود، در حالیکه درجه ملامت و سرزنش در جملات مامور اخلاق و ارشاد مجله آرش بالا می رود و تنها وقتی که سرانجام خانم نوبری هرچه بیشتر به حرفهایشان تن می دهد و بنوعی دقیقا عمل و رفتار هیستریک را و انطباق خویش با خواست دیگری را انجام می دهد، آنگاه کم کم مصاحبه گر چپ اخلاقی و ارشاد کننده که به خواست خویش یعنی نجات ناموس چپ و آرمانش و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و تسلیم کردن خانم نوبری نسبتا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;رسیده است، لحنش نرم می شود و اینگونه دقیقا آیین تواب سازی و توبه گیری به شیوه ای نرم و ملایم و در اساس با همان شیوه سابق، تکرار میشود و مصاحبه گر &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بنوعی خوشحال است که سرانجام اعتراف را گرفته است و او را به یک نوع توبه واداشته است، با آنکه اعتراف بنظرش خیلی پرسر و صدا و توبه گویانه و صددرصد نیست به اینخاطر کاملا راضی نمی شود.. این مصاحبه آنقدر وحشتناک و ضد انسانیست که خشم هر انسان مدرنی را بر می انگیزد. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اما قصد من کوبیدن آنها نیست، بلکه گذاشتن آیینه ای در برابرشان است، تا خویش در ایینه بینند و از این تکرار تراژیک بازی خیر و شر دست بردارند و وارد دیالوگ مدرن و صادقانه و با احترام به فردیت دیگری وبدون میلی به ارشاد و توبه گیری و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نهی از منکر شوند و اینگونه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در کنار دیگر ایرانیان مدرن زمینه ساز یک جهان مدرن ایرانی و بدون شکنجه گردند. زیرا این خواست خود آنها نیز هست و آنها نیز خود زجرهای فراوان و زخمهای فراوان بر تن دارند. اما تا زمانی که بر این نگاه قهرمانانه، خیر/شری چیره نشوند و به تواب که نیمه دیگر خویش است، با محبت و با احترام و صداقت خردمندانه برخورد و نگاه نکنند، نمی توانند خویش را نیز کامل ببینند و درک کنند و بر تراژدی تکرار زخمهایشان و قتل تراژیک قهرمانانه شان چیره شوند. زیرا قهرمان گرایی آنها خود&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بخشی اساسی از این&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جهان خیر وشر و تواب ساز است. مرگ قهرمان و مرگ تواب و مرگ شکنجه گر بایستی با هم آید، تا چرخه خیر و شر شکسته شود، تا این نسل قهرمانان و توابان که قهرمانان شرمگین هستند و شکنجه گران که قهرمانان جبهه مخالف هستند، با عبور از جهان خیر و شر و شکستن جهان قهرمان گرایی و تن دادن به جسم و زمین و فردیت خویش،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به نسل نوی بازیگران خندان زندگی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و ضدقهرمان دگردیسی یابند و بازی عشق وقدرت خویش را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بر زمین ایران و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;رقص خندان خویش را &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بر صحنه ایران آغاز کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;3/ قهرمان : چگونه می شود که یک فرد این چنین شکنجه های وحشتناکی را تحمل می کند و دیگری در زیر این شکنجه ها چنان می شکند که حتی به ابزار دست شکنجه گر و یا خود به شکنجه گر تبدیل میشود. مطمئنا می توان از علل فردی و استقامت فردی و تفاوت تواناییهای فردی در برابر تحمل سختیها سخن گفت و نیز از تجارب مختلف کودکی و جوانی با بحرانهای سخت احساسی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و وجودی، اما برای شناخت علل نهایی این تفاوت بایستی در کنار این تفاوتهای فردی، به عوامل دیگری نیز توجه کرد که باعث تواب شدن یکی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و عدم شکستن دیگری می شود. از طرف دیگر بایستی جداگانه علل خشم قهرمان به تواب را بررسی کرد، تا به عمق معضلات پی برد. برای درک علتهای دیگر این توانایی می خواهم به خاطره ایی از دوستی اشاره کنم که تقریبا هشت سال را در زندان جمهوری اسلامی از نوزده سالگی تا بیست و هفت سالگی گذرانده بود و سالهای فراوانی را بخاطر مقاومتش در زندان انفرادی و نیز با تحمل شکنجه های فراوان گذرانده بود. بدینخاطر نیز بعد از آزادی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چشمهایش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کاملا ضعیف و تن و جسمش دچار ضربات فراوان جسمی شده بود. روزی از او سوال کردم که در آن شرایط و باوجود مصاحبه های فراوان که مقاومت خیلیها را شکاند، چگونه او این همه شکنجه را تحمل می کرده است. او در جوابم گفت که &lt; او در لحظه شکنجه و برای تحمل شکنجه مرتب این تصویر را در برابر چشم خویش داشته است که گویی در دستش کلیدی است که کلید در اطاقیست که خواهرش در آن قرار دارد و اینها می خواهند این کلید را از او بگیرند و به خواهرش تجاوز کنند و او نباید به آنها این کلید را بدهد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا جای خواهرش را بگوید&gt;. مطمئنا دیگر زندانیان نیز از تصاویر مشابه فردی و یا جمعی ولی با مضمون مشترک برای تحمل درد و شکنجه استفاده می کردند. یکی از تجارب مهم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و وحشتناک زندانهای هیتلری که توسط روانکاو معروف فرانکل که خود زندانی بود، تشریح گشته است، این بود که بسیاری از زندانیان در اواخر سال دست به خودکشی می زدند و یا صبح دیگر از خواب بیدار نمی شدند و می مردند، زیرا تا آخر سال هنوز امید داشتند که متفقین آنها را آزاد می کنند، اما آخر سال یاس و ناامیدی آنها را فرا می گرفت و از دست دادن &lt; علت و معنای مقاومت&gt; باعث میشد که بمیرند و یا خودکشی کنند. بقول نیچه &lt; آنکه چرایی برای زندگی کردن دارد،تقریبا با هر چگونه ای کنار می آید&gt;. از اینرو می توان خوب درک کرد که آنانی که مقاومت کرده اند و تواب نشده اند، بهرشکلی توانسته اند، دلیلی برای مقاومت در خویش حفظ کنند، خواه اگر مثل این رفیق از تصاویر ناموسی و غیره استفاده کنند. بخش عمده کسانی نیز که تواب میشوند، معمولا پس از شنیدن مصاحبه ها و خبر تواب شدن و لو دادن رهبران و یا اسطورههای مقاومتشان، دچار تزلزل و ناامیدی می شوند و تواب می گردند. زیرا دیگر دلیلی برای مقاومت ندارند. زیبا نوبری نیز از تاثیر این مصاحبه ها و نیز ملاقات با یک زندانی تواب شده دیگر که برای او اسطوره بوده است و تاثیر این ملاقات بر خویش نیز سخن می گوید. برخی سازمانها مثل مجاهدین و یا حتی افراد نیز به تاکتیک تواب شدن دست می زنند ولی از طرف دیگر شکنجه گران مرتب برای قبول حرفشان، از آنها شواهدی عملی مانند کتک زدن و آزار هم سلولی و غیره می طلبند و آنها را در واقع در یک نوع بن بست درونی قرار می دهند. زیرا اگر به حرفشان عمل نکنند، نشان داده اند که تواب نشده اند و اگر عمل کنند، دیگر تواب تاکتیکی در خیال خویش نیستند و بایستی این تناقض را یکطوری برای خودشان حل کنند. اما موضوع تواب شدن در عین حال بقول خانم نوبری علل دیگری نیز غیر از شکنجه دارد که سخنان ایشان بخوبی پرده از بعضی از این علل بر می دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;علت اول مهم روانی در تواب شدن، جدا از شکنجه و رجعت به کودکی، نبود یک حالت فردیت قوی در فرد زندانی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و ساختار قهرمان گرایانه سنتی در او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بوده است. در حقیقت اکثر زندانیان،بویژه در سالهای شصت،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جوانان و نوجوانانی بودند که در مسیر روزهای انقلاب به سمت گروههای سیاسی کشیده شده بودند و هوادار احساسی و پرشور این یا آن گروه شده بودند. در واقع حتی نمی توان از تصمیم کاملا آگاهانه سخن گفت. در مسیر بعد از انقلاب و در آن فضای انقلابی و پرهیاهو، هر کسی بنا به سنت خانوادگی و یا حالات ناخودآگاه فردیش به سمت گروههای مذهبی، چپ و یا لیبرال و غیره کشیده میشد و اینگونه از درون یک کلاس درس و یا حتی یک خانواده چند تا بسیجی و سپاهی،چند نفر چپ و یا مجاهد و چند نفر بنی صدری و غیره میشدند. در واقع حتی نمی توان گفت که چرا در نهایت این شکنجه گر و آن قربانی گشته است.موضوع مهم اما این است که از آنرو که ساختار همه این افراد در نهایت یک ساختار شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی بوده است، بدانخاطر نیز بخش اعظم آنها بخاطر عشق پنهان و آشکار کودکانه و بطور عمده نارسیستی به سازمان و یا رهبرا ن سازمانشان و بخاطر میل یکی شدن با تصویر بزرگ این قهرمانانشان تحمل شکنجه های زندان را می کردند و یا به شکنجه زندانی و حتی همکلاسی و یا همسایه سابق خویش می پرداختند. اینگونه نیز مشخص است که وقتی تصویر این رهبران بزرگ می شکند، این دختران و پسران شیفته سازمان و رهبرانشان، هر چه سریعتر در زیر فشار می شکنند و تسلیم می شوند و از طرف دیگر بدنبال یک رهبر و تصویر بزرگ دیگر می گردند، تا با محو شدن در نگاه و بزرگی او به لذت نارسیستی شیفتگی و سرباز تاریخ بودن و بزرگ بودن دست یابند. سیستم قهرمان گرایی ایرانی اساسش بر این حالت شیفتگانه/متنفرانه و ناتوانی از فردیت استوار است و تقریبا همه سازمانهای سیاسی چپ و راست دارای ساختار روحی مشابه ای و حالات قهرمان گرایی مشابه ای با سیستمهای کیش شخصیت پرستی و سرکوب فردیت و هر گونه شک و تردید و خواست اطاعت از اعمال رهبری بودند. اینگونه نیز آنها که در زیر شکنجه تاب می آورند،جدا از توانایی به دادن معنایی به عمل خویش، هر چه بیشتر نیز از طرف دیگر گرفتار این سیستم قهرمانی و خیر و شری بودند و در واقع آنها می توانستند به کمک &lt;نیک خواندن&gt; مطلق خود و شر خواندن مطلق شکنجه گر، یک جهان سیاه/سفید برای خویش درست کنند که به آنها کمک کند که این درد و شکنجه را تحمل کنند. شکنجه گر نیز با همین نگاه خیر/شری به این قهرمانان می نگریست و می توانست بدان خاطر به سان آدمهای حرامی و اهریمنی، هر عمل خویش را مباح احساس کند. طبیعی است که دیدن این یگانگی ساختاری به معنای یگانگی هر دو طرف در عرصه حقوقی و انسانی نیست، زیرا بهرحال شکنجه گران آنها را شکنجه داده اند و آنها قدرت را در دست داشته اند. موضوع اما این است که بدون درک این ساختار مشابه و این حالت خیر/شری نه می توان شرایط زندان و قهرمان و تواب را درک کرد و نه می توان به تراژدی قهرمانان و توابان پی برد که از یکطرف با این شیوه خیر/شری به دفاع از خویش می پرداختند و از طرف دیگر ناخودآگاه مرتب دیسکورس سنتی را که ایجاد کننده تبعیض و شکنجه است، بازتولید می کردند. برای مثال در رفتار خانم نوبری در قبل از تواب شدن و بعد از تواب شدن، دقیقا این حالات شیفتگی افراطی به آرمان و سراپا خویش را در خدمت آرمان قرار دادن مشخص است. همینطور نیز با شناخت این حالات و دیدن این حالت شیفتگانه/متنفرانه قهرمان گرایانه است که می توان درک کرد، چرا کسی مثل احسان طبری که سالها برای سوسیالیسم و کمونیسم قلم می نوشت، آنگاه برای اسلام نیز قلم سرایی می کند، زیرا او آنچنان گرفتار این سیستم قهرمان گرایی و نافی فردیت است که در هر حالتی مثل یک سرباز می خواهد به وظیفه اش عمل کند. همین موضوع درباره بسیاری از قهرمانان صدق می کند. آنها نیز سراپا از این حالات شیفتگی و قربانی کردن خویش در پای آرمان و اسیر این نگاه خیر/شری، سیاه/سفید هستند که به آنها احساس بزرگی می دهد، هرچند که همزمان از آنها خواهان تحمل زجرها و وظایف غیرانسانی می طلبد. خواه با تحمل شکنجه در زندان، خواه لحظه ای دیگر به سان ابزار تصفیه درون سازمانی و حتی کشتن یک رفیق سابق مثل&lt; قتل لنگرانی بدست خسرو روزبه و یا قتلهای دیگر درون سازمانهای چپ(7)&gt; و یا در نمونه بزرگتر و جهانی آن، اعدامهای فراوان باصطلاح انقلابی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چه گوارا در کوبا، یا دفاع پرشور سازمانهای چپ از هر نوعش از اعدامهای انقلابی و سرکوب مخالفین و حتی تایید آشکار و پنهان سرکوب تظاهرات زنان بر علیه حجاب اجباری در بعد از انقلاب. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از اینرو &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نیز برای بسیاری از زندانیان سیاسی که سالها در زندان بوده اند، زندگی در جهان خارج از زندان اینقدر سخت و انطباق خویش اینقدر مشکل بوده است، زیرا نه تنها ضربات فراوان زندان امکان انطباق را در آنها کم کرده بود بلکه برای خیلی از آنها محیط خارج از زندان که دارای این خط سیاه/سفید مشخص نبود، بنوعی هولناک و دردناک بود. بویژه که وقتی با معضلات احساسی روبرو میشدند. برای مثال از قهرمانانی یاد بیاوریم که پس از زندان به خارج آمدند و دیدند که برای مثال همسرشان زندگی تازه ای آغاز کرده است و یا دیدند که هیچ کس به یاد آنها نیست و یا خودکشی کردند و یا در سکوت سوختند و مردند. مشکل این سیستم قهرمان گرایی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و این ساختار شیفتگانه/متنفرانه این بود که از طرف دیگر میان قهرمان و تواب یک فاصله بزرگ ایجاد می کرد و تواب را به سان آدم بریده و ضعیف می نگریست و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با سرزنش درونی و بیرونی او، با بایکوتش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هرچه بیشتر به سمت شکنجه گر سوقش می داد. از طرف دیگر نیز تواب که خویش را شکست خورده احساس می کرد، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سعی در شکستن دیگری می کرد، تا در آیینه قهرمان گرایانه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;او شکست و ننگ خویش را نبیند. حاصل یک سیستم فشار بشکل بایکوت بود که در میان زندانیان به اشکال مختلف عمل می کرد و خانم نوبری نیز مرتب به آن اشاره می کند. شناخت این مکانیسمهای بایکوت و سرکوب متقابل توسط زندانیان، یک موضوع مهم برای شناخت علل تواب شدن از یکسو و از طرف دیگر درک شباهت ساختاری و روانی قهرمان/تواب و سیستم شکنجه گر است. شباهتی تراژیک که در زندان مرتب باعث درد و قتل بیشتر قهرمانان و یا خورد شدنشان به سان تواب &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و پیروزی شکنجه گران میشود. اینگونه علت مهم دیگر در ایجاد سیستم تواب سازی را بایستی در ابتدا و اساس این سیستم سرکوب گر توتالیتار و شکنجه گرا، سپس &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;این ساختار قهرمان گرایانه و وابستگی به تصویر رهبر خیالی از یکسو و از سوی دیگر سیستمهای فشار متقابل و بایکوت یکدیگر بایستی دانست. این ساختار مشترک و این سیستم قهرمان گرایی نه تنها در بیرون از زندان باعث آن شد که بسیاری انسانهای بزرگ و شریف با خواستها و نیات انسانی بزرگ، بخاطر این ساختار سنتی احزاب، سازمانها و روانشان به مرگهایی تراژیک دچار شوند و در نتیجه خطاهای بزرگ سازمانی و تشکیلاتیشان به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خودکشیهای دسته جمعی سازمانی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یا به گوشت دم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مبتلا شوند، بلکه ناخودآگاه و بخاطر این روشهای غلط به تحکیم قدرت دشمنشان و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سرکوب هرچه خشن تر خویش کمک کنند. ناتوانی جریانات سیاسی از پرداختن به گذشته خویش و دیدن خطاها و ساختارهای غلط و سنتی خویش و نیز کشتن هر انتقادی با &lt; مظلوم نمایی و ناموس گرایی و ترور شخصیتی منتقد به سان کسی که قصد توهین به قهرمان و یا یکی خواندن شکنجه گر و قهرمان را دارد&gt;، در واقع تنها حکایت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و سندی دیگر بر درستی انتقاد و بر تکرار تراژیک این حالات سنتی کشنده فردیت و دموکراسی و تولید کننده دیکتاتوری و خشونت در ساختار روانی و سازمانی این افراد &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;است. این سازمانها و گروهها و حتی افراد چنان هراسان از شک کردن به &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مقدسات خویش هستند که متوجه نمی شوند،دقیقا همین حالات تقدس گرایی و عدم شک به مقدسات خویش و به قهرمانان و رهبران خویش و کشتن هر شک و تردیدی بوسیله چوب تکفیر و شکنجه روحی و جسمی، شیوه بازتولید دستگاه شکنجه و سنت بوده است و آنها با این ترسویی و دروغ به خویش و دیگری، در نهایت باعث قتل مداوم قهرمانان خویش و وجود خویش می شوند و تکرار سنت می کنند. زیرا تنها با تن دادن به تجارب سخت این دوره و دیدن خطاهای عمیق ساختاری خویش و دیگری و شناخت ساختارهای سیاسی، فردی و روانی جمعی غلط و عبور از آن است که مرگ این قهرمانان بی ثمر نمی ماند و مرگ تراژیکشان به تجربه ای گرانقدر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و پربار تبدیل میشود و ایجاد کننده زندگی و تحول می گردد، تا بتوان با کمک این تجربه هم جهانی نو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و عاری از قهرمان گرایی سنتی و سیستم خیر و شر آفرید و هم بتوان به دادخواست قانونی آنها و خانوادههایش تحقق بخشید و به سیستم شکنجه پایان داد و بتوان این قهرمانان را واقعا به خاک سپرد. عبور از جهان کهن و سیستم خیر وشری به کمک دو موضوع مهم صورت می گیرد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1/ دیدن ساختار سنتی خویش و عبور از آن. ساختاری که باعث پیوند درونی قهرمان،تواب و شکنجه گر و بازتولید سنت و دیکتاتوری می گردد. برای این عبور لازم است که نیروی های سیاسی مدرن در عین دیدن تفاوت خویش با شکنجه گر و تقاضای دادخواست قانونی خویش، همزمان قادر به دیدن این واقعیت اساسی باشند که بخاطر این ساختار سنتی، هیچکدام از آنها نیز با خویش در آن شرایط دمکراسی و آزادی نمی آوردند، اگر که حکومت را در دست داشتند. توانایی دیدن این واقعیت تنها از طرف یک فرد مدرن بر می آید که قادر است با قلبی گرم و مغزی سرد به نقد خویش و گذشته خویش بپردازد. زیرا او از یکطرف توانا بدان است که با این صداقت، خویش و ساختار گذشته خویش را نقد کند و اینگونه به تحول بنیادین دیسکورس سنتی دست یابد و از طرف دیگر با تفکیک حوزهها و عشق به خویش و هر قربانی دیگر، در عین حال تفاوت خویش با شکنجه گر را نیز ببیند و تقاضای برخورد قانونی کند و جبران قانونی درد و زجرش کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2/ با این شناخت بنیادین خویش و دیگری و دیسکورس سنتی، با شناخت خواستهای بر حق انسان دوستانه خویش و دیگر نیروها و با شناخت تراژدی فرهنگی نهفته در بطن شکنجه گر،قهرمان و تواب، اکنون او خواهان تحول ساختاری حقوقی/فرهنگی/سیاسی میشود و بدون میل به کشتار دیگری، در کنار دادخواست قانونی به تحول بنیادین دیسکورس جامعه خویش و عبور از فرهنگ خیر/شر و قهرمان گرایی دست می زند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هر نیرویی که نتواند به این دو توان دست یابد و یا قادر به تفکیک حوزهها نباشد و خویش را بنوعی گناهکار و بدهکار به گذشتگان و دفاع از تصویر پاک و بی عیب این قهرمانان، از هر نوع مذهبی و یا چپ و یا راست آن، محکوم &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سازد و به ترور شخصیت و یا کشتن هر انتقاد و شک بپردازد، در نهایت کاری جز ادامه تراژدی نمی کند و نشان می دهد که اسیر سنت، اسیر فرهنگ خیر/شر و اسیر تفکر قهرمان گرایی، شخصیت پرستی است.خواه رهبرش را در ماه بیند، با در کفن و یا در سرودهای انقلابیش. حاصل یکیست. او سنتی و تکرار کننده تراژدی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما علت خشم کنونی قهرمان بر علیه تواب چیست؟ چرا حضور یک تواب در یک جلسه اینقدر سرو صدا ایجاد می کند و اینقدر بحث ایجاد می کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;1/ علت انسانی آن یادآوری زخمهای گذشته و یادآوری زخم نهفته بر تن توسط یک یار سابق است. احساسات قابل سرزنش نیستند. قهرمان حق دارد که با دیدن تواب و یار سابقی که دست به آزارش در زندان زده است، ناراحت و یا خشمگین شود و یا از گفتگو با او خودداری کند و یا از او دوری جوید.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اما اگر مشکل فقط این احساسات طبیعی می بود، معضل نیز سریعا قابل حل می بود. برای مثال اگر در جلسه کذایی، این مشکل تنها مشکل می بود، می بایستی زندانی سابق با دیدن خانم نوبری، ابتدا از دیدن و گفتگو با او خودداری کند و یا حتی اگر حالش بد میشود به خانه رود و یا دوستان دیگرش از او مواظبت کنند، تا کمی حالش بهتر شود. در چنین حالت معمولی ،پس از شوک اولیه و مدتی سکوت، معمولا هر دو طرف به خواست خویش ، به گفتگوی صادقانه و یا از طریق نامه و ایمیل با یکدیگر می نشینند و زندانی خشمش را بیان می کند و تواب حس شرمش را و هر دو می دانند و حس می کنند که بخاطر آن شرایط ناجور و ناانسانی چنین اتفاقی افتاده است و هر دو بیگناه هستند و درد مشترک دارند. این درد مشترک،همراه با قبول درد و زخم دیگری، باعث پیوند و گفتگوی انسانی میان آن دو میشود.خواه این گفتگو بعد از مدتها سکوت اولیه صورت گیرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;2/ علت اصلی خشم قهرمان بر علیه تواب و همراهی جمع در این کار به دلایل دیگریست که بخش مهمی از آن یا ناخودآگاه و یا ادامه حالت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و سیستم قهرمان گراییست. برای مثال یک علت دیگر این خشم، در واقع حالتهای &lt;عارضه بازماندگان&gt; در قهرمان است که او نیز به این بیماری بنوعی دچار است و به این خاطر با دیدن یک تواب تمامی آن زندان و صحنه ها برایش زنده میشود و تداعی معانی می گردد و دچار کابوسها و ترسهای کوتاه مدت و درازمدت می گردد. بسیاری از ایرانیان در تبعید دارای این حالات و علائم &lt;استرس پست دراماتیک&gt; هستند،بویژه از آن رو که ایرانیان هنوز ارزش و اهمیت نزد روانشناس رفتن را و کمک گیری در این زمینه ها را کامل درک نکرده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;3./ علت دیگر خشم قهرمان بر علیه تواب در حقیقت نوعی خشم بر علیه خویش است که بر تواب فراافکنی میشود. هر قهرمانی و هر تبعیدی که دچار این علائم عارضه بازماندگان باشد، در خویش مرتب نوعی احساس گناه نیز دارد، زیرا او زنده مانده است و دیگر دوستانش اعدام شده اند. اینگونه بقول روانکاو معروف نیدرلند و نیز بقول روانکاو معروف دیگری به نام گرین برگ که کتاب بسیار خوبی در زمینه &lt; روانکاوی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;مهاجرت و تبعید&gt; نوشته است، چنین افرادی همیشه یک بخش از وجودشان در همان زندان و دوران سابق زندگی می کند و بدینخاطر نیز قادر به تن دادن کامل به شرایط جدید و اینتگراسیون کامل خویش نیستند و یا بقول معروف روی چمدانشان زندگی می کنند. این افراد مرتب و ناخودآگاه با این احساس گناه و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سرزنش درونی درگیرند که آنها زنده مانده اند و دیگر دوستانشان مرده اند و عملا و درونا به این نتیجه می رسند که در واقع&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آنها به رفیقانشان خیانت کرده اند و یا حال با زندگی در یک جهان بهتر مرتب &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به یاد آنها خیانت می کنند. اینگونه خشم قهرمان بر علیه تواب، در حقیقت خشم به تصویر ناخودآگاه درونی خویش است. زیرا در درون خویش و در برابر چشم قهرمان ایده ال درون خویش، خود را بازنده،ضعیف و در واقع تواب می بیند. او در واقع یک تواب است. اینگونه با دیدن تواب این زجر درونیش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و خشمش به خویش، به سمت خارج فراافکنی میشود و به این خاطر است که در جلسه آن شب، مرتب می خواهند که یا سیبا نوبری بیرون رود و یا بنوعی توبه کند .یعنی خویش زنی در برابر چشمان عمومی کند. همین موضوع خشم به تواب به سان نوعی خشم ناخودآگاه به خویش را که به سمت خارج فراافکنی شده است، می توان در نوشته های مختلف ویژه نامه آرش دید که در آن زندانیان و یا افراد مختلف به سوالهای مشخص مجله آرش در زمینه توابی جواب داده اند. جالب است که دید، چگونه ابتدا بعضیها برخورد کلی می کنند و تواب را رد می کنند و هر گونه گفتگو با او را نفی می کنند و بعد کم کم نوشته هایی می آید که مجبور میشوند، به تفاوتهای میان توابان مختلف و درجه بندیهای مختلف اعتراف کنند و حتی کم کم به این واقعیت مانند گفته خانم پانته آ بهرامی اذعان کنند که &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;« تعداد کسانی که ‏شکستند و به تواب تبد يل شدند به اين معنی ‏که با رژيم همکاری کردند تعدادشان شايد به ‏انداره انگشتان يک دست نمي رسيد. تعداد ‏کسانی که تا آخر مانده بودند نيز زياد نبود.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;‏در واقع اکثرِيت با کسانی بود که به نوعی عقب ‏نشينی درونی رسيدند و برخورد منفعلانه کردند ‏ولی هرگز به همکاری با رژيم دست نزدند».(8 در واقع در حین این خشم، این قهرمانان می خواهند فراموش کنند که خود نیز در برخی جاها برای حفظ جانشان مصلحت کرده اند و یا حتی برای خروج از زندان توبه نامه ای و یا تاییدی براینکه دیگر کار سیاسی نمی کنند نوشته اند. زیرا بخصوص در سالهای شصت بدون این چنین حدااقلهایی از توبه، کسی از زندان معمولا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آزاد نمی شد، حتی اگر زندانیش تمام شده بود. اینگونه نیز جالب است که در مسیر بحث کم کم برای جواب دهندگان سخت میشود، فاصله میان قهرمان و تواب را مشخص کنند و به فاصله هایی مثل نظر تواب درباره زندان و غیره می پردازند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;3/ این حادثه و نیز حوادث بعدی آن و نیز مصاحبه آرش حکایت از قوی بودن سنت قهرمان گرایی و خیر و شری در بخش مهمی از جنبش چپ ایران و ادامه خطای گذشته می کند. در واقع آنها بدین خاطر از تواب بدشان می آید، زیرا او چون قهرمان خیالیشان مقاومت نکرده است و از ناموس انقلاب و آرمان مورد پرستش آنها دفاع نکرده است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اینگونه در تواب، آنها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شکستی در نگاه خیر/شری و قهرمان گرایانه خویش می بینند و بجای اینکه به نگاه غلط خویش شک کنند که از انسانها تقاضای تحمل شکنجه غیرانسانی را تا حد مرگ دارد و حقایقش همه با خون شهادت می دهند و بجای اینکه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مثل نیچه به چنین حقایق خونینی &lt;نه&gt; بگویند و حقایقشان و آرمانشان را رقصان و شاد و ضد قهرمان بخواهند، به این تواب باصطلاح خودخواه خشم می ورزند که جانش را مهمتر از&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آرمان مشترک دانسته است. این سیستم قهرمان گرایی برای حفظ خویش احتیاج به دو حالت خیر/شری، سیاه/سفیدی و از طرف دیگر نفی هر گونه دیالوگ و گفتگو دارد. از اینرو نیز دقیقا جالب است که همه کسانی که در ویژه نامه آرش به دفاع از قهرمان گرایی و این فاصله گیری میان خیر و شر می پردازند، مرتب از لزوم جلوگیری از دیالوگ سخن می گویند و برای تایید حرف خویش نیز سریع دلیل می آورند که حتما بعدا نیز می خواهید با خامنه ای گفتگو کنید و متوجه نیستند که با این استدلات در واقع در حال نشان دادن نیاز خویش به این حالت سیاه/سفید و ناموسی، قهرمان گرایی هستند و اینگونه بنا به طنز تراژیک زندگی و سخنشان، در واقع در حال گفتگوی دائمی با خامنه ای و لاجوردی و غیره هستند. زیرا آنها نیز اینگونه سیاه /سفید می نگرند و این گونه هر دو ،دوطرف و دو فیگور اهریمنی/اهورایی این بازی خیر وشرانه هستند،قهرمان در چشم یاران خویش و ضد قهرمان و کافر یا دشمن در چشم حریف. آنها تمام وقت در حال دیالوگ با سنت و تکرار سنت هستند. آنها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با تنها &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;کسانی که دیالوگ نمی کنند، در واقع نیروهای مخالف این سیستم سیاه/سفید یعنی نیروهای مدرن هستند. پذیرفتن گفتگو با تواب و دیدن درد مشترک می توانست باعث شود که کمی از این جهان سیاه/سفید و قهرمان گرایی فاصله گیرند و پی ببرند که توابان، خود آنها هستند. نیمه گمشده آنها هستند. تصویر آینده آنها هستند. هر قهرمانی روزی تواب می شود و یا ضد قهرمان و سرانجام به دست رفیقی به قتلگاه فرستاده میشود. این سرنوشت محتوم قهرمانان و قهرمان گرایی است. زیرا آنها اسیر بازی خیر/شر و افسون چشمان مادر و پدر خیالی هستند و ناتوان از تن دادن به فردیت خویش. بقول آتشی بزرگ &gt;&lt;عبدوی جط دوباره می آید&gt; اما این بار خندان و ضدقهرمان، وگرنه دیگر بار بایستی با تیر نارفیق&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به قتل رسد و تکرار تراژدی کند..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;4/ علت دیگر خشم آنها به توابان در این است که توابان آنها را با موضوع &lt;بخشش&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;روبرو می سازند. در بخشی از نوشته ها کاملا مشخص است که نویسندگان چنان محتاج به این حالت خیر وشری و ایجاد فاصله میان خویش و دشمن به سان دو نیروی متافیزیک خوب و بد هستند که هر بحث گفتگو و دیالوگ برای آنها به معنای از دست دادن این فاصله و سکوت خشم آگین متافیزیک است. به معنای از دست دادن علت زندگی و حیاتشان، به معنای گرفتن خشم و تنفری که باعث ادامه میل به زندگی و مبارزه در آنها میشود. زیرا در درونشان چنان فاصله های بزرگی میان خویش و دشمن از یکسو و میان خویش و تواب از سوی دیگر گذاشته اند و به لذت نارسیستی این فاصله گذاری و پاک شمردن خویش وبد شمردن دیگری احتیاج دارند که می ترسند با تن دادن به سلام&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و گفتگو، سریعا این علت وجودیشان را از دست بدهند و حتی مجبور به &lt;بخشش&gt; شوند که به معنای از دست دادن جهان متافیزیکی قهرمان گرایانه خویش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و خیانت به گذشتگان است. به معنای شبیه تواب شدن و پشت پا زدن به ایده آلهای قهرمانیست. از طرف دیگر این موضوع ناتوانی به دیالوگ و هراس از بخشش و نیاز به حالت خیر وشر نشان می دهد که چرا این نیروها بخاطر عدم رشد فردیت مدرن در درونشان، ناتوان از چالش و دیالوگ مدرن از یکسو و از سوی دیگر ناتوان از تفکیک حوزهها و تقاضای حق قانونی خویش به سان شکنجه دیده و آزار دیده هستند و در نهایت ناتوان از بازی قدرت مدرن در&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عرصه سیاست و فرهنگ و اجتماع و ناتوان از دست یابی به خواست خویش از طریق بازی قدرت و شرارت خندان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هستند و در نهایت بقول لنین درباره چپ گرایان، چون دختر ترشیده ای هستند که هیچکس او را نمی گیرد ولی به این می نازد که باکره است.(برای حفظ برابری پسر ترشیده).&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;5/ علت نهایی عصبانیت قهرمانان از دست زیبا نوبری به سان یک تواب &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در این است که چرا اکنون که از درون تاریکی بیرون آمده است و بقول معروف از &lt;نجس گاه&gt; که محل توابان در نظر ناخودآگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این قهرمانان است، بدر آمده است و حتی قهرمانان لطف نشان داده اند و او را نزده اند و یا دوباره به نجس گاه تبعید نکرده اند، چرا اکنون حتی قلدر بازی در می آورد و توبه نمی کند و حتی دفاع از نظرات گذشته خویش می کند. این سرکشی یک تواب ملعون و باصطلاح پررویی و بی شرمیش علت عصبانیت شدید این قهرمانان است. اگر او مظلومانه می امد و در برابر جمع تقاضای عفو و توبه می کرد، پس ازکمی اخم و تخم، حتما بزرگوارانه این قهرمانان او را می بخشیدند و در عین حال به او نشان می دادند که بهتر است در خلوت بزید و خودش را با آنها برابر حساب نکند. خطای زیبا نوبری در چشمان آنها این است که او نه تنها توبه و اعتراف نمی کند بلکه حتی بدفاع به بعضی از نظرات گذشته اش می نشیند و یا لااقل اجازه نمی دهد که کسی به او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به چشم خوار و بدبخت نگاه کند. اما همین عصبانیت به زیبا نوبری و رفتار او نشان می دهد که چقدر این دوستان قهرمان مالامال از عناصر مذهبی و توبه خواهی و میل اعتراف گیری و تکرار کننده ناخودآگاه آیین تواب سازی هستند. زیرا هر انسان مدرنی می توانست براحتی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و به شیوه بسیار بهتری به حرکت زیبا نوبری برخورد کند، بدون آنکه اصلا این مسائل پیش آید. زیرا همانطور که قبلا نیز گفتم، رفتارهای زیبا نوبری نیز هنوز مالامال از تناقضات ناخودآگاه خویش و تکرار ناخودآگاه لحظه تواب سازیست. اینگونه هر دو طرف به شکلی این آیین را تکرار می کنند. تفاوت مهم در این است که زیبا نوبری یک نفر است و این جمع بیش از شصت نفر و یا جمع جدید نیز مالامال از عناصر معروف جنبش چپ است. در واقع هر انسان مدرنی که از این نگاه قهرمان گرایانه و خیر/شری گذشته باشد، می توانست براحتی هم به خانم نوبری و حضورش احترام بگذارد، به ناراحتی زندانی دیگر نیز احترام بگذارد و مانع ملاقات نزدیک آن دو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا حاد شدن بیشتر مسئله شود و حتی فرد زندانی سابق را در صورت نیاز به خانه ببرد. زیرا او ناتوان از ماندن و دیدن است و نه خانم نوبری و از طرف دیگر به برخوردهای افراطی خانم نوبری به سان یک انسان بالغ در حال خطا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;برخورد کند و درصورت لزوم از او انتقاد کند و یا نظرش را به نقد بکشد. مسئله اینقدر ساده است که ناتوانی یک جمع شصت نفری از این حرکت ساده و ایجاد یک ویژه نامه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در مجله و یک بازجویی در قالب مصاحبه، بیش از هر چیز حکایت از ناتوانی درونی این جمع از دیالوگ و بازی دیالوگ می کند. در واقع این جمع قهرمانان بایستی به خویش بخندد و به حال خویش گریه کند که یک نفر، فقط یک نفر توانسته است، این چنین آنها را به هم ریزد، آن هم با حضورش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا با نوشتن مقاله ای. این رفتار افراطی چپها و ضربه پذیریشان، ناشی از عدم تمرین دیالوگ و عدم تن دادن به چالش مدرن است. وگرنه هر آدمی که کمی به چالش مدرن آشنا می بود، می توانست هم با احترام برخورد کند و هم با طنز و نقد آیینه ای در برابر خانم نوبری بگذارد، آنجا که کاسه داغتر از آش می شود.هم دردش و غمش را باور کند و او را ببیند و هم با ایجاد این آیینه در برابرش به او امکان دهد، اکنون خویش را از چشم اندازی دیگر ببیند و شاید متوجه خطایی شود. زیر آنکه میخواهد دیده شود و دیالوگ می خواهد،بایستی بپذیرد که از چشم اندازهای مختلف دیده میشود&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;و نقادانه تن به نگاه و نقد دیگری نیز بدهد. مطلب اینقدر ساده است که تنها با خنده ای ناباورانه بایستی این واقعیت را هضم کرد که یک نفر این همه آدم را به غلیان و جوش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و خروش وادار کرده است. اما او دقیقا و ناخودآگاهانه قادربه این کار&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بوده است، زیرا خود نیز هنوز دارای ساختارهای افراطی مشابه است. از همه جالبتر دیدن این موضوع است که خانم نوبری به قصد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و با قبول &lt;عشق آزاد&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به جمع این گروه دگرجنس خواهان و همجنس خواهان سابقا چپ و اکنون مبارز در راه انقلاب جنسی و جنسیتی می رود و هر دو با دیدن هم ، انگار که آب روشون پاشیده باشی، عشق آزاد و انقلاب جنسی و جنسیتی از یادشان می رود و جلوگیری از تبعیض جنسی،جنسیتی،عقیدتی از یادشان می رود و دقیقا هر دو طرف وارد صحنه قدیمی خیر/شر و توبه گیری/طغیان می شوند ولحظه زندان را تکرار می کنند،با همان شیوههای بایکوت و سرزنش متقابل&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و غیره. این موضوع نشان میدهد که دست یابی به آزادی جنسی و جنسیتی گامی مهم در دست یابی به فردیت مدرن خویش است، اما اگر این گام با رهایی از سیستم قهرمان گرایانه و نگاه خیر/شری صورت نگرفته باشد، آنگاه حالا نیز که می خواهد تن به جسم و نیازهای خویش دهد، بایستی به شیوه انقلابی و یا خیر/شری دهد. البته منظور من کل آن جمع نیست، بلکه صحنه ایست که در مصاحبه، هم خانم نوبری و هم مصاحبه گر، بدان اشاره می کنند.مطمئنا در آن جمع نیز انسانهای مدرنی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حضور داشته اند که به هر دلیلی یا در این دعوا شرکت نکرده اند و یا اصلا میلی به این جنگ حیدری/نعمتی نداشته اند. باری تواب آیینه قهرمان و آن روی سکه قهرمان است. حرکات متقابل خانم نوبری و مخالفانش دقیقا این یگانگی ساختاری درونی را نشان می دهد. با این تفاوت که او حق دارد نظر خویش را داشته باشد و دیگران حق دارند نظر او را نقد کنند، اما حق ندارند او را بازجویی کنند، قربانی بودنش را نفی کنند و به اشکال نمادین توبه وادارند و یا او را دیوانه و ترور شخصیتی کنند. این شیوههای شانتاژ مخالف و رقیب، &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سنتی کهن در جنبش سیاسی ایرانیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حال می توانیم به سراغ تراژدی نهایی، یعنی مصاحبه رویم و تکرار آیین سنتی را در آن نشان دهیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نقد مصاحبه آرش با خانم نوبری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ز شروع مصاحبه و قطعنامه اول مصاحبه مشخص است که مجله آرش بشدت از نگاه و قضاوت جنبش چپ که او خویش را متعلق به او می داند، هراس دارد. از اینرو شروع مصاحبه با تلاش برای نشان دادن جانبداری خویش از این قهرمانان و سنت شروع می شود و همین جا نطفه بازجویی گذاشته میشود، زیرا بدینوسیله مصاحبه گر خویش را به سان نماینده یک گروه و جریان احساس می کند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و در واقع برای بیان خواستهای این گروه و اعاده حثییت این گروه به میدان آمده است و بدینوسیله از ابتدا به اهداف ژورنالیستی خویش که طرح &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و امکان بیان نظرات و چشم اندازهاست، پشت می کند. در واقع ترس روزنامه از قضاوت جنبش چپ و ترس آنکه مصاحبه را بعدا در تایید توابان بنامند، آنقدر شدید است که اول از همه مصاحبه گر که حتی با نام شخصی به میدان نمی آید، می خواهد آبروی خویش و مجله اش را نجات دهد و می گوید که طرفدار قهرمانان است و فقط برای بیان زخم تواب بر چهره جامعه ایران&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نشان دادن معضل دست به این مصاحبه زده است. این همه ترس یک مصاحبه گر دردناک است و این ترس شروع تبدیل مصاحبه به یک بازجویی نمادین و تلاش برای ارشاد دیگری و گرفتن توبه نامه از دیگریست. اول به چند جمله ابتدایی مصاحبه که مقدمه است، نگاه کنیم. اولین بار است که می بینم، مصاحبه گر قبل از مصاحبه درباره موضوع مصاحبه نظر می دهد و اعلام خط مشی می کند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;آرش: &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ما ضمن مرز بندی قاطع&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بین تواب و زندانی ‏مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که در بین شما ‏تواب‌ها، رده بندی های فراوان وجود دارد. به ‏همین خاطر با شما و یکی دیگر از توابین- که ‏برای ما حدتان روشن است- به مصاحبه نشسته ‏ایم؛ زیرا معتقدیم که توان و آگاهی و نوع زندگی ‏انسان ها یکسان نیست، پس باید زمینه‌های ‏برخورد به اشتباه، و شرایط جبرانِ خطا، برای ‏توابان فراهم شود؛ و البته این امکان پذیر نیست ‏مگر این که انسان شکسته شده به خودآگاهی ‏لازم نیز برسد؛ و برای این رسیدن نیز به کمک ‏و همیاری جامعه روشنفکری نیاز است.‏&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حال بعد از این موضع گیری ضد ژورنالیستی اولیه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و قسم و آیه خوردن که بابا ما طرفدار قهرمانانیم و فردا ما را دشمن خطاب نکنید، چه انتظاری دارید که جمله و سوال اول نه با یک احترام به زخم تواب و اصلا دیدن او به سان آدمی که شکنجه شده است، بلکه به سان آدمی که شکنجه داده است و حالا بایستی سریع جواب دهد که آیا روی حرفهای سابقش هست یا نیست، شروع می شود. حال گام دوم در مسیر تبدیل مصاحبه باز جویی را ببینید. این جملات دقیقا بعد از جملات بالایی می آید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;نوبری: &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از این رو وقتی ما شنیدیم که شما پس از 8 ‏سال اقامت در آلمان برای اولین بار به یک ‏محفل ایرانی با سمت و سوی چپ و آن هم با ‏بودن بچه های زندانِ زمان زینب بودنتان قدم ‏گذاشته اید، برایمان این سئوال مطرح شد، چرا؟ ‏آیا شما به کار و خطایی که در گذشته کرده ‏آگاه شده اید؟ آیا باز مانند زمان زینب بودن، ‏رسالتی برای ارشاد دیگران برای خود قائل ‏هستید؟ آیا سعی در رسیدن به خودآگاهی ‏دارید؛ و یا گمگشته ای هستید که به دنبال راه ‏می گردد؟&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;یعنی اولین موضوع مهم برای مجله آرش این نیست که یک انسان قربانی شده پس از هشت سال از تنهایی و پنهان شدن بیرون آمده است و حال می خواهد حرف و دیالوگ بزند، بلکه این است که اول نشان دهد که چرا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و به چه دلیل بیرون آمده است. زیرا در ذهن این انقلابی اینترنتی، در نهایت جای تواب سرافکنده در همان پستو و اندرونی است، مگر آنکه برای توبه و ابراز پشیمانی آمده باشد. از همان ابتدا مشخص است که شخص زیبا نوبری برای ایشان مهم نیست .به این خاطر حتی برخلاف اینکه او خویش را زیبا نوبری می نامد، باز هم او را با اسم سیبا نوبری می نامند و به حق او در داشت اسم خاص خود، احترام نمی گذارند. مشکل اما این است که زیبا نوبری اینقدر مشتاق دیده شدن است که حتی متوجه این نمی شود که از ابتدا او دیده نمیشود بلکه فقط یک وسیله است. او مشتاقانه و در جواب این سوال سرد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بی احساس، با گرمای خودش جلو می آید، زیرا می خواهد دیده شود و از همان ابتدا رازش و نیز دلیل همه کارهای افراطی و یا معمولیش را بیان می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; نوبری: در وحله ی اول، خیلی ‏خوشحالم که شما آمدید و دارید با من برخورد ‏می کنید و از این که در موضع مخالف هم ‏هستید مهم نیست. همین که شما به وجود من ‏اهمیت دادید خوشحالم. همین که امروز شما با ‏من مثل یک انسان برخورد می‌کنید، ممنونم. ‏زیرا چیزی که من در طول عمر، چه زمانی که ‏مبارزه می کردم و چه بعد از آن که تواب شدم و ‏چه امروز، مسئله‌ی بایکوت بوده است. این که ‏انسان را به خاطر اختلاف نظر بایکوت می‌کنند، ‏برای من شکنجه ی سختی است. ولی امروز که ‏به خاطر گذشت زمان و تغییر شرایط به این ‏نتیجه رسیده‌ایم که علیرغم مخالف بودن، اجازه ‏ی حرف زدن را به دیگران هم بدهیم، خیلی ‏خوشحالم و کمبود درونی مرا هم که نیاز به ‏رسمیت دادن است، برطرف می کند.&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و در برخورد به گذشته اش نظر درستی را مطرح می کند که مصاحبه گر اصلا آنرا نمی فهمد،چه برسد که بر آن اساس یک سوال درست مطرح کند. زیبا نوبری می گوید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;‏&lt; &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نوبری : در مورد خطایی که گفتید کرده ام باید بگویم ‏که من یک انسان نرمالی هستم و قطعاٌ مثل هر ‏انسانی در برهه هایی از زندگی‌ام حتماٌ خطاهایی ‏هم کرده‌ام و همه ی این خطاها به عنوان یک ‏انسان به من تعلق دارد و کسانی که کامل ‏هستند باید به آن‌ها آفرین گفت؛ ولی من یک ‏انسان هستم و خطاها و اشتباهاتی که کرده ام، ‏چه در رابطه با پدر مادر و همسرم و چه در ‏رابطه با زندان و تواب شدن. یک انسانی هستم ‏که خطا کردن را جزئی از شخصیت خودم و ‏جزئی از مسیر تکامل خودم می‌دانم. اگر امروز ‏مرا بخواهند به گذشته برگردانند، حتا به دو ماه ‏قبل، حاضر نیستم برگردم. چرا که بر پایه ی ‏خطاهای خودم ایستاده‌ام. پس، از این که ‏برخوردم به خطا و اشتباه چگونه است، باید ‏بگویم که اگر بخواهم اقرار کنم که خطا کرده ام ‏آن را ننگ نمی دانم.‏&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;هر مصاحبه گر مدرنی و یا هر انسان مدرنی که در درجه اول به شخص و نوع برخورد او به جهانش و به مشکلاتش می اندیشید، از این جملات خانم نوبری خوشحال می شد، زیرا اولا در این جملات او به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خطاهای گذشته و لزوم برخورد به آنها اشاره می کند و از طرف دیگر به سرکوب و سرزنش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اخلاقی خویش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و تنبیه اخلاقی خویش و ندامت گویی دست نمی زند. زیرا اگر ندامت گویی می کرد، نمونه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بیمار بودن کاملش بود. او در لحظه اول یک قربانی شکنجه و عذاب است و در عین حال خطاهایی نیز در زیر این فشار ضد انسانی کرده است. ابتدا وقتی که این گذشته را به سان گذشته و سرنوشت خویش قبول کند و از خویش و از جهان متنفر نشود، آنگاه می تواند به غم و دردهای شکنجه بر روح و جانش و نیز به غم ضربه زدن به دیگری تن بدهد. یعنی هر مصاحبه گر دانا و با احساسی دقیقا با درک این معضل عمیق او به سان یک انسان ضربه خورده، در عین احترام به این جملاتش و تایید آنکه هر خطایی نیز مرتکب شده باشد، باز مشخص است که او مورد ستم واقع شده است، آنگاه به طرح سوالاتی نو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و با احتیاط کامل و با احترام کامل به زخمهای درونی او می پرداخت. اما مصاحبه گر آرش اصلا تو این باغها نیست. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حالا که بایستی به تایید درد و زجرش بپردازد و حق او را به سان انسان مورد شکنجه واقع شده قبول کند و بعد از او سوال مطرح کند و نظرش را درباره اذیت به دیگران در زیر شکنجه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و یا باصطلاح&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شکنجه به اختیار بپرسد، مصاحبه گر همه این موضوعات مهم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یادش می رود. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ولی اول کار سریع قطعنامه برای فاصله گذاری قاطع میان تواب و قهرمان صادر می کند. حال سوال و عکس العمل بازجویانه و وحشتناک او را در پی پاسخ خانم نوبری بخوانید. به این گفتگوی کوتاه میان آن دو دقت کنید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: کسی شما را نمی خواهند به گذشته ‏برگرداند. اما تا زمانی که شما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در زندگی آزارتان ‏به کسی نرسیده آزادید هر طور که می خواهید ‏فکر و زندگی کنید؛ ولی آن‌جایی که رفتار فردی ‏شما آزادی دیگران را به مخاطره بیاندازد و باعث ‏آزار و اذیت دیگران شود، مورد سئوال جامعه ‏قرار می گیرید. جامعه نگاه می کند که آزار ‏دهنده، نسبت به عمل خود چگونه برخود می ‏کند. آیا شما پی برده اید که آزارتان به کسی ‏رسیده و یا می رسد؟!‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری : شاید هم رسیده&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: در واقع زمانی که انسان در جامعه آزارش ‏به دیگران برسد، باید پاسخ گوی جامعه باشد!‏ &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش بجای پرداختن به سخن او و طرح سوالی در این باره، شروع به زمینه چینی هر چه بیشتر طرح تواب سازی و توبه گیری خویش می کند. اینگونه شروع به موعظه اخلاقی در باب وظیفه در برابر جامعه می کند. یعنی دارد با زبان بی زبانی به زیبا نوبری می گوید که شما به جامعه زخم زدید و بایستی پاسخ گو باشید. این شروع زیر پرده و لفظی توبه گیری،اعتراف گیری در قالب مصاحبه و تکرار آیین تواب سازیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;خانم نوبری در جواب توضیحاتی درباره رابطه احساسی میان خویش و حاجی داوود می دهد که قبلا بدان پرداخته ام و مثل کودکی که همه چیزش را روی میز می ریزد و می خواهد ببیند که عکس العمل دیگری چیست، او نیز به بیان رابطه اش با حاج داوود و ارتباط متقابلشان و از میل بخشیدن او سخن می گوید. مجله آرش نه توان نگاه روانکاوانه دارد که اینجا با ایجاد یک سوال محترمانه و روانکاوانه برای مثال خانم زیبا نوبری را به این برساند که آیا او نیز خواهان بخشیده شدن از طرف کسانیست که او آنها را زجر داده است و اینگونه موضوع نهفته در درون این عمل را با سوالی منطقی بیان کند، و نه توان مصاحبه و نقد مدرن و بدون پیشداوری دارد که سوالی دیگر در باب احساسات متناقض اش به حاج داوود و یا نسبت به خودش و به زندان مطرح کند و بیشتر جهان متناقض و پیچیده و گرفتار به درامای شکنجه او را بر او و خواننده نشان دهد و احساس همدردی و نقد انسانی بوجود آورد. بجای اینکار او در واقع در پی آن است که با هر سوال او را بیشتر به درون حالت اعتراف گیری و تواب سازی بکشاند. پس به جای این سوالهای منطقی ابتدا با یک سوال اخلاقی می آید که &gt;&lt; آیا می دانی که حاج داوود موقعی که با تو مهربانی می کرد، دیگران را میزد&gt;، تا در درونش احساس گناه درست کند و یا خشمش را بشکل پنهان به او نشان دهد و بعد شروع به دیاگنوستیک روانی او در قالب سوال می کند، تا در واقع نشان دهد که او علت علاقه اش به حاج داوود گذشته افراطیش بوده است. یعنی این مصاحبه گر نادان در خشم قهرمانانه اش و در تلاش ترسویانه اش برای خوب بودن در چشم تماشاچی چپ، شروع به داوری اخلاقی و بدون توان روانکاوی، شروع به تحلیل روانکاوی ارزان قیمت او &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;می کند و گام بگام او را بی ارزش و دیوانه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و مشکل دار خطاب می کند و می خواهد این احساسات را به او تلقین کند. اینجاست که چپ افراطی مثل همیشه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به راست افراطی تبدیل میشود. زیرا با اینکار عملا شکنجه و تاثیر شکنجه بر احوال روحی او را از زیر سوال خارج می کند و در&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عمل تاثیر شکنجه و قربانی بودن او را نفی می کند. اینجا انقلابی ما بدفاع ناخوداآگاه از شکنجه می پردازد، زیرا قربانی بودن تواب را قبول نمی کند.پس علت اعمال او نیز گذشته افراطیش و بیماریهای شخصیتی اوست. این همه سوء استفاده از یک انسان در یک مصاحبه وحشتناک است. اما خانم نوبری اینقدر عاشق دیده شدن است که این سوء استفاده را نمی بیند، همانطور که سوء استفاده حاج داوود را نمی بیند. با اینکه احتمال دارد که او نیز به اشتباه خویش پی برده باشد .او نیز انسان و قهرمان یک آرمانیست که از او خورد کردن قربانیش را می خواهد. خواه این حالات خشونت جنسی و روحی در خود او نیز باشد و بدینخاطر شکنجه گر شده باشد. باری به حرفهای آرش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و تلاش سیستماتیک او برای تلقین خواست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نظر خود به خانم نوبری و استفاده از شیوههای مختلف برای بیمار نشان دادن و داغان کردن مقاومت او در برابر پذیرش نظرات خویش توجه کنید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش: شما بر اساس نوشته‌های خودتان، تا قبل ‏از رفتن به تابوت‌ها، چنین نگاهی نداشتید. بنا بر ‏گفته‌ دوستانِ سابقتان، شما بسیار افراطی بودید ‏در دفاع از مارکسیسم؛ بسیار افراطی بودید در ‏دفاع از مقوله تواب؛ و امروز هم بسیار افراطی ‏هستید در دفاع از سیستم جنایتِ رژیم اسلامی. ‏خودتان هم میگویید در همه موارد اکسترم ‏هستید.‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حاج داوود مهربانی‌اش تنها با شما بوده است! در ‏تاریخ، دیکتاتورهایی چون گوبلز، موسولینی و ‏هیتلر در روابط خصوصی خودشان، بسیار انسان ‏های لطیف و عاطفی بودند؛ اما در پیوند با ‏قدرت، که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بند ناف آن‌ها به آن گره خورده ‏است، آدم‌های دیگری می شدند. این روایت شما، ‏روایتی شخصی ست.‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری: تناقض کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: شما در تمام گفته‌ها و نوشته هایتان ‏مرتب می‌گویید که من خودم رسیدم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به نوعی ‏حتا شکرگزار حاج داوود رحمانی و شرکا هستید ‏که شما را انسان لطیف‌تری کردند. شما در ‏حقیقت در دوره‌ای که از تابوت‌ها بیرون میایید ‏به یکی از سه آرزویی‌ که از دوران جوانی ‏داشته‌اید می رسید. شما دوست داشتید که یک ‏پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی ‏باشید که همه‌ی فقرا را درمان کند؛ و ملایی ‏باشید که مردم را ارشاد ‌کنید. ما فکر می‌کنیم ‏که الان هم دارید ما را ارشاد می‌کنید. آیا تابوت ‏های حاج داود رحمانی مکانی مناسب برای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;‏طلبه شدن بوده است؟! یعنی رسیدن به یک ‏خودآگاهی، رسیدن به یک نقطه‌ی شروع و ‏تغییر، که می توان آن را در شما تغییر ‏ایدئولوژیک نام نهاد. در این حالت است که شما ‏‏- بنا بر گفته‌های خودتان- حاضر به همکاری ‏اطلاعاتیِ داوطلبانه با جمهوری اسلامی ‏می‌شوید. شما بعد از چهار ماه شکنجه در تابوت ‏حاج داوود، در دو عرصه سیاسی و عقیدتی ‏تغییر می کنید و مدعی هستید که خودتان ‏رسیده اید و در اثر فشار نبوده است. به لحاظ ‏عقیدتی مسلمان می شوید و زینب. و در عرصه ‏سیاسی، طرفدار جمهوری اسلامی. و تازه بعد ‏هم پیش شکنجه گر خود رفته و او را می ‏بخشید!!‏&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تواب سازی ابتدا با شکستن مقاومت درونی فرد و نشان دادن خطا بودن همه حرکات و گذشته اش و بی ثمر بودن مخالفت شروع میشود. اینجا نیز به شکل نمادین اینکار صورت می گیرد و مصاحبه گر آرش به جای سوال کردن مثل یک خبرنگار مدرن، در واقع مثل یک آژیتاتور سیاسی و درهم شکننده دنیای فکری دیگری و برای بخدمت گرفتن او،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شروع به تحلیل حرکاتش و نشان دادن بیماریهایش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و تلقین به او&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می کند. یک خبرنگار مدرن بجای این کار،حتی همین سوالات را بشکل مدرن و بدون تلاش برای تلقین و خورد کردن مقاومت دیگر می توانست انجام دهد و دیالوگ ایجاد کند. موضوع مصاحبه گر اما در واقع دیالوگ نیست، به راه راست آرودن او و اعتراف گیریست. به این خاطر در ادامه بحث و ادامه تلقینات، حتی می خواهد به خانم نوبری تلقین کند که او مسئول تشنج جلسه بوده است، چون آنجا آمده است و با لباس سکسی آمده است و چون وقتی دیگران متشنج شده اند، او بیرون نرفته است. این اوج بی مسئولیتی و تلقین سرزنش و بمباران دیگری با احساس گناه را ببینید&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و از خویش سوال کنید که آیا از این همه بی مسئولیتی و سوء استفاده روحی از دیگری خشمگین و ناراحت نمی شوید. خانم نوبری نه تنها مسئول رفتار خویش بلکه حتی مسئول رفتار دیگران نیز میشود. انگار که کسانیکه متشنج شده اند، هیچ مسئولیتی در برابر حال خویش ندارند. کاشکی این دوستان متشنج شده بجای تلاش برای انقلاب جنسی و جنسییتی عمومی، مسئولیت در برابر رفتار و تشنج خویش را پیشه می کردند و لااقل به عنوان انسان مدرن پی می بردند که نیمی از مسئولیت به عهده آنان است. می توانستند بلند شوند و بروند. می توانستند اگر اینقدر این مسائل اذیتشان می کند، از سالها قبل یک دوره تراپی ببینند که اینقدر سریع متشنج نشوند و با حالات &lt; استرس پست دراماتیک&gt; خویش برخورد کنند. اینجا صحنه عمومی بازیهای خیر وشر فراهم می شود. نوبری ظالم/ زندانی سابق متشنج مظلوم و مصاحبه گر آرش قهرمان و ناجی مظلوم. فیلم ایرانی کامل می شود، فیلم تراژیک/کمیک ایرانی با بازی جاودانه ظالم/مظلوم و یافتن مقصر. اینجا یک بار دیگه خانم نوبری به مقاومت دست می زند، قبل از اینکه کم کم مقاومتش را ازدست دهد و تن به تمنای دیگری دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش: چرا زمانی که از شما خواستند کنفرانس ‏را ترک کنید برای این که عده‌ای از بچه‌ها دچار ‏تشنج شده‌اند، این کار را نکردید؟&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری: چرا باید ترک کنم. مگر آن‌ها مرا درک ‏کردند که من آن‌ها را درک کنم. صبر کنید. یک ‏سوزن به خودتان بزنید و یک جوالدوز به ‏دیگران.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شصت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نفر بدون این که همه چیز را ‏بدانند ریختن سر من.&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مصاحبه گر تا می بیند که از اینجا به خواست خویش و گرفتن توبه نامه نمی رسد، بحث را دیگرباربه حاج داوود &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و بحث ضعفهای شخصیتی زیبا نوبری بر می گرداند و هی می خواهد به او ثابت کند که دفاع از رژیم می کند و وادارش می کند، که هی بیشتر عقب نشینی کند و به حرف او تن دهد.دوستان خود بایستی این مصاحبه اسفناک را بخوانند تا عمق فاجعه را لمس کنند. من فقط شیوهها و مراحل توبه گیری را کوتاه نشان میدهم و مطلب را به پایان می رسانم. از اینرو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بیشتر به سوالات و تحولات در سوالات می پردازم. ابتدا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تحلیل شخصیتی و مقصر خواندن او ادامه می یابد. این کار در معنای روانی با یک قربانی شکنجه مثل این است که دوباره بشکل پنهان و نمادین به او بگویی که اگر به حرف ما تن ندهی،دیگر بار محکوم به تنهایی و ایزولاسیون و ندیده شدن هستی. یعنی بزرگترین زجر ممکن برای زیبا نوبری و هر قربانی دیگر. در برابر چنین شیوه ای آنها ناخودآگاه بشیوه هیستریک و تسلیم خویش به تمنای دیگری، برای از دست ندادن عشق و نگاه دیگری می کنند. مطمئنا حتی مصاحبه کننده متوجه نمی شود که دارد چکار می کند . او دقیقا همانطور که یکی از رهبرانش لنین می گوید، با حسن نیت به سمت جهنم می رود و مهمتر از همه لحظه را برای دیگری به تکرار جهنم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تواب سازی تبدیل می کند. حتی اگر که او در آخر ممنون باشد. تنها چیزی که کم است، شیرینی است که دفعه دیگر که بسراغ مصاحبه گر می رود، حتما شیرینی نیز می برد. ابتدا ادامه بازجویی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و محاکمه کردن و صدور حکم را توسط مصاحبه گر ببینید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نوبری: کجا من انکار کرده‌ام؟&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: می‌گویند که آن جنایت محصول شرایط ‏روز بوده و امروز شرایط تغییر کرده است. یعنی ‏آن ها هم به جنایتی که اتفاق افتاده معترفند ‏ومثل شما معتقدند که هرکس قدرت داشت می ‏کشت! شما آگاهانه حد فشار را پایین می آورید ‏تا به توجیه آن برسید که این دگردیسی اتفاق ‏افتاده در شما، محصول فشار زندانبان نبوده بلکه ‏نتیجه بایکوت و عوامل دیگر از جمله سیاست ‏اشتباه سازمان های سیاسی بوده این تفکر مقصر ‏تراش شما عملا به دفاع از سیستم جنایت منجر ‏می شود هر چند بگویید که به برخی از آن ها ‏انتقاد هم داشته اید چیزی را حل نمی کند.&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حال بعد از محکوم کردنش و نپذیرفتن انتقاداتش به خویش و بمبارانش با احساس گناه، حال پلیس بد و خشن به کنار می رود و پلیس خوب می آید و دری به او نشان می دهد و نوبری کم کم تسلیم می شود و نگاه او را در خویش قبول می کند و به تلقین و تمنای دیگری تن می دهد.خیلی دوست داشتم بدانم که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آیا در آن لحظه تصویر حاج داوود به ذهنش خطور کرده است یا نه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش: احساس می کنیم در شما نکاتی وجود ‏دارد که شاید این بحث و مصاحبه-حتا بسیار ‏کم- بتواند تلنگری باشد به خودآگاهی شما و به ‏جایی برسید که احساس کنید که استنباط شما ‏از مسایل شخصی خودتان به گونه‌ای بوده که ‏فکر کرده‌اید معمولی است و برده‌اید درون ‏جامعه، ولی باعث شده‌اید که دیگرانی را زجر ‏بدهید در واقع به گونه ای باعث شکنجه‌ی ‏روحی دیگران شده اید؟!‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری: من به این مسئله آگاه هستم و قبول ‏دارم&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;حال با قبول اشتباه خویش و گناهکار بودن خویش مسئول درد دیگران و ناتوانی دیگران در دفاع از خویش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نیز میشود و او هم بایستی گناهکار بودنش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;را و اشتباه بودن اعمالش را بپذیرد و هم اینکه بودنش باعث زجر دیگران شده است، زیر او یک تواب بدون حقوق انسانی، یک جزامی است و حق نداشته است، دل نرم یک انقلابی بزرگ را بدرد آورد. راستی من چهره خانم زیبا نوبری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;را ندیده ام. خیلی دوست داشتم که بدانم که آیا آن زن انقلابی به خاطر دیدن چهره یک تواب و آزاردهنده سابق خویش ناراحت شده است و یا اینکه دیده است که این تواب سابق لباس سکسی پوشیده است و نگاه دیگران را نیز به خود جلب می کند و خوشحال است. خیلی دوست داشتم این صحنه جلسه را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می دیدم و تحلیل می کردم. زیرا مطمئنم موضوع بیش از موضوع تواب/قهرمان است. همین اشاراتی که خانم نوبری به لباسهای سیاه آنها و اشارات پنهان و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آشکار آرش به لباس باصطلاح نامناسب خانم نوبری می کند که مورد توجه همه واقع شده است، حکایت از مسائل دیگر مربوط به عرصه زنانگی و جنسی نیز می کند که ربطی به شکنجه ندارد. موضوع در واقع این است که چرا یک تواب جرات کرده است، خوشبخت و یا بشکل افراطی خوشبختی خویش را نشان دهد. حال آرش بعد از باصطلاح پختن هر چه بیشتر خانم نوبری و آماده کردنش برای توبه و اعتراف، سرانجام حرف دلش را می زند که از ابتدا ناخودآگاهانه و یا بخشا خودآگاهانه در پی آن بوده است:« توبه و اعتراف به صدای بلند و در برابر مجمع عمومی انقلابیون خارج از کشور». موضوع اما این است که راستی چند تا از این انقلابیون واقعا تا آخر ایستاده اند. همه می دانند، آنها که تا آخر ایستادند، همه به قتل رسیده اند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و حتی بسیاری کسانی که اعتراف کردند ولی تا به آخر نرفتند. و یا &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حرفشان را قبول نکردند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش: شما که بعضی از این مسائل را قبول ‏دارید چرا حاضر نیستید با صدای بلند به اشتباه ‏خود اقرار کنید و در آینده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دست به افشای ‏تاریکخانه‌‌ی تواب سازی رژیم اسلامی بزنید؟ ‏فکر نمی کنید طرح یک چنین مسئله‌ای به طور ‏آگاهانه، به شما کمک خواهد کرد؟&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;و وقتی خانم نوبری کمی مقاومت نشان می دهد و یا کاملا روشن و با فریاد بلند اعتراف نمی کند، مصاحبه گر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فشار را زیاد می کند. فقط به این پرسش و پاسخ توجه کنید. یاد بازجوییها نمی افتید؟ :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش: خانم نوبری، شما یک سری عوامل را ‏پشت سرهم بدون توضیح اصلی می‌شمارید: ‏بچه‌ها منو بایکوت کردند، حالت‌‌ها چنین بود و ‏علی چنین بود، ولی آن عامل اصلی، چیزی که ‏دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها بوده - ‏دستگاه‌های آدم خُرد کنِ اسلامی- ماست مالی ‏می کنید؟! ‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری: اگر چنین بوده پس چرا من در آن زمان ‏این روش‌ها را در همان گزارش هفتاد صفحه‌ای ‏نقد کردم؟!‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: خانم نوبری، باز تکرار می‌کنم: شما امروز ‏به عنوان زیبا نوبری که تمام این مرحله‌ها را رد ‏کرده‌اید، وقتی می‌گویید که قبول دارم جنایت ‏بد است، شکنجه بد است، اعدام بد است، حتا ‏مطرح می‌کنید که اگر کسی را شکنجه روحی ‏هم بدهند بد است؛ و قبول می‌کنید که به ‏عنوان یک ابزار روحی، رفته‌اید بالای سر بچه‌ها ‏و شکنجه داده‌اید، و...‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نوبری: من در آن لحظه این کار را کردم زیرا ‏احساس می‌کردم که نباید این آدم در آن لحظه ‏در آن‌جا بنشیند و به نوعی شکنجه شود.‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: خانم نوبری، ما می‌فهمیم که شما به ‏کاری که در دوران زینب بودن می‌کردید ایمان ‏داشتید. باور داشتید که زینب هستید، قرآن سر ‏می‌گرفتید و قصد تحول در بین تواب‌ها داشتید ‏و تقریباٌ اگر هر کاری را از شما می‌خواستند ‏انجام می‌دادید و معتقدیم که تظاهر نمی‌کردید. ‏ما به عنوان روزنامه‌نگار آمده‌ایم گفته‌های شما را ‏منعکس کنیم، حالا که به این مرحله سوم ‏رسیده‌اید و قرار است که هم از مارکسیست ‏بودن و هم از زینب بودن نفرت داشته باشید. ‏سئوال ما از شما این است که شما به عنوان ‏کسی که ادعا می کنید انسان آزادی هستید، ‏انسان مدرنِ امروزی با جهان بینی مدرن، این ‏رژیمی که شکنجه داده، زندانی کرده، اعدام ‏کرده، و انسان‌هایی نظیر شما را به تابوت های ‏هویت کُش فرستاده،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چه لقبی می‌دهید؟! &gt; ‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مصاحبه گر بظاهر مدرن ما آب پاکی رو دست هر دادگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;انقلابی می ریزد و در جا هم به عنوان قاضی، دادستان، هیئت منصفه و نیز شاکی عمل می کند و حکم قصاص را در نام مصاحبه مدرن صادر می کند و آیین تواب سازی به اوج خویش میرسد. حال برای خانم نوبری چه راهی می ماند، یا قبول کند و ندامت دهد و یا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قبول کند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و ندامت دهد.زیرا حکم بهرحال صادر شده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و ‏زندان و اعدام، تا حرف حکومت آدمکشان به ‏میان میاید، بحث را بر می گردانید به دوران ‏مارکسیست بودنتان و این که مارکسیست ها ‏بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علیرغم ‏این که شما مورد بی مهری رژیم اسلامی قرار ‏گرفته اید- چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- ‏یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران ‏بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، ‏بهترین مدافع و مبلغ جمهوری اسلامی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برای ‏پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت ‏سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، ‏هستید.&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و در بخشها ی بعدی او را بیمار، خودخواه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و دچار درهم ریختگی روحی و غیره می خواند. در اینجا یکدفعه خانم نوبری یک سوال ساده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;واساسی می کند که در تمامی وقت بدور انداخته میشود و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آن این است که او یک قربانی است و نه یک مجرم. به پاسخ مجله آرش توجه کنید. خانم نوبری سوال می کند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; نوبری: شما معتقدید با یک فردی که به هم ‏ریخته است و خودآگاه و یا ناخودآگاه با ایده ‏هایی که دارد- کاری نداریم که این ایده ها از ‏کجا ناشی می‌شود- بهترین مهره برای تأیید ‏رژیم سرکوبگر اسلامی است، با کسی که در واقع ‏قربانی یک سیستم است، چگونه باید برخورد ‏کرد؟&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: ما از طرف نشریه آرش که به خانواده‌ی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;‏چپ ایران تعلق دارد- همان چپی که شما مرتب ‏به آن حمله می‌کنید- به این‌جا آمدیم تا بگوییم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;‏با درد و زخم شما آشناییم؛ زخمی که زده اید و ‏زخمی که خود بر تن دارید. و از آن پیشتر زخم ‏زنندگان را که در کارخانه های آدم کشی شان ‏انسانیت را مجروح کرده اند می شناسیم . ما نه ‏روانکاو هستیم و نه تراپوت؛ تنها می‌خواستیم ‏فرصتی ایجاد شود تا شاید پرده از جنایات زخم ‏زننده‌ی اصلی کنار رود. ‏&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ببینید خانم نوبری چه ساده از یک معضل شخصی به سان یک قربانی سخن می گوید و خواهان نوعی دیدن این قربانی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و برخورد درست به اوست. اما مجله آرش بجای پرداختن به قربانی شدن او، ابتدا چند تا جمله پرطمطراق درباره آشنایی با زخم و مسئولین زخم می گوید و بعد از این همه تحلیل شخصیتی ایشان و بیمار خواندن ایشان، حالا تازه یادش آمده که روانکاو نیست، بعد هم می گوید که قصدمان این بود که پرده از جنایات زخم زننده ی اصلی برداریم. یعنی بزبان بی زبان می گوید :&lt; شما خانم نوبری ول معطلید و برای ما پشیزی ارزش ندارید. موضوع شما نیستید. انسان و زخمهایش مهم نیست، تنها زخم بر تن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;انسان نوعی، جامعه نوعی و انقلاب نوعی مهمه. پس لطفا زودتر اعتراف کن، تا بریم دنبال کارمان. منبر بعدی و سخنرانی و توبه گیری بعدی آماده است.&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اینها خویش را مصاحبه گر می دانند. وای که چقدر این مصاحبه دردناک است و چقدر این مصاحبه از راز درونی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;. و تراژیک چپ ایران که با تمامی اشتیاقات انسانیش،همیشه سنتی بوده است و بدینخاطر به قتل خویش و دیگری و تکرار سنت دست زده است، پرده بر می دارد. آیا اتفاقی است که چپ ایران از یکطرف مثل جنبش آمل، حسین وار به کربلا می رود و شهید میشود و از طرف دیگر مثل حزب توده با&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بقول خودش سیصد سال سابقه زندانی سیاسی در کمیته مرکزیش، منتظر این می نشیند که بیاین دستگیرش کنند و حتی موقع دستگیری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هنوز باور نمی کند که برای دستگیری آمده اند، زیرا برادر بزرگ قرار است&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هوایش را داشته باشد. برادر بزرگی که روزی لهستان را به آلمان هیتلری برای یک قرارداد صلح ننگین فروخت، بعد هم مورد حمله واقع شد و بیست میلیون نفر آدم از دست داد. این مصاحبه وحشتناک است، هم بخاطر این که از هر کلامش سنت می بارد و تکرار &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آیین تواب سازی می بارد و هم بخاطر اینکه یک انسان ساده مثل خانم نوبری توانسته است ، کل یک مجله و یک جلسه و یک جنبش چپ را به خویش مشغول کند و به غلیان وادارد و حتی نتوانند با چند سوال منطقی و دقیق هم به قربانی بودن او اذعان کنند و دردش را قبول کنند و هم معضلات تفکری ا و را به نقد بکشند. این جماعتی که اینقدر ترس از دیگری دارد که از ترس خشم گروه سیاسیش از ابتدای مصاحبه با بیان اعلامیه طرفداری از انقلابیون وارد معرکه میشود، اینها قرار است تحول دمکراتیک در کشور ما بوجود آورند؟ . زهی خیال باطل. خدا را شکر که ما منتظر این جماعت نیستیم و راه خویش می رویم و رنسانس ایران را بوجود می آوریم. کل این جماعت که از پس یک حرکات گاه دوستانه و گاه متناقضانه یک انسان در بحران بر نمی آید، چگونه می خواهد با ما افراد نو و نسل نوی ایرانیان مدرن به چالش و گفتمان نشیند. برای لشکری از آنها فقط یکی از ما کافیست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در پایان مصاحبه نیز با اینکه نوبری کم کم تسلیم خواست آنها و قبول کردن هر چه بیشتر اشتباهات می شود، اما چون از طرف دیگر باز هم به خواست به حق خویش برای دیده شدن و احترام متقابل تاکید می کند، مصاحبه گر آرش دست دوستی از طرف او دراز شده را با اکراه می گیرد و بزبان بیزبانی می گوید که هنوز توبه کافی &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وکامل نیست و بصدای &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بلند و رسا نیست و خوب ندامت نکرده است. حتما بایستی چندتا زنجیر زنی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و چاک پاره کردن نیز همراهش باشد و خود زنی و قبول کردن مسئولیتش &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در برابر همه بدبختیهای جنسی/جنسیتی/روحی احتمالی هر انقلابی ایرانی در هر جای دنیا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt; نوبری: شاید عدم صداقت من از جایی بلند ‏می‌شود، سعی کنید با روش های خود به آن ‏کمک کنید. همین الان سئوال‌هایی که کردید ‏باعث می‌شود که بیرون بزند.‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آرش: ما امیدوار بودیم که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نشست با شما،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;‏بتواند بخشی از دستگاه تواب سازی رژیم ‏اسلامی را برملا کند. و نشان دهد این انسانی که ‏امروز در مقابل ما نشسته، می‌توانست چهره ‏دیگری غیر از چهره‌ی امروز داشته باشد. ‏&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار ‏دادید. و با امید که در آینده ای نه چندان دور ‏کسانی چون شما، بتوانند برای مستندسازی این ‏بخش از تاریک‌خانه‌ی رژیم اسلامی، زبان به نا ‏گفته ها بگشایند.‏&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;سخن پایانی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;باری انسان ناتوان از دیدن تاریخ و ساختار خویش، ناتوان از دیدن تراژدی خویش، محکوم به تکرار تراژدی است و محکوم بدان است که دقیقا در خدمت آن سنتی باشد که در خیال با او می جنگد. اینگونه نیز آرش قهرمان بایستی با دیدن تراژدی خویش در آینه درد و زجر خانم نوبری و در آیینه تواب که قهرمانی دیگر بوده است، با دیدن آیینه خویش حتی در چشمان و عمل شکنجه گر که قهرمان آرمانی دیگر است، و با دیدن ساختار مشترک خیر/شری، ظالم/مظلومی، به &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;راز تراژیک خویش و ترس درونیش از فردیت پی ببرد و به تکرار تاریخ و تکرار تراژدی پایان دهد و با مرگ خویش به سان قهرمان، مرگ ضدقهرمان شکنجه گر و مرگ سیستم تواب ساز را نیز فراهم سازد. آنگاه او از حماسه آرش خیالی به داستان واقعی آرش دست می یابد که داستان &lt;آرش&gt; بهرام بیضاییست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و دقیقا نشان می دهد که این سیستم قهرمان گرایی بر اساس خیر و شر و تراژدی و قهرمانان دروغین و در واقع ترسو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و هراسان از فردیت خویش و اسیر سنت بوجود آمده است. شاید آنگاه با خواندن و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;درک &lt;آرش&gt; بیضایی و دیدن خویش در آیینه تواب،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بتواند یار قدیمی خویش را در آغوش گیرد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و هر دو بر تراژدی فرهنگی و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شخصی خویش بگریند، تا این گریه های اندیشمندانه به دوستی نو و تولد تازه عاشقان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و عارفان زمینی، به دگردیسی به نسل تازه ضدقهرمانان خندان و مدرن ایرانی تبدیل شود که جهان را به رقص در می آورند و جز خدایی و حقیقتی رقصان چیزی نمی طلبند و از خون به سان شاهد حقیقت بدشان می آید. آنگاه که آندو با مردن به سان قهرمان و زنده شدن به سان عاشق خندان و ضدقهرمان بیدار دگردیسی یافتند، آنموقع نیز بجای تکرار آیین تواب سازی در قالب مصاحبه و یا بایکوت یکدیگر، تن به دیالوگ صادقانه،خندان و انتقادی می دهند و چالش و دیالوگ را به بازی پرشور عشق و قدرت تبدیل می کنند و اینگونه اساس نظام خیر و شر را در هم می کوبند و مانع بازتولیدش میشوند. کلید مرگ سیستم سنتی در مرگ قهرمان و قهرمان گرایی، در مرگ سمبلیک قهرمان،تواب، شکنجه گر، در مرگ دیو و فرشته است. اینگونه نیز بایستی در فیلم ماتریکس قهرمان فیلم نئو در انتها بمیرد، تا مرگ همزاد منفی خویش و حالت متقابل خویش، فاکتور دیگر این معادله را ایجاد کند و با مرگ خویش، مرگ جهان کهن را فراهم سازد. باری ما ضد قهرمانانیم و ضد تواب سازی و ضد خیر وشر. با ما جهان نوی ایرانی و مرگ نهایی قهرمان،تواب، شکنجه گر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و رقص عاشقان شرور و خندان و بازیگوش ایرانی و پایان این آیین زشت تواب سازی،شبیه سازی و توبه و اعتراف گیری فرا می رسد. باری ما آغاز خندان پایان این تراژدی جاودانه دیو/پهلوان، قهرمان/ضدقهرمان/تواب هستیم و ایجاد گران بازی جاودانه عشق و قدرت، خنده و شوخ چشمی و شرارت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پایان&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.sateer.persianblog.com/"&gt;http://www.sateer.persianblog.com/&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ادبیات:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;1-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;http://www.arashmag.com/content/view/605/47/&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;2-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;DSM-IV_TR 515&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;3-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=280&amp;auId=103&amp;amp;amp;elderthan=-1&amp;newerthan=-1&amp;amp;newest=-1"&gt;http://www.mani-poesie.de/index.jsp?aId=280&amp;auId=103&amp;amp;amp;elderthan=-1&amp;newerthan=-1&amp;amp;newest=-1&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;4-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.ai-aktionsnetz-heilberufe.de/texte/texte/sammelband_2000/Regner.pdf"&gt;http://www.ai-aktionsnetz-heilberufe.de/texte/texte/sammelband_2000/Regner.pdf&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;5-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;Niederland – Folgen der Verfolgung. Das&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;Überlebenden-Syndrom&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;6-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;Grinberg.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;Psychoanalyse der Migration des Exils&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;7-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.ai-aktionsnetz-heilberufe.de/texte/texte/sammelband_2000/Regner.pdf"&gt;http://www.ai-aktionsnetz-heilberufe.de/texte/texte/sammelband_2000/Regner.pdf&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: right;" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 0.5in; text-indent: -0.25in; text-align: right;"&gt;&lt;!--[if !supportLists]--&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;span style=""&gt;8-&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:7;"  &gt;     &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span style="" lang="DE"&gt;&lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/621/47/"&gt;http://www.arashmag.com/content/view/621/47/&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-8419603658575610696?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/8419603658575610696/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=8419603658575610696&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/8419603658575610696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/8419603658575610696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/02/blog-post_18.html' title='بازجویی و تکرار تراژدی  آیین تواب سازی در قالب مصاحبه مدرن / داریوش برادری'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-5963487811483628183</id><published>2007-02-16T07:21:00.000-08:00</published><updated>2007-02-16T09:31:46.152-08:00</updated><title type='text'>کالبدشکافی یک رویارویی/ مهستی شاهرخی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;o:p style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مصاحبه ی سیبا/ زینب/ زیبا با خبرنگار نقابدار &lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;مجله آ&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;رش&lt;/a&gt;،&lt;/i&gt; را با رنجٍ فراوان خواندم. چرا که مصاحبه کننده فردی  بسیار خشن است، آن قدر خشن که  در برابرش سیبا یا زینب و یا زیبا، بسیار واقعی تر و ملموس تر به نظر می رسد. پس در این رویارویی:  یک/ از یک طرف ما خبرنگاری داریم، مصاحبه کننده ای که حتا اسمش را هم نمی گذارد پای اعمالٍ خودش و بعد مثل یک بازجو، مثل آن مقامٍ امنیتی سالهای ساواک در تلویزیون...؟ راستی او را هنوز یادتان هست؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;/ در طرف دیگر، زنی که مبارز چپ سیاسی و سرموضع بوده است و پس از دستگیری زیر شکنجه ی دچارٍ روان پریشی شده است و شکسته است و بریده است و تواب شده است و سالهایی زینب بوده است و از زندانیان دیگر بازجویی می کرده است و روحش کشته شده است و از او فقط لاشه ای به جا مانده است، لاشه ای که شاید دیگر تفاله ای از انسان بیش نیست. در زندان او نام زینب را برگزیده بوده و  کتاب بر سر توی سلولها می گشته تا زندانیان دیگر را ارشاد کند و به گفته ی خودش دو تن از دوستانش را لو داده است. بعد زینب با حاجی داوود (با شکنجه گر خود) دوست می شود و حتا پس از آزادی به دیدار حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است! او حلقه ی ازدواجٍ شوهرٍ اعدامی اش را به دفترٍ امام یا دفترٍ خامنه ای بخشیده تا خرجٍ جبهه ها کنند. بعد رفته دفترٍ جانبازان تا با مرد ٍمومنی ازدواج کند. عاشق می شود و عاشق یک مرد مومن زن و بجه دار و بالاخره با او ازدواج می کند و ... در هامبورگ به سفارت، نامه نوشته و به دفتر خامنه ای در ایران و حالا این اعجوبه که اخیراً شاعر هم شده و دم از آزادی عشق و آزادی جنسی می زند  با تاپ و شلوارک رفته  سمینار زنان همجنسگرا و دگرجنسگرای ایرانی تا خودی بنماید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مصاحبه کننده تا هامبورگ رفته است تا با یک ضبط صوت با یک چنین زنی مصاحبه کند!!!  مصاحبه کننده ناشناس بدون ارائه ی هیچ دلیلی خود را سخنگوی چپٍ ایران معرفی می کند و می خواهد از او اعتراف بگیرد که تواب بوده است و تواب بودن گناه است و تواب بودن بد است و تواب باید از ایشان؟ طلب بخشایش کند و به گناهش اعتراف کند!!! برخوردی به این شکل نه از لحاظٍ حرفه ای قابل قبول است و نه از لحاظٍ سیاسی. افرادی مانند سیبا/ زینب/ زیبا  و اصولاً اشخاصی شکنجه شده، موجوداتٍ پیچیده ای هستند که نمی توان به سادگی و با سهل انگاری از کنارشان گذشت. درکٍ این افراد بسیار مشکل است چون تمرینات بسیار برای پاسخ گویی در موقع بازجویی و داشتنٍ صبر و تحمل در زیر شکنجه از آنها موجوداتی می سازد که هر بار پیش از حرف زدن هزار بار و از هزار زاویه فکر و کلماتٍ خود را سنجیده اند و تازه به شکلی به دام بازجو افتاده اند و بریده اند و حالا قرار نیست در برابرٍ یک ضبط صوت از پا در بیایند و از نو توبه کنند. اصولاً در دایره ی بسته ی بازجو و متهم و مصاحبه گری که بیشتر نقشٍ بازجوی دنیای گفتگوی تمدنها را بازی می کند درکٍ افراد مشکل است. ولی همین مصاحبه به شکلی نمادین چهره ای از واقعیتٍ سیاسی های ایرانی را به ما ارائه می دهد که کم کم به آن خواهیم پرداخت و موردٍ بررسی قرار خواهیم داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پیش از این در "&lt;a href="http://chashmanbidar.blogfa.com/post-9.aspx"&gt;تابوت های نامریی&lt;/a&gt;" سعی کردم بایکوت و سانسور و فشار و شکنجه ی جسمی و روحی را چه از سوی شکنجه گر و چه از سوی جامعه ای مستبد و بیمار مورد بررسی قرار بدهم. خبرها و مطالب و موضع گیریهای سیبا و گردهمایی زنان در هانور در سایت &lt;a href="http://bidaran.com/article.php3?id_article=110"&gt;&lt;i&gt;بیداران &lt;/i&gt;&lt;/a&gt;منعکس شده است. سیبا کمونیست سابق و یا زینب تواب سابق، این زنی که در سال 1998  در آلمان ساکن شده است، امروز او تبدیل به زیبا شده و از عشق آزاد حرف می زند و به نوشتن روی آورده است! این زن برای خودش پدیده ی پیچیده و نابی است که به تنهایی خوراک چند سال یک گروه روانشناسی و تراپی را فراهم می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نوشته ی حاضر تلاشی است برای بررسی این گونه شخصیتها. برای نشان دادنٍ دریافتی که از آنها دارم و باز برای بیانٍ موقعیتهایی که در این ماجرا می بینیم از داستانها و فیلمهایی که به یاد دارم استفاده کرده ام تا ابعادی از این چهره ها را بگشایم. رابطه و برخورد سیبا/ زینب/ زیبا با حاجی داوود مرا به یاد داستانی از رومان گاری می اندازد. به نظر رومان گاری آنچه بین ظالم و مظلوم می گذرد هیچ چیز تازه ای نیست و شکنجه گر و شکنجه شونده همیشه "&lt;a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&amp;id=754"&gt;کهن ترین داستان جهان&lt;/a&gt;"را به وجود آورده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;کهن ترین داستان جهان&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;رومان گاری&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; داستانی دارد که در آن رابطه زندانی و شکنجه گر را به خوبی نشان می دهد و نشان می دهد تا چه حد زجر و شکنجه ی زندانی می تواند روانٍ زندانی را پریشان و بیمار و سوءظنی کند و ترس از شکنجه گر در درون او تا چه حد عمیق و بی مرز است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در داستان "کهن ترین داستان جهان" از رومن گاری، پانزده سال است که جنگ دوم جهانی به پایان رسیده و ما در بولیوی هستیم. شوننبام، خیاط یهودی که یکی از سی هزار بازمانده ی شهر لوپاز در لهستان است، پس از آزادی از ارودگاه نازی ها به بولیوی آمده است و دکان خیاطی پاریسی خود را برای سرخپوستان به راه انداخته است. او اکنون در میان لاماها و کوه ها و سرخپوستان، خود را در امنیت می بیند. روزی شوننبام به یکی از  خیاطان آشنای یهودی که در ارودگاه اسرای یهودی بوده است برمی خورد و او را می شناسد ولی او از بیخ حاشا می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ خودتی، می‌گویم خودتی!&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سرانجام شوننبام او را با خود به خانه می برد و پس از مداوا، در خیاطخانه به کار خیاطی مشغولش می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; گلوکمن بدبین است و سوء ظن دارد، او هیچ چیز را باور ندارد و مثل دایی جان ناپلئون که همه چیز را توطئه و کار انگلیس ها می دانست، او هم، همه چیز را ظاهری و حقه ی نازیها و گشتاپو می داند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;با لکنت زبان گفت:&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ مرا لو ندهی؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; از دید گلوکمن، همه اش کشک است! همه اش کلک است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت داریم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همة آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند... فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همة ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا... من آن‌ها را می‌شناسم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پس از مدتی شوننبام به گلوکمن مشکوک می شود جون رفتارش کمی تغییر کرده است و به نظر شاد می آید و باز به نظر می رسد که دارد چیزی را از او پنهان می کند. پس به ناچار شوننبام روزی گلوکمن را تعقیب می کند و می بیند که گویا هر روز عصر گلوکمن سبدی غذا را مخفیانه  برای شولتز که در زیرزمینی پنهان است می برد. ولی مگر دیوانه شده؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهندة خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دردناک ترین لحظه ی داستان، زمانی است که هنگام خروج گلوکمن از زیرزمین، او را مورد سئوال قرار می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;برچهره مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ــ قول داده است که دفعة دیگر با من مهربان‌تر باشد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پاسخ گلوکمن کوبنده ولی واقعی است. برای آن دو بازی تمام نشده است. هر دو در نفش های خود هستند. گلوکمن در نقش یهودی سرگردان و شولتز در نقش شکنجه گر نازی. بازی سادو/مازو (دیگر آزاری/ خودآزاری) را پایانی نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به داستان سیبا برمی گردیم، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سیبا برای همیشه زینب شده است تا زنده بماند. سیبا زینب شده است تا از شکنجه ها و کتکهای حاجی داوود در امان بماند. زینب نمی خواهد کتک بخورد. زینب دیگر طاقتٍ به تابوت رفتن و در سکوت نشستن را ندارد. زینب مسلمان صفر کیلومتری شده است که سعی می کند حاجی داوود را بفهد و به دل او راه برود. زینب برای بقای خود و زنده ماندن، حاجی داوود جزوی از روانش می شود. در درونٍ زینب، حاجی داوودی زندگی می کند که سعی می کند بفهمد و مسلمان هم باشد و مسلمان هم بماند. زینب مانند گلوکمن، پس از آزادی از زندان (با گل و شیرینی) به دیدن حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است چون فکر می کند که این دوران موقتی است و زینب تحت هر شرایطی، می خواهد در دوران آزادی زنده بماند. او می پندارد که این آزادی اش هم جزو نقشه است و همه اش کشک است و معلوم نیست بعدش چه بشود و در هر حال اینها هستند که ماندنی اند. زینب به حاجی داوود اعلام می کند که او را بخشیده است تا به او بفهماند که در فکرٍ انتقام گیری نیست و حاجی داوود بایست به او همچنان اعتماد کند. زینب به هر قیمتی، حتا به قیمت بخشش، می خواهد زنده بماند. آیا این همان مکر پرمعنی و ژرفای آن صدای وحشتزده ی از پشت قرون نیست؟ آیا زینب حاجی داوود را می بخشد تا دفعه ی بعد حاجی داوود او را کمتر اذیت کند و با او مهربانتر باشد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;یک پدیده یا  مجموعه ای چند شخصیتی در یک قالب&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سیبا/ زینب/ زیبا مرا به یاد فیلمی با بازی سالی فیلد می اندازد. اسم فیلم "سیبا" نبود بلکه "&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0075296/"&gt;سیبل&lt;/a&gt;" بود. داستان این فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده بود. سالی فیلد در آن فیلم نقش یک دختر روان پریش را بازی می کرد که  در وجودش شخصیت های فراوان زندگی می کنند.    &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دختر، توسط مادرش در دوران کودکی تنبیه می شده و ظهورٍ دومین شخصیتش از زمانی است که مادرش او را توی زیر زمین یا انباری تاریکٍ خانه حبس کرده است. دومین شخصیت دختر، قوی تر است و آمده تا اولی را از تنهایی برهاند. تنبیه و حبس شدنٍ دخترک در انباری، شما را یادٍ شکنجه و ساعتها در سکوت در جعبه ها، و بی حرکت ماندن تابوت های حاجی داوود نمی اندازد؟ سیبل که نام دخترک است بر اثر آزاری که در کودکی ( از جانبٍ مادرٍ خود) متحمل شده است در کل دارای شانزده شخصیت متفاوت است. سالی فیلد در این فیلم بازی درخشانی ارائه داد و فیلم به بارها دیدن می ارزد. فیلم در صحنه های تراپی سیبل و بازگشتهای او به گذشته و به دورانٍ کودکی و ظهورٍ شخصیت های مختلفش در زمانٍ حال تشکیل شده بود و سیبل با کمکٍ روانشناس خود می خواست به اعماقٍ روحٍ خود فرو برود تا ریشه های این &lt;a href="http://medhum.med.nyu.edu/syllabi.for.web/syllabi.all/amirault.uwm.syll.html"&gt;شخصیت های متلاشی و گوناگون&lt;/a&gt; را پیدا کند. شانزده شخصیت که همه شان هم واقعی اند و همه شان هم حقٍ زندگی دارند و همگی در  یک جسم همایش می کنند. سیبا/ زینب/ زیبا که فقط سه شخصیت است!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;راستی دیدید که سیبا/ زینب/ زیبا در طول مصاحبه مدام تغییر شخصیت می دهد و رنگ عوض می کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;آدم، آدم است و آدم تغییر می کند&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ماجرای "آدم آدم است" برتولت برشت را به یاد دارید؟ گالی گی، یک هالوی بی آزار است که یک روز از زنش خداحافظی می کند و برای خرید ماهی به شهر می رود. در شهر، مأموران سربازگیری هیتلر گرفتارش می کنند و او را به جنگ می برند. در جبهه، این هالوی ساده تبدیل به موجودٍ بیرحم و خشنی می شود که دیگر انسان نیست بلکه فقط یک ماشینٍ جنگی است. بنابه تحلیلٍ برشت، انسان در یک سیستمٍ توتالیتر تغییر می کند و فردیتٍ خود را از دست می دهد. ولی تحلیلٍ برشتی از تغییر کردنٍ انسان، با تغییراتی که  در سیبا/ زینب/ زیبا می بینیم تفاوت دارد و به گونه ای دیگر است.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به هر حال، سیبا/ زینب/ زیبا زن باهوشی است و تخیل فوق العاده ای دارد. سیبا در طول مدتٍ بایکوت بودن و سپس در دورانٍ توی تابوت نشستن با نیروی تخیلٍ خود زنده می ماند. سیبا در تنهایی محض، در کنجٍ زندان، در میانٍ تابوت موفق می شود با نیروی تخیلٍ خود، و بر اساس داده ها و شنیده ها، شخصیتٍ زینب را خلق کند. زینب که از دلٍ سکوت زندان متولد شده زبانٍ زندان را می داند و تمام پسوردها را بلد است. زینب ظاهر می شود تا سیبا را از تنهایی مرگ بار نجات بدهد و از او حمایت کند. ظهورٍ زینب، نوعی رازٍ بقاست. سیبا پس از چهار ماه در تابوت نشستن، برای همیشه "خداحافظی" می کند و می رود. سیبا در تابوت دفن می شود. از این به بعد دورانٍ زندگی زینب است و دورانٍ دخترانٍ زینب. رازٍ بقا در یک جامعه توتالیتر، به مصداقٍ آن ضرب المثلٍ معروف است که می گوید: "خواهی نشوی رسوا/ همرنگ جماعت شو". دورانٍ زینب است و دخترانٍ زینب و زینب خلق می شود تا با جمع همنوایی کند و راهٍ جمع پیروز شده را ادامه بدهد. زینب مسلمان است و "صفر کیلومتر" ! زینب تازه متولد شده است و زینب کافر نیست و کافر نشده است. زینب مسلمان متولد شده است تا سیبای کافر را از شکنجه (که گاهی بدتر از مرگ است) برهاند. شکنجه، به شکلی کشتن روحٍ زندانی است. سیبا در واقع مرده است و کالبدش را به زینب بخشیده تا بماند و از او دفاع کند و احتمالاً از چپی که او را بایکوت کرده بود و بر او سخت می گرفت نیز انتقام بگیرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;زینب در دورانٍ آزادی اش هم چنان زینب باقی می ماند تا زمانی که به اروپا می آید و در آلمان، زینب تبدیل به زیبای امروزی می شود. زینب نمی تواند با چادر و مقنعه و کتاب بر سر، راحت در آلمان بچرخد. اینجا زنی  جوان هم هست که می خواهد زنده بماند تا زندگی کند و مزه ی عشقٍ آزاد را بچشد. زینب می میرد تا زیبای امروزی ظاهر شود و با تاپ و شلوارک و صندل در وسط زمستان به کنفرانسٍ زنانٍ ایرانی در هانور برود و اعلام موجودیت کند. او هنوز زنده است، ولی به چه قیمتی؟ به غیر از افراد بیرونی، او تقریباً در قتلٍ بخش هایی از شخصیتٍ خود نیز مقصر است. زینب در زندان و زیر شکنجه سیبا را کشت تا بتواند ظاهر بشود و حالا زیباست که زینب را کشته است تا در آلمان زن زیبای امروزی متولد بشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;تجاوز یعنی چه؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;وقتی زینب/ زیبا اظهار می کند که در زندان مورد تجاوز نگرفته است و یا با شکنجه گرش رابطه ای عرفانی داشته است نمی توان سطحی و به سادگی از این جملات عبور کرد. زبان برای زندانی و زندانبان و اصولاً در جمهوری اسلامی، آن کاربردٍ سابق و معمولی موجودٍ در فرهنگٍ لغات را ندارد. زبان، بارٍ معنوی خود را از دست داده است و از آن یک پوسته ی ظاهری و دروغین باقی مانده است. از بسیاری از کلمات، معنازدایی شده است و در کنارش بسیاری از کلمات، کاملاً بی معنا شده است. در بسیاری از موارد  بسیاری از کلمات را دوباره معناگذاری کرده اند و خلاصه ما الان داریم دوران شیرین جمهوری مهرورزی را طی می کنیم دیگر. و تازه این وضعیتٍ افراد معمولی است حالا وضعیتٍ زندان و زندانیان و فشارٍ سانسور زبانی و نبودٍ امکانٍ بیانی آنان را در نظر بگیرید! باید اصطلاحاتٍ توابها را شناخت و اصطلاحات و عباراتٍ اوین و بایست اصطلاحاتٍ رایج بینٍ ارشاد شدگان را دریافت. الان در ایران دولتٍ "مهرورزی" دارد بر مردم حکومت می کند. لاجوردی به "زندان اوین" می گفت "دانشگاه". بایست دید از زبانٍ افرادی مانند حاجی داوود و لاجوردی و حتا سیبا/ زینب/ زیبا که توسط آنها ارشاد شده است و دین و روش و زبان و کدهای رایجٍ بین آنان را برای بقا دریافته است، تجاوز چیست و چه معنا و چه کلمه ای دارد. و این که  آنها برای "تجاوز" چه کلمه ای را جایگزین کرده اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سالها پیش از یکی از دوستانم که در آن سالها زندانی سیاسی بوده است، در موردٍ تجاوز به زندانیان پرسیدم. دوستم می گفت که شخصاً خودش چیزی نشنیده و ندیده است ولی از زبانٍ یکی زنانی که پیش از قزل حصار، در  تبریز زندانی بوده است شنیده است که چون در اسلام، اعدامٍ دخترٍ باکره نهی شده است، پس پیش از اعدام، در تبریز، از دختران باکره  ازاله بکارت می شده است. به این شکل که در شبٍ اعدامٍ دخترٍ زندانی را به عقدٍ پاسداری درمی آورده اند و از دختر ازاله ی بکارت می شده است تا فردا بشود اعدامش کرد. و در برابر سئوال من که از کجا فهمیده اند و چه کسی توانسته این خبر را به بیرون از زندان منتقل کند، دوستم گفت چون خانواده ی دخترٍ اعدامی همراه با وسایلٍ دخترشان، یک شاخه نبات (مهریه دختر اعدامی) دریافت کرده اند. البته اینها همه نقل قول است و تازه نقل قولٍ غیر مستقیم است! متأسفانه آن دوستم دیگر زنده نیست تا فجایعٍ احتمالی دیگری را برایمان نقل کند. البته سیبا/ زینب/ زیبا در نوشته هایش از "مهریه شاخه نبات و نمک" حرف می زند و وقتی در قطعه ای از همسرانش حرف می زند به آن ""آری" پر دروغ و با واهمه"  نیز اشاره می کند. اینها را نوشتم تا بگویم کلمات، در این نوع موارد و تحتٍ این نوع شرایط بی معنا شده اند. "ازاله ی بکارت!" تازه سیبا/ زینب/ زیبا باکره هم نبوده است و زنٍ شوهردار و بعدش بیوه ی کافری  بوده که در چنگشانٍ اسیر گشته است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نکته دیگر این است که حرف زدن درباره ی تجاوز بسیار سخت است. معمولاً زنانی که مطمئن هستند که مورد تجاوز قرار گرفته اند و مطمئناً هم مورد تجاوز قرار گرفته اند، زنانی که مطمئن هستند یک پای رابطه ی جنسی نبوده اند  و مانند جزیی از شکنجه، تجاوز را متحمل شده اند به سخن می آیند و با شجاعت حرف می زنند. اشرف دهقانی از تجاوز در زندانٍ شاه نوشته است ، رویا طلوعی نیز از تجاوزی که در زندان متحمل شده است حرف می زند ولی هستند کسانی که سکوت کرده اند و با آنکه برفٍ پیری بر سر و مویشان نشسته حتا پس از مرگٍ حسینی شکنجه گر ساواک هنوز لب به سخن نگشوده اند و در خود این توان را نمی بینند که آن عملٍ شنیع و وحشیانه را افشا کنند. در کشوری مانند ایران، برای یک زنٍ چریک بسیار دردناک و مایه سرشکستگی است که اقرار کند در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است. شرمٍ زنٍ بودن مانعشان است. حالا فرزند دارند و نوه دارند و عروس دارند و چطوری توی چشمٍ آنها نگاه کنند و چطوری پس از این همه سال توی آئینه نگاه کنند؟ و جامعه چطور به آنها نگاه خواهد کرد؟ دردناک است! نه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;البته در مورد تجاوز به زنان در زندانهای جمهوری اسلامی یادم می می آید که پس از همایش سه روزه ی بنیاد پژوهشهای زنان در سال 1997 در شهرک کرتیه پاریس، مصاحبه ی مفصلی با برخی از زنانٍ زندانی مورد تجاوز قرار گرفته، در روزنامه کیهان چاپ لندن چاپ شد. در آن مصاحبه از نحوه تجاوز با باتوم یا باتوم میخ دار و یا از سقف آویزان کردن و با باتوم میخ دار رحمٍ آنان را مورد تجاوز قرار دادن و یا بهره برداری جنسی از زندانیانٍ زن توسط پاسداران در زندان حرف زده بودند. حالا چگونه دخترٍ خوش بر و رو و بلایی مانند سیبا/ زینب/ زیبا که تصادفاً با حاجی داوود دوست هم بوده در یک چنین اوضاعی بی خطر در رفته...؟ نمی دانم. البته همه چیز امکان پذیر است ولی در این گونه موارد، به همه چیز باید شک کرد و  بایست آهسته آهسته و با دقت مسایل و شرایط را سنجید و مورد پژوهش قرار داد. پدیده ای مانند سیبا/ زینب/ زیبا، بررسی عمیق تر و تخصصی تری را می طلبد تا بهتر بفهمیم بر افراد پیچیده ای مانند آنان چه گذشته است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;یک انتخاب: زندگی یا مرگ؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نمی دانم فیلم &lt;a href="http://www.psyvig.com/lexique.php?menu=18&amp;car_dico=C&amp;amp;id_dico=166"&gt;انتخابٍ سوفی &lt;/a&gt;را به یاد دارید یا نه؟  &lt;a href="http://www.psyvig.com/lexique.php?menu=18&amp;car_dico=C&amp;amp;id_dico=166"&gt;انتخابٍ سوفی &lt;/a&gt;بر اساس رمانٍ تکان دهنده ویلیام استیرون ساخته شده بود و میریل استریپ نقش سوفی را بازی می کرد. سوفی یک زن یهودی لهستانی است که گرچه ادعا می کند مسیحی شده و صلیب به گردن انداخته است ولی توسط  گشتاپو دستگیر می شود و به همرا دو فرزندش به آشویتز فرستاده می شود. سوفی تن به هر خفتی می دهد تا زنده بماند و بچه هایش را زنده نگه دارد. افسری که از او حمایت می کند به سوفی می گوید فقط بیست و چهار ساعت مهلت دارد تا بین دو فرزندش یکی را انتخاب کند. نمی توان هر دو را زنده نگه داشت. یکی قرار است بماند و دیگری قرار است راهی اتاقٍ گاز شود. سوفی مجبور است انتخاب کند و سوفی تصمیم می گیرد پسرش را نجات بدهد. پسر بعدها در اثر بیماری در آشویتز می میرد و سوفی و انتخابٍ بیهوده اش و دردٍ رنج نامفهومی که بر اثرٍ دورانٍ آشویتز  با او مانده است تا ابد او را در دنیایی دوزخی نگه می دارد. زخمٍ آشویتز را نمی شود معالجه کرد. آشویتز، پایانٍ جهان بوده است و سوفی در واقع هیچ حقی برای انتخاب نداشته است. همه محکوم اند تا در دوزخٍ آشویتز زندگی کنند و یا بمیرند. آشویتز، در روانٍ سوفی به موجودیت خود ادامه می دهد، تا وقتی آشویتز وجود دارد هیچکس حقٍ انتخاب و یا حقٍ خوشبخت بودن را ندارد. آشویتز و یا زندان و یا شکنجه یعنی مرگی دایمی برای زندانی شکنجه شده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;از انتخابٍ سوفی حرف زدم چون سیبا/ زینب/ زیبا چند بار ادعا می کند که در زندان انتخاب کرده است. او ادعا می کند که به این نتیجه رسیده است که "زینب بودن" را انتخاب کند. انتخابٍ زینب بودن، چیزی از نوعٍ  انتخابٍ سوفی است. در آن شرایط جهنمی ناعادلانه، حقٍ انتخابی وجود ندارد. توانایی و یا ناتوانی روحی فرد؟- که هیچکس نمی تواند میزانٍ آن را قضاوت کند و به فرد بستگی دارد، سرنوشت ساز است. فردی افراطی مانند سیبا که در هر کجا باشد بسیار جاه طلب است و نیاز دارد تا خود را مطرح کند و در هر موردی هم دوست دارد تا ته قضیه پیش برود و حتا اگر تواب هم شد گلٍ سرسبدٍ حاجی داوود بشود، کسی مانند او نمی تواند باور کند که بریده است و شکسته است و هیچ انتخابی در کار نبوده است و آن شرایط به همراه انعطافات و پیچیدگی های روحی خودش در تابوتٍ حاجی داوود، از او، از سیبای سابق، "زینب" مسلمان را ساخته است. استدلال های او را که می خوانی یاد بحثهای دور دانشگاه می افتی که طرف بعضی اوقات برای این که خود را از تنگ و تا نیندازد از خودش حاضرجوابی نشان می داد و یا شیرین زبانی می کرد. جالب توجه اینست که سیبا دلایل مسلمان شدن و تواب شدن را جزوی از پروسه تکاملی بشر می داند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;اگر تواب شدن جزوی از پروسه تکاملی بشر است پس بایست گفت که انسان از انتر به وجود آمد و نهایت راه ها رسیدن به همان انتر شدن است و به ساز این و آن رقصیدن دیگر، مگرنه؟ و در حال حاضر بایست جلد پنجم را،"چگونه انسان حیوان شد" را هم نوشت و گذاشت کنارٍ چهار جلد کتاب &lt;i&gt;چگونه انسان غول شد&lt;/i&gt;، مگرنه؟"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;قربانی و جلاد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;جلاد و قربانی، زندانبان و زندانی، قاتل و مقتول، شکنجه گر و شکنجه شونده مکملٍ یکدیگرند. تا یکی قربانی نشود آن دیگری جلاد نمی شود. تا زندانی وجود نداشته باشد زندانبانی وجود نخواهد داشت. تا کسی به قتل نرسد آن دیگری قاتل نخواهد شد. یکی سادیسم دارد و آن دیگری با خودآزاری زنده مانده است. هر دو بیمار اند و یا هر دو بیمارانٍ جامعه ای ناسالم و خشن اند. بایست هر دو را معالجه کرد و بایست روانٍ هر دو را شکافت تا به ریشه ی درد پی برد. لاکی و پونزو در نمایشنامه &lt;i&gt;در انتظار گودو&lt;/i&gt; اثر ساموئل بکت به شکلی نمادین این ارتباطٍ ناگسستنی را منعکس می سازند. تا برده ای وجود نداشته باشد اربابی وجود نخواهد داشت. این زوج سادو/ مازو، برای رومان گاری، "کهن ترین داستان جهان"  اند. بیماری این دو، بیماری عمیق و کهنٍ بشریت است. الان همه را در ذهن ندارم ولی یادم می آید لیلییانا کاوانی در فیلمی که در تهران با نام "&lt;a href="http://www.dvdclassik.com/Critiques/dvd_portier.htm"&gt;نگهبان شب&lt;/a&gt;" به روی صحنه آمد به جنبه ی جنسی و بیمارگونه و سادیک شکنجه گرٍ مرد و  میل به خودآزاری در شکنجه شده ای که زن است پرداخته بود و برای نشان دادن این نیمه ی تاریکٍ و پنهانٍ بشریت، زمانٍ داستان را، هنگام سلطه ی فاشیسم در آلمان قرار داده بود و این رابطه ی بیمارگونه را نیز در قالب ماجرایی بین ماکس، یک افسر اس اس با لوچیا زنی یهودی ارائه داده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;البته فیلم با دیدار تصادفی این دو تن، در سالهای پس از جنگ شروع می شد و این رابطه به همراه همه ی پیچیدگی های بیمارگونه اش، توسط کارگردان "آنسوی نیک و بد" نشان داده می شد. کششی دو جانبه، آن دو را به سوی هم می کشاند و در هم می آمیزد. یک نوع حسٍ جنسی وحشیانه و یک بازی مخاطره آمیزٍ لذت بخش که فصل مشترک هر دو را می سازد و برای سومی قابلٍ درک نیست. مرد، ماکس در حالی که زن، لوچیا را دوست دارد ولی شکنجه گر او نیز هست و حتا پایانٍ جنگ نتوانسته بر این رابطه، نقطه ی پایانی بگذارد. هیچکس این رابطه بیمارگونه و این کشش وحشیانه بین ایندو را نمی فهمد. هیچکس! و مگر ما خواهیم فهمید که دقیقاً بین زینب و حاجی داوود چه گذشته است و چرا حتا در دوران پس از زندان، باز این دو  به سوی هم کشیده  شده اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یک زن و یک مرد، مردٍ شکنجه گر و زنٍ زندانی، مردٍ مسلمان و زنٍ کافر، اینها خطوط اصلی رابطه ی بین این دو را مشخص می کند.  پیش از رسیدن به این دو،  یادآور می شوم که در جامعه ی شرقی پدر - مردسالاری مانند ایران، اساسٍ رابطه ی مرد و زن به صورتٍ  مردٍ فاعل و زنٍ مفعول و یا سلطه ی مراد و اطاعتٍ محض از جانبٍ مرید استوار است. مگر نه اینکه در افکارٍ عامه، اعتقاد بر این است که برای بقای زندگی مشترک همیشه باید یکی سنگٍ زیرین آسیاب باشد و یا بایست یکی "من" باشد و دیگری "نیم من"؟ و معمولاً در جامعه ی مرد سالار ایران، مردان سنگٍ بالای آسیاب و تماماً "من" هستند و زنان، موجودٍ دستٍ دومی که برای آسایش و لذتٍ مرد آفریده شده است و حتا قانوناً نیم بهای مرد می ارزد و نیمی از ارث به او تعلق می گیرد و شهادتش در مقایسه با مرد، نیمه موثق است. این شرایطٍ زنٍ آزادٍ ایرانی در ایرانٍ کنونی است. در چنین شرایطی است که خشونتٍ جنسی، جزوی از زندگی می شود. در این شرایط است که مردان، صدایشان را کلفت تر و بم تر از اندازه ی طبیعی نشان خواهند داد و باز بیش از حد لازم بالا خواهند برد تا ضعیفه بودن و حقیر بودن موجودی مانند زن را به اثبات برسانند. سادیسم و مازوخیسم در افرادٍ و شخصیتهای رشد یافته در چنین جامعه ای بی نهایت رشد کرده است، در رابطه های عادی به یاد بیاورید که می گویند "گربه را باید دمٍٍ حجله کشت!" که در واقع کشتنٍ گربه هم نمادی از به زیرٍ پا کشیدن و به خاک رساندن و مغلوب نمودنٍ زن است و ضرب المثل های شیرین پارسی پر است از این افکارٍ خشونت آمیز و مردسارانه و غیر انسانی و شکنجه گرانه! حالا شما شرایطٍ زندان را در نظر بگیرید و ببینید که همه چیز دال بر سلطه ی مرد است و اطاعتٍ زن اسیر و زندانی و صد البته که شکنجه هم جزوی از زندگی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;چرا اینها را نوشتم؟ چون فکر می کنم اظهاراتٍ سیبا/ زینب/ زیبا از داشتن رابطه ی دوستانه و عرفانی با حاجی داوود شکنجه گرش ارتباطی پیچیده و قابل بررسی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سیبا/ زینب از رابطه عرفانی خود با حاجی داوود حرف می زند. و راستی رابطه عرفانی بینٍ مراد و مرید چیست؟ حکایات شبلی و جنید را به یاد می آورید؟ مرید بایست از تمام شخصیت و منیتٍ خود بگذرد تا به مرحله ای برسد که لیاقتٍ دوستی با مراد را پیدا کند. خواسته های مراد معمولاً غیرمنطقی و بی دلیل و شکنجه اور و تحقیر آمیز است تا از فردی که مرید او شده است سلبٍ هویت کند. اطاعت و بی شخصیتی محض است که موجودی به نامٍ مرید را می سازد، مریدی که تمام فردیت اش محو شده است و از منیتٍ هیچ نشانی ندارد. نوشته های سیبا/ زینب/ زیبا نیز گاهی نشان از این محو شدنٍ شخصیت می دهد. مثلاً آنجا که می گوید که شاش و گه را دوست دارد و برایش با سر و دست فرقی ندارد و همه نعمتٍ خداست، حرفهایش بازتابی از خودآزاری و احتمالاً شکنجه های درونٍ زندان است. از کجا معلوم که در زندان واقعاً او را واداری به گه خوری نکرده باشند و یا گه به خوردش نداده باشند و یا از کجا معلوم که پاسداران به او نشاشیده باشند و...؟ اینها البته شبیهٍ مراحلٍ عرفانی است که در موردٍ دراویش و عرفای بزرگ هم اعمال می شده است و این را کسی برای شما می نویسد که از دروایش و عرفا و روش های آنان برای از بین بردنٍ منیتٍ فرد، داستانها شنیده است.  خلاصه کنم رابطه سادو/ مازو جزوی از طریقت است و اساس رابطه ی بینٍ مراد و مرید را می سازد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در جامعه ی پدر - مرد سالاری مانند ایران، اصلٍ روابطٍ افراد بر سلطه ی استبداد و خشونت استوار شده است. خشنونت جسمی و جنسی و یا خشنونتٍ سرد و آمرانه. در هر حال، خشونت، خشونت است. صدای مسلطٍ پدر، تنها صدایی است که غالباً در خانواده ی ایرانی شنیده می شود، مونولوگٍ سیاسی و یا فرمانٍ رهبر، تنها معیارٍ معتبر و تصمیم گیرنده است. هنوز صدای دگراندیشان شنیده نمی شود، هنوز صدای دگراندیشان در نطفه خفه می شود. در ایران هنوز دیالوگ به وجود نیامده است. تا چند صدایی شدن و رسیدن به دموکراسی و با شکبیایی به حرفٍ دگراندیشان گوش فرا دادن، چند قرن فاصله داریم؟ در فضایی چنین قرون وسطایی، ما در محیطی سادو/ مازو (دگر آزاری/ خودآزاری) بزرگ می شویم و بیماری سادو/ مازو بخشی و یا اصلی طبیعی از زندگی روزمره ی افرادٍ آزاد است. پسر، از کودکی طوری تربیت می شود که خشن باشد و زور بگوید و زیر بارٍ حرفٍ هیچ زنی نرود. دختر، از بچگی طوری تربیت می شود که همه چیز را با صبوری تحمل کند و به روی خود نیاورد. این طوری است که این در، سالها بر روی یک پاشنه می گردد و هیچ چیز عوض نمی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;امید که از این روزهای سیاه، نویسندگان، آثاری مانند &lt;i&gt;تفنگ های ننه کارار &lt;/i&gt;و یا &lt;i&gt;ترس و نکبت رایش سوم &lt;/i&gt;برتولت برشت خلق کنند تا همچون سندی معتبر برای آیندگان بماند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;میلان کوندرا&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; نویسنده چک در&lt;a href="http://lethee.free.fr/insoutenable.html"&gt; &lt;i&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/i&gt; &lt;/a&gt;از میزانٍ سرسپردگی فرد نسبتٍ به حزبٍ سیاسی و یا مرامٍ خویش و از دورانٍ همکاری خود با حزب سوسیالیستی کشورش که وابسته به شوروی و چیزی شبیه حزب توده در ایران بود، تحلیلٍ جالب و عمیقی دارد. &lt;i&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/i&gt;  برای اولین بار (به فرانسه و در تبعید) در فرانسه چاپ رسید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کوندرا&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; در  &lt;i&gt;سبکیٍ تحملٍ ناپذیٍر هستی&lt;/i&gt;  ارتباطٍ فرد با حزب را، با اسطوره ی اودیپ مقایسه می کند. او به اعمالٍ اودیپ اشاره می کند، نادانسته پدرٍ خود را کشتن و باز نادانسته با مادرٍ خویش همبستر شدن. میلان کوندرا از این اسطوره برداشتٍ نوینی دارد. او می گوید: "همه ی ما  چنان سرسپرده ی حزب شده بودیم که به دستور ٍحزبٍ پدر خود را کشتیم و باز به دستورٍ حزب با مادرٍ خود خوابیدیم و وقتی دیدیم دارند قدرت را در دست می گیرند و فقط حزب است که به روی کار می آید و از آن همه آرمان و امید جز سرسپردگی برده وار چیزی  از ما نمی خواهد به گناهٍ خویش پی بردیم ولی دیگر دیر بود و بایست کشور را ترک می کردیم ..." (این کلمات نه مالٍ کوندراست و نه مالٍ مترجمش. با کمال شرمندگی کتاب را در دست ندارم و از عصاره اش که سالهاست در ذهنم رسوب کرده است استفاده کرده ام. هسته ی اصلی رمانٍ را اندیشه ای تشکیل می داد که دکتر (قهرمانٍ رمان) در مقاله اش نوشته است و همین باعثٍ بیکار شدن و رفتنش به تبعید می شود.) در رمان &lt;i&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/i&gt;، دیالکتیک سبکسری و شوخ طبعی و از سوی دیگر سختگیری و جدیت، از طریق نمایش دادن زندگی یک زوج جوان، توماس (دکتر جراح) و ترزا (پیشخدمت کافه) با همه ی تناقض ها و تضادهایش در دورانٍ اشغالٍ پراگ توسطٍ قوای شوروی نشان داده می شود. در &lt;i&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/i&gt; راحت طلب و سهل انگار می شویم چون زندگی سخت است و تحمل ناپذیر است دیگر! از یک قطب به سوی قطبٍ دیگر رفتن، همه ی رمان میلان کوندرا در بین سبکی و تحمل ناپذیری زندگی شناور است. میلان کوندرا به لغزشها اشاره می کند. بین این و آن، چون این یکی تحمل ناپذیر است پس با سبکسری به سوی آن دیگری می رویم و همیشه افراطی عمل کنیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;اگر پذیرفته باشیم که همه چیز نسبی است پس هیچ قاطعیتی وجود ندارد. وقتی &lt;i&gt;سبکی تحمل ناپذیر هستی&lt;/i&gt; را خوانده باشی و برای انسان ارزش قائل باشی دیگر نمی توانی قاطعیتٍ پوکٍ  خبرنگارٍ بی نام و نشان و مجهولٍ&lt;i&gt; آرش&lt;/i&gt; را بپذیری.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;دن کیشوت و روسپیان&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دن کیشوت&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; سلحشوری است به سبک پهلوانان و قهرمانان اسطوره ای و بر اثر مطالعات تئوریک به سوی جهان می آید تا دنیای بهتری بسازد. او به جنگ آسیاب های بادی می رود. البته خودش پیر است و اسبش مردنی است و محبوبه اش یک روسپی. آیا ما همگی در سالهای انقلاب مانند دن کیشوت عمل نکردیم؟ دن کیشوت در نبردی با شوالیه آئینه ها شکست می خورد، چرا؟ زخمٍ تو از آئینه است و از وحشتٍ دیدنٍ واقعیتٍ خویش در رویارویی با آئینه ها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پس اکنون آئینه ای در برابرت می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دن کیشوت&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; اثر سروانتس اسپانیایی، را اولین رمان تاریخ بشریت دانسته اند. ارزشٍ و اهمیتٍ دن کیشوت به نثٍر آن نیست بلکه  آنچه به دن کیشوت ارزش و اعتبار می بخشد اینست که این رمان گامی به سوی تجدد و ترقیخواهی است. خیال ورود به بحثهای تکنیکی را ندارم بلکه فقط به نگاهٍ نویسنده و به جهانبینی سروانتس می پردازم. نگاه و جهان بینی نویسنده در چهار قرن پیش بی نهایت مدرن است و مهمترین نکته ای که در این نگاهٍ مدرن نویسنده وجود دارد واژگون کردن ارزشهای سنتی است. نگاهٍ سروانتس به مسئله ی زن بی نهایت مدرن است، او به جای شاهزاده خانم پرده نشینٍ قرون وسطایی (یعنی همان زن اثیری) زنی روسپی (زنی زمینی و دست یافتنی)  را به عنوان محبوبه انتخاب می کند و همه ی ارزشهای انسانی را که از این زن دریغ شده است به او باز می گرداند. سروانتس با چشمانٍ خود به خوبی می بیند که از زن به عنوان شیئی و از تنش وسیله ای برای عیش و ابژه ی جنسی استفاده می شود و نیروی کارش در جهتٍ غذا دادن به مردانٍ کاروانسراست. او زنی را که زندگی حیوانی به او تحمیل شده است از نو ارزش گذاری می کند و او را در جایگاهٍ انسانی خود می نشاند. دن کیشوت چهارصد سال پیش چاپ شد. ارزش بخشیدن به انسان، به شیوه ی انسانی ایی که سروانتس انتخاب کرده است در چهار صد سال پیش تفکری آشوبگرانه است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;وقتی چهار قرن بعد می بینیم که برخی از نویسندگان و یا افراد سیاسی که ادعای روشنفکری و تغییرٍ جهان را دارند پس از سالها زیستن در اروپای آزاد هنوز در کنه وجودٍ خویش زن همچون را سوراخی برای دفع اسپرم می بینند، از خود می پرسیم مگر ما در کجای جهان به دنیا آمده بودیم و مگر گناهٍ ما چیست که هرگز نمی گذارند ارزشهای انسانی خود را پس بگیریم و در جایگاهٍ انسانی خود بنشینیم؟ فجیع تر وقتی است که خبرنگاری در وسطٍ چیزی به نامٍ مصاحبه به عنوانٍ انتقاد از نحوه ی لباس پوشیدنٍ زنی انتقاد کند. پس تکلیفٍ ارزشهای انسانی چه می شود؟ و ما در کجای جهان ایستاده ایم؟ و مرزهای آزادی افراد در کجاست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;مکافشه ی روح و تفتیش عقاید&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بخش های کودکی سیبا بر ما پوشیده است ولی این دختر جوان دانشجوی پزشکی که شش سال فعال سیاسی چپ بوده دستگیر می شود. سیبا شوهر هم دارد و شوهرش هم سیاسی است و فراری. به "خائن بودن ولو دادن دیگران" از جانب شوهر را می توان با تردید نگریست ولی در هر حال پس از دو سال و نیم زندانی بودن، یک سال نیم موردٍ بایکوتٍ رفقا قرار می گیرد و پس از آن حاجی داوود او را توی تابوت می گذارد و سیبا باز هم تا چهار ماه دوام می آورد ولی در پایان چهارمین ماه سیبا می برد یا می میرد و ناگهان از دل سیبای کمونیستی که "خدا" را در کلمه "خداحافظی" نمی پسندد و رد می کند، زینبٍ مسلمان متولد می شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;پیش از دوره کمونیست بودن سیبا را نمی دانیم ولی با آنچه از تربیت گروه های استالینی ایرانی سراغ داریم مکاشفه ی فرد تا اعماقٍ وجود از جانبٍ گروه سیاسی اش در ایران امری رایج است. گروه های سیاسی ایران همان روشهای صادره از سوی جمهوری شوراها را به کار می بردند. پرس و جو توسط کمیته مرکزی و پاسخگویی با اتهامات رفقا و احتمالاً عزل و تصویه که در مورد گروه های خشن و مخفی عاقبتش چیزی جز ترور و یا اعدام های انقلابی درون گروهی نبود. الگویمان کمیته مرکزی و سر به نسیت کردن تروتسکی بود. هنوز هم برخی از رفقا از شنیدن نامٍ تروتسکی مانند شنیدن نام فردی جنایتکار پیشانی شان پر از چین می شود و رگهای گردنشان برافروخته!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;من هرگز عضو گروهی نبوده ام ولی یادم هست که در دوران دبیرستان و دانشگاه تهران، تشنه ی دانستن بودم و همه چیز را می خواندم و چون دسترسی به اطلاعات برای داشتن یک حداقلی از  آگاهی سیاسی، تقریباً غیرممکن بود از طریق دوستی، هر چه به دستم می رسید می خواندم. فکر مبارزه ی مسلحانه برای فردی مانند من، ایده ای سنگین و باورنکردنی بود. یادم هست روزی همان دوست که شانس آوردم و با او ازدواج نکردم برایم پرسشنامه ای آورد که مثل سئوالات کنکور چهار جوابی بود. سئوالاتی مانند این که آیا به خدا اعتقاد دارید؟ آیا در تنهایی به نیرویی قوی که بر همه چیز مسلط باشد فکر می کنید؟ آیا به زندگی پس از مرگ معتقدید؟ به نظر شما آیا انسان روح دارد؟ روح خودتان را تعریف کنید و... چیزهایی از این قبیل، درست مانند دانشجویی که به عنوان اعتراض ورقه امتحانی را سفید می گذارد، یادم هست به سئوالات پاسخ ندادم و کاغذها را سفید برگرداندم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;یا رومی روم یا زنگی زنگ؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در سیبا/ زینب/ زیبا همه چیز با شدت جریان دارد و همه تجربه ها با شدت نقش می بندد. سیبا یک چپ افراطی بوده که تبدیل به مسلمان افراطی و حالا تبدیل به آزادی طلبی از نوع آزادی جنسی طلب و فردی ضدٍ اخلاقٍ جامعه و یا یک زنٍ یاغی اجتماعی در آمده است.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ما همگی ما ملت افراط و تفریط هستیم. همیشه بین دو قطب نیکی و بدی در نوسانیم و حدٍ وسط را نمی شناسیم. اندیشه و زبان و شعارها و رفتارها و کردارهایمان مملو از همین دوگانگی فرهنگی است. دو فرشته با بالهایمان نشسته اند تا از ما حمایت کنند و یک اهریمن در درونمان می غرد و می جوشد، نیکی و بدی در درونٍ ما می پلکد و ما مدام با خویش در جدالیم و در برون، زندگی مانند صفحه ی شطرنجی است و ما سیاستمدارانه و با تدبیر و هوشمندی سعی می کنیم مهره های سفید و یا سیاهٍ خود را پیش برانیم تا بازی را ببریم. برای همین است که قرنها می گذرد و ما بین این و آن سرگردانیم و راه به جایی نمی بریم و به بازی شطرنج مشغولیم تا زمان بگذرد. بنابه تعریف غربی ها، روانٍ انسانٍ سالم مجموعه ای از رنگها و پیچیدگی هاست و دنیا فقط در خوب و بد خلاصه نمی شود. نمی شود یک روز سیبای کمونیست بود و روز دیگر زینب مسلمان و امروز زیبای آزاد. این ایرانی بودنٍ درون است که گاهی ما را ویران می کند. چرا گاهی از چشمٍ دیگران یا فرشته ایم و یا فاحشه؟ صادق هدایت در &lt;i&gt;بوف کور&lt;/i&gt; این دوگانگی عمیقٍ روحٍ و رفتار ایرانی را، این ایرانی بودنٍ درون و این ویرانی برون را به بهترین شکلی توصیف کرده است. ما با چنین فرهنگی همچون جغدی هستیم بر سر ویرانه ای باستانی... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;حاشیه نمی روم، از سیبا حرف می زنم که نمادی از این افراط و تفریط هاست، و به شدیدترین شکلی که ممکن است. بچه که بوده می خواسته زن ولیعهد بشود و ملکه بشود و مهم بشود. بالغ که می شود ضد تعصبات سنتی می شود و از روی لج با خانواده، بی دین و سپس کمونیست می شود و بعد فعالٍ سیاسی از نوع جنگٍ مسلحانه اش و دورانٍ انقلاب وسپس دستگیری و مقاومت و وقتی در ته تابوت در واقع هیچ اعتقاد و آرمانی برایش نمانده است، زینب می شود. زینب بودن و رفتن به سوی عرفان، قرنها ایرانیان را نجات داده است، سیبا هم یک ایرانی است و بسیار مستعد برای رفتنٍ به سوی عرفان. مدتها طول می کشد تا باور کند که دیگر اسیر نیست که دیگر آزاد شده است که دیگر مجبور نیست توی قفس برگردد و به همین دلیل توانٍ خارج شدن از قفسٍ عرفان و اسلام و زینب و شوهرٍ متأهل و غیره بیرون بیاید و وقتی که در اروپا آزاد است مثل همیشه سنگٍ تمام می گذارد و از آن طرفش می افتد. این بار بایست تاپ بپوشد و شلوارک و مهم نیست که زمستان است بایست حتماٍ برود به مجلسٍ زنانٍ همجنسگرا و دگر جنسگرای  ایرانی تا خودی بنماید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;شتر گاو پلنگ&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;a href="http://home.arcor.de/Ziba-nawak/page2.htm"&gt;زیبا ناوک &lt;/a&gt;در "من همسرانم را دوست دارم" و یا "من جنده ها و فاحشه ها را دوست دارم" تمام زباله های تفکرٍ حزب الله را به عنوانٍ پشتوانه ی ذهنی می ریزد روی دایره. در قطعه اول، نگاهش چنان مردانه است که حرمسرا راه انداخته و همه را به هم معرفی می کند تا رشک و حسد را کنار بگذارند و با هم دوست باشند. اگر بیاییم و فراموش کنیم نویسنده ی این مطالب چه کسی است و فرض کنیم اینها را مردی نوشته است، همه ی دریافت و تلقی سنتی او را از حرمسرای شرقی و برای ساختٍ معشوقه ای  ایده آلٍ برای مردان می بینیم. مطمئنم مردانٍ بسیاری این قطعه را خوانده اند و دهانشان آب افتاده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ببینید چطور در مورد روسپیان حرف می زند: چرا که این مقدسان بدنام، آرام کننده مردان ما هستند و به عزیزان ما نشاط و شادی و آسودگی تن ارمغان می دهند. پیش از هر چیز یادآوری می کنم که "ارمغان" "دادنی" نیست بلکه "ارمغان"، "آوردنی" است. در استفاده از فعل "دادن" باید امساک کرد. هدیه را می دهند ولی ارمغان را می آورند. لطفاً از فعل "دادن" به عنوان آچار فرانسه و حلال مشکلات استفاده نفرمایید. در این قطعه طرز تلقی زیبا ناوک  در مورد مسئله ای به نام روسپیگری نه تنها سوسیالیستی نیست، که دموکراتیک هم نیست، و اصلاً امروزی هم نیست و هیچ انسانی هم نیست بلکه باز به جهان حرمسرا و کیفٍ و عیشٍ مردانی مانند حاج آقا تعلق دارد، راستی  چرا نوشته "جنده"؟ مخصوصاً نوشته  "جنده" چون این روزها "جنده نویسی" مد شده؟ پس چرا پشت بندش می نویسد "فاحشه"؟ مگر فکر می کند فاحشگی با جندگی فرق دارد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; چرا "جندگی" به توان دو؟  و چرا به توانٍ عربی آن تأکید دارد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;با داشتن دن کیشوت در پشت سر و یک چنین پیش زمینه ای از ادبیات جهان و تحولاتٍ اندیشه ی بشری، وقتی می بینیم چهارصد سال بعد در قلب جمهوری دموکراتیک آلمان، زیبا ناوک به خیال خود دارد از روسپیان تجلیل به عمل می آورد و مثل یک مشتری مهربان آنها را بالای مجلس می نشاند چون مردان مان را آرام می کنند  و منی های آنها را دریافت می کنند و به آنها لذت می بخشند، دهانمان از حیرت باز می ماند. مگر همه چیز برای آرامش بخشیدن به این مردان است؟  آیا آموزشٍ مارکسیستی اوست که اینجا دارد حرف می زند؟ آیا ذهنیت پزشکی و علمی اواست که حرف می زند؟ چگونه ممکن است کسی بتواند فانتزی های مردانه و لجنیات ذهنٍ پاسداران را به این صراحت روی کاغذ بیاورد؟  در انتهای این افکار ، همان افکارٍ اسلامی مردسالارانه ایست که زن فقط وسیله ی عیش است و کشتزاری است که بایست بر آن تازید؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;تحقیقات و پژوهش هایی که پیرامون مسایل روسیپیان و روسپیگری انجام شده است، تاکنون نشان داده است که روسپیان در جستجوی اوج لذت و آمیزش بی انتخاب، به تن فروشی روی نمی آورند. روی سخنم با آن خانم دکتری است که در سایتش نوشته "در آمیزش به اوج لذت رسیدن می اندیشم و لاغیر."  فاحشه یا روسپی به کرایه خانه اش و بچه ی حرامزاده اش و احتمالاً به روزگار پیری و بیکاری اش می اندیشد و نوع "تن فروشی" روسپی حرفه ای با نوع "جندگی" خانم دکترهای تواب و آشوبگر فرق بسیار دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;چهارصد سال گذشته است تا زیبا ناوک، زن توابی در جمهوری دموکراتیک آلمان، بر اساس ارزشهای نازلٍ جنسی مردانٍ شرقی، نقش وسیله ی جنسی بودن را به روسیپیان برگرداند و  از آنان به خاطر این که نقش فقط یک شیئ و یک زهدان را برای دریافتٍ منی بازی کرده اند و به مردانٍ عزیز آرامش بخشیده اند تجلیل به عمل بیاورد. بنازم به این تابوشکنی! فقط دختر نیکوکار و فداکاری مانند زینب که در کنارٍ حاج آقا داوود به عرفان رسیده است ممکن است اینها را به روی کاغذ بیاورد. و چرا "یک لبخند و یک چشمک" را گذاشته &lt;a href="http://home.arcor.de/Ziba-nawak/page2.htm"&gt;روی سایت&lt;/a&gt;؟ تا با صدای عرفانی اش به آوازٍ سماع برسیم؟ دخترٍ زینب یک لحظه روشنفکر و طرفدارٍ عشق آزاد می شود و بعد با منطقی لمپن وار مثل حاج آقا : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;"ذهنیت ‏من این بود که یک تشکلی است که بچه‌های ‏هم‌جنس‌گرا با دوستان دختر خود در این ‏کنفرانس هستند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;‎&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;  خوب من هم الان به عشق ‏آزاد معتقدم...؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کسی که توی نوشته هایش سکسٍ جمعی طلب می کند چرا در عمل مثلٍ پاسدار و با ریشخند لمپن وار می رود به جمع زنان؟ این شخص همان نابغه ای که دکتر هم هست و از داروین و تکامل حرف می زند؟ داروین گفته بود تکاملٍ انسان در تواب شدن و زینب شدن و از این ور به آن ورش افتادن است؟ کسی نیست که از او بپرسد: خانم دکتر، آیا رها کردن بادٍ معده در ملاء عام و نوشتنٍ اسامی آلات تناسلی انقلابی اساسی است؟ آیا این تابوشکنی لمپن وارانه همان چیزی است که خلق های ایران به آن نیازمند بودند و از نبودش رنج می بردند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ضعف تئوریک  در همه ی ابعاد، در گفتار و نوشتار سیبا/ زینب/ زیبا موج می زند. در عوض تا بخواهی قدرت تقلیدش زیاد است. در زندان دختر زینب شده و اینجا دو تا کتاب از ساقی قهرمان خوانده و حالا سعی می کند شبیه او بنویسد... با به کار بردن نامٍ اعضاء تناسلی و تشدید گذاشتن بر آن "به کار بردن این کلمات عمدی است" مگر ما خیال کردیم از دستت در رفته؟ کجا خواسته تابو شکنی کند؟ در نوشته هایش نه تکنیک موجود دارد و نه اندیشه و نه تابوشکنی. و خلاقیت این وسط چه می شود؟ ها؟ در نویسندگی خواستن توانستن نیست. و هر کسی که نام اعضائ تناسلی را نوشت و گذاشت روی  صفحات اینترنت هم نمی شود : ساقی قهرمان. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نوشته های این خانم را که می خوانی نمی فهمی آیا تفکرش، برداشتٍ چپٍ منجمدٍ ایران است و یا حزب الله؟ برداشتی سطحی از یک جامعه آزاد سوسیالیستی؟ همان تفکر و برداشتی که جمهوری اسلامی نسبت به جهان غرب و کمونیسم دارد، بدون اینکه در پشتٍ این ایده، مطالعه و پژوهشی و تجربه ای از برخورد و یا زندگی در چنین جامعه ای باشد. در واقع انگار الان این تواب روشنفکر شده و دارد حرف می زند. او دارد از زاویه ذهنی یک توابٍ بریده از مسلمانی افراطی، با دانشٍ اندکی از آزادی جنسی و آزادی انسانی و با تجربیات بسیار حرف می زند ولی به کنه حرفش که فرو می روی او همچنان تصورش از جامعه، توتالیتری است و تقاضاهای دموکراتیکش مثل همیشه، بر اساس رازٍ بقاست و در درجه ی اول، برای بقای خودش!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;می دانیم که نوشتن تجربیات شخصی به صورت قطعات کوتاه را نمی شود شعر نامید. شعر و شاعرانگی در اثر، حالا آن اثر، چه به نثر باشد و چه به نظم و یا حتا نثرٍ آهنگین، را از زمان بوطیقای ارسطو تاکنون بارها و بارها معنی کرده اند و هر بار سعی کرده اند تا تعریفی برای آن پیدا کنند، خب طبق کدامیک از این تعاریف این نوشته، هنری و شاعرانه محسوب می شود؟ گستاخی و انعکاسٍ تجربه و اطلاع رسانی و پرده دری به تنهایی هنر نیست. روزنامه نگاری و مقاله نویسی هم می تواند همین کار را انجام دهد. کجای این قطعات شاعرانه است؟ شعرش در کجاست؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نثرش انباشته است از همان اندک کتابهایی که در زندان ورق زده و با عباراتی مانند "من از برای..." بسیار مواجه می شویم و هنگامی که دانشمند می شود و سخنان خردمندانه می نویسد "منطق وجودم بر اریکه قدرت بماند..." کمی به جنگ اخلاقیات قرون وسطایی رفتن که هنر نیست، جمهوری اسلامی هم در این سالهای آخر توسط هم زندانی و هم زندانبان مورد سئوال قرار گرفته است. البته باقی ادعای هنرمندی و شاعری نکرده اند،  بیشتر سعی می کنند بگویند یک خطاهایی شده که در روند دموکراسی عادی است چون ما داریم مسیر گذار را طی می کنیم و قرار است با این گذارها، روزی به دموکراسی برسیم ولی فعلاً ولایتٍ فقیه مان سرٍ جای خودش و شورای مصلحتٍ نظاممان سرٍ جای خودش و قانون مان سرٍ جای خودش، فقط شما هم بیایید تا با هم در چهارچوبٍ قانونٍ جمهوری اسلامی با هم جدل لفظی کنیم تا وقت بگذرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;تابو شکنی با بی احترامی به حقوق و حرمتٍ دیگران فرق دارد.. من وقتی به این خانم مشکوک می شوم که از گفتگوی تمدنها حرف می زند و به شیوه ای متمدنانه فرو می رود در همان قلمروی خصوصی من و تو و ما، تا مثل ویروسی از درون ما را بپکاند. آیا این روش، همان روشٍ تفتیشٍ عقایدٍ استالینی و یا تجسساتٍ درونٍ زندان و کنجکاوی ورزیدن به زندگی جنسی افراد، همان روشٍ بازجوهای قرون وسطا برای سلطه داشتن بر روح و روان و  تسلط بر درونمان نیست؟ فقط یک دهنیتٍ عمیقاً مذهبی می تواند این گونه هشیارانه ما را از هر زاویه ای مورد سئوال قرار بدهد و در نقش بازجو ما را مورد استنطاق قرار بدهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;من به زندگی خصوصی انسانها احترام می گذارم و معتقدم هر کس بایست باغهای پنهانی ذهنش را حفظ کند چون قلمروی اوست. آخر کجای دنیای متمدن، همه، همه چیزشان را برای همدیگر می گویند؟ انسان موجودی است که قدرتٍ انتخاب دارد. انسان دوستانٍ خودش را انتخاب می کند. انسان همسرٍ خود را انتخاب می کند. فقط یک جامعه توتالیتر است که همه برای هم اند و توی هم می لولند و هیچ چیز مالٍ هیچکس نیست و همه چیز مالٍ همه است و خلاصه اوضاع بدجوری قاراشمیش است . مالکیتٍ انسان بر تنٍ خود و یا بر زندگیٍ خود، حقی طبیعی است که از آنٍ همه نیست. ببینم کجای دنیای متمدن کسی شاش و مدفوعش را همانقدر دوست دارد که دست و پایش را؟ راستی واقعاً مطمئن هستید این همه نعمت خداست؟  پس بنازم به این همه نعمت!!! آخر این هم شد منطق؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;افکار این زن سادو/ مازو و بیمارگونه است و بیخود نیست که بین بیمارانٍ سادیک و افرادٍ روانی طرفدارانی پیدا می کند. افکارٍ سیبا/ زینت / زیبا از تلقی غلطٍ او نسبت به آزادی در جامعه ی غرب آغاز می شود و زیر بنای فکری او را این برداشتهای ناسالم و بیمارگونه می سازد و جالب این است که این نحوه ی تفکر را سیبا/ زینب/ زیبا در همه ی شخصیت هایش دارد  چون این تفکرٍ غالب بر جامعه ی ایرانی و در جمهوری اسلامی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;انتخابٍ ایدئولژیک و نگاهٍ علمی و عرفان و شعر&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;با توجه به شناخت ساده ای که از فردی چند شخصیتی و فردی شکنجه شده و شرایطٍ زنانٍ زندانی دریافت کردیم  سعی می کنیم شرایط سیبا/ زینب/ زیبا را با آنها مقایسه کنیم و برای این کار به اظهاراتٍ دیگران در مورد او و اعمالش توجه می کنیم و همچنین نوشته ها و اظهاراتش را در نظر می گیریم تا بدانیم از یکدستی و یگانگی حقیقت انباشته است و یا این که پر است از تضاد و تناقض؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سایتش را به نام &lt;a href="http://home.arcor.de/Ziba-nawak/page2.htm"&gt;زیبا ناوک &lt;/a&gt;نامگذاری کرده است این یعنی یک بار دیگر مثل مار پوست انداختن و جلد عوض کردن و یک بار دیگر تغییرٍ هویت دادن. پس از مطالعه ی نوشته های او در زمینه های مختلف و در مورد عشق و عرفان و علم و سکس و آزادی جنسی و گذشته ی پر فراز و نشیبش به قطعاتی کوتاه می رسیم که بیشتر نقد اجتماعی است و نگاهی به گذشته در دورانٍ مهاجرت، به سبک و سیاقٍ نویسندگان و شاعران جنجالی ایرانی در مهاجرت. البته آزادی جنسی که سیبا/ زینب/ زیبا از آن حرف می زند، آزادی جنسی مبتذلی است که غالباً در فیلمهای ایکس و پورنوگرافیک دیده می شود و در پشتش اندیشه ی عمیق و یا انقلابی و آزادیخوانه ای به معنای فلسفی آن مشاهده نمی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;می دانیم که سیبا/ زینب/ زیبا پزشک است پس این زن باید از ذهنیتی علمی برخوار باشد، مگر نه؟ و یا حداقل باید مسایل را منطقی ببیند، مگر نه؟  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سیبا می گوید: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در مورد خطایی که گفتید کرده ام &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;باید بگویم که من یک انسان نرمالی هستم&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; و قطعاٌ &lt;span style="color:red;"&gt;مثل هر انسانی&lt;/span&gt; در برهه هایی از زندگی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ام حتماٌ &lt;span style="color:red;"&gt;خطاهایی هم کرده&lt;/span&gt; &lt;span style="color:red;"&gt;ام&lt;/span&gt; و همه ی این خطاها به عنوان یک انسان به من تعلق دارد و کسانی که کامل هستند باید به آنها آفرین گفت؛ ولی من یک انسان هستم و خطاها و اشتباهاتی که کرده ام، چه در رابطه با پدر مادر و همسرم و چه در رابطه با زندان و تواب شدن. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;یک انسانی هستم که خطا کردن را جزئی از شخصیت خودم و جزئی از مسیر تکامل خودم میدانم&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;این جملات اولیه سیبا/ زینب/ زیبا در گفتگوی مجادله آمیزی با مصاحبه گر بی نام مجله ی &lt;i&gt;آرش&lt;/i&gt; است. در حالی که به خوبی می دانیم لزوماً: &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;انسان نرمال تواب نمی شود. انسان نرمال لزوماً و قطعاً خطاهایی به این بزرگی انجام نمی دهد. آخر، خطا داریم تا خطا! تواب شدن در کجا جزوی از مسیر تکامل انسان محسوب شده است؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;هنوز تمام گفتگو را نخوانده، یک ایده،  فکری مثل درد پخش می شود  توی سرم. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:maroon;"  lang="AR-SA" &gt;دیگران باید ببخشند&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;. این  نوعی سیاستٍ تحمیلٍ بخشش از سوی رژیم نیست؟ و چرا هر از گاهی کسانی پیدا می شوند تا آن را تبلیغ می کنند؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;و چرا هنوز همه را نخوانده، حالم بد میشود؟ و چرا این بوی لاشه و لجن توی مشامم می پیچد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در حرفهایش نشانه ای از مطالعه ی عمیق و با پشتوانه ای ریشه دار به چشم نمی خورد بلکه بیشتر آشنایی اولیه و سپس پیگیری و اعتقاد و تمرین در پاسخگویی است که به چشم می آید. آنچه جالب توجه است هیجاناتٍ شدید و نوسانات شدید روحی و روانی اوست که نقطه ی قوت و یا ضعفٍ او را می سازد. نمی شود گفت که از لحاظ ایدئولژیکی شکست خورده است و یا حتا به پوچی رسیده است بلکه آن طور که از حرفهایش می فهمیم بنابه تعریف ٍ خسرو گلسرخی، سیبا نیز جزو همان چپٍ افراطی است که حتا یک کتابٍ سیاسی در این مورد نخوانده است و جذبٍ گروه مسلحانه چپ شده است. انگار جنبشٍ چپٍ افراطی را به عنوانٍ خانواده ای برای خود برگزیده بوده است که در عمل خانواده ی سازمانی چپ با او سختگیر بوده است و سرانجام در زندان او را بایکوت کرده است و در زندانٍ سختگیری های خانواده و زندان چپ روی های رفقای سازمانی و تشکیلاتی و سپس تابوتهای حاجی داوود است که سرانجام به ته خط می رسد و می برد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به خوبی می بینم که نگاهش به مسئله ی زن بسیار متحجرانه است. گر چه گاهی شعارٍ آزادی می دهد ولی بیشتر همان زینب است که حرف می زند تا یک بار دیگر دلٍ حاج آقا را ببرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;بازجو در برابر بازجو&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بیایید و یک موجود روان پریشی مانند سیبا/ زینب/ زیبای امروزی را بگذارید در برابر بازجوی تازه کاری که با یک ضبط صوت رفته تا از او اعتراف به ندامت بگیرد. کنفرانس تک بعدی و نمایش غم انگیز چپ نمایی او که درست مثل ضبط صوت مدام  چیزی را تکرار می کند و می خواهد یک بار دیگر سیبا یا زینب و یا زیبا را دچار تزلزل شخصیت کند و از او تواب جدیدی بسازد، هم برای سیبا/ زینب/ زیبای امروزی ناشیانه است و هم برای خواننده. یادمان نرود که سیبا/ زینب/ زیبای امروزی در دوره ای از زندگیش جزو بازجوها بوده و از زندانیان بازخواست می کرده و چون تجربه چپٍ افراطی بودن و سپس مسلمان شدن را دارد به تمامٍ راه و چاه ها و زبانٍ سیاسی و عبارات و ساختارٍ ذهنی زندانی اعم از فردٍ ساده تا سر موضعی بودن و سپس زندانی ساده و زندانی موردٍ شکنجه واقع شده و زندانی بریده و تواب و توابٍ ناب آگاه است و تمام چم و خم ها را می شناسد و چنان موجود پیچیده ایست که هر کسی جلویش لنگ می اندازد ولی از درون ویران است و در این جای هیچ شکی نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;گفتگوی &lt;i&gt;آرش&lt;/i&gt; &lt;/a&gt;با این مرزبندی آغاز می شود: " بر آن شدیم که برای روشن ‏تر شدن ماجرا ضمن &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;طرح سئوالاتی برای ‏زندانیان سیاسی که با مقاومت و ایستادگی خود&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ‏طرح تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران را ‏نقش بر آب کردند، مصاحبه ای هم با شما - که ‏در روز سمینار نشان  می دادید که هنوز به &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;‏عنوان یک تواب سر موضعی  به دفاع از گذشته ‏تان بر خواسته اید&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; - داشته باشیم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;" سپس پیش از هر گونه پرسشی، قطعنامه خود را می خواند. "&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;ما ضمن &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 51, 102);font-size:16;" lang="AR-SA" &gt;مرز بندی قاطع  بین &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;تواب و زندانی ‏مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;" و کسی که نه روزنامه نگار حرفه ایست و نه تراپت و نه روانشناس، اولین سئوال را به این شکل مطرح می کند: برایمان این سئوال مطرح شد، چرا؟ ‏&lt;span style="color:red;"&gt;آیا&lt;/span&gt; شما به کار و خطایی که در گذشته کرده ‏&lt;span style="color:red;"&gt;آگاه شده اید؟&lt;/span&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;آیا باز مانند &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;زمان &lt;span style="color:red;"&gt;زینب&lt;/span&gt; بودن، ‏رسالتی برای &lt;span style="color:red;"&gt;ارشاد دیگران&lt;/span&gt; برای خود قائل ‏هستید؟ &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;آیا سعی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; در رسیدن به خودآگاهی ‏دارید؛ و یا &lt;span style="color:red;"&gt;گمگشته ای هستید&lt;/span&gt; که به دنبال راه ‏می گردد؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;عمداً بیشتر جملات و سئوالات خبرنگار - بازجوی ناشناس را پشت سر هم نوشته ام تا ببینید با کی طرف هستیم: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: جامعه نگاه می کند که آزار ‏دهنده، نسبت به عمل خود چگونه برخود می ‏کند. &lt;span style="color:red;"&gt;آیا شما &lt;/span&gt;پی برده اید که &lt;span style="color:navy;"&gt;آزارتان به کسی ‏رسیده و یا می رسد؟!‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آیا خودش به آگاهی رسیده است؟ آیا می داند که با این نوع سئوال کردن دارد مخاطبش را آزار می دهد؟ حواستان باشد که ما از یک طرف زنی را داشتیم که مثل پیاز مرتب پوست می انداخت و حالا در برابرش شخصی که کلاه خود به سر گذاشته و زره  پوشیده و پشت سپری سنگر گرفته و نقاب بر چهره دارد و دارد مصاحبه که نه بلکه با او مناظره می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;آیا حاج داوود با دیگران هم مانند شما ‏همین قدر مهربان بود؟ &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;درست آن زمانی که شما&lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:navy;"&gt; از تلطیف ‏روحیه برای ما می‌گویید &lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;درست دورانی است که ‏حاج داوود&lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:navy;"&gt; را از زندانبانی قزل حصار برکنار می ‏کنند&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt;می توانید بگوئید که &lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:purple;"&gt;چرا&lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt; به دیدن حاج ‏داوود رفتید؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;... &lt;span style="color:red;"&gt;بر اساس نوشته‌های خودتان، تا قبل ‏از رفتن به تابوت‌ها،&lt;/span&gt; چنین نگاهی نداشتید. بنا بر ‏گفته‌ دوستانِ سابقتان، شما بسیار افراطی بودید ‏در دفاع از مارکسیسم؛ &lt;span style="color:red;"&gt;بسیار افراطی بودید &lt;/span&gt;در ‏دفاع از مقوله تواب؛ &lt;span style="color:red;"&gt;و امروز هم بسیار افراطی ‏هستید&lt;/span&gt; &lt;span style="color:navy;"&gt;در دفاع از سیستم جنایتِ رژیم اسلامی. ‏خودتان هم میگویید در همه موارد اکسترم ‏هستید.‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:navy;"&gt;حاج داوود مهربانی‌اش تنها با شما بوده است&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;! ....&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;فراموش نکنید که این حرفهای یک تراپت نیست و یک روانشناس هم نیست و حتا یک خبرنگار هم نیست بلکه...: "&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;شما در تمام گفته‌ها و نوشته هایتان ‏مرتب می‌گویید که من خودم رسیدم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;  به نوعی ‏حتا &lt;span style="color:navy;"&gt;شکرگزار حاج داوود رحمانی و شرکا هستید ‏که شما را انسان لطیف‌تری کردند. شما در ‏حقیقت در دوره‌ای که از تابوت‌ها بیرون میایید ‏به یکی از سه آرزویی‌ که از دوران جوانی ‏داشته‌اید می رسید. شما دوست داشتید که یک ‏پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی ‏باشید که همه‌ی فقرا را درمان کند؛ و ملایی ‏باشید که مردم را ارشاد ‌کنید. ما فکر می‌کنیم ‏که الان هم دارید ما را ارشاد می‌کنید.&lt;/span&gt; &lt;span style="color:red;"&gt;آیا تابوت ‏های حاج داود رحمانی مکانی مناسب برای  ‏طلبه شدن بوده است؟!&lt;/span&gt; یعنی رسیدن به یک ‏خودآگاهی، رسیدن به یک نقطه‌ی شروع و ‏تغییر، که می توان آن را در شما تغییر ‏ایدئولوژیک نام نهاد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;...."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بازجو ، مانند ناظمٍ مدرسه در نمایشنامه "دیکته" اثر غلامحسین ساعدی رفتار می کند. اینجا برای من این سئوال پیش می آید که هدف از این مصاحبه چیست؟ آیا هدف بازکردن نکاتٍ تاریکٍ تاریخٍ معاصر و خونینٍ ایرانیان است؟ پس چرا در آن هیچ جستجو و تلاشی برای فرو رفتن به کنهٍ ذهن یک موجودٍ روان پریش چند شخصیتی دیده نمی شود؟ آیا هدف، خودنمایی است؟ آیا به شما مأموریت داده اند که بروید و سخنگوی گروهٍ خاصی (چون &lt;i&gt;آرش&lt;/i&gt; خود را جزوی از خانواده ی چپ ایران می داند و حتماً هم هست) باشید؟ آیا این گروه، و با این نمایشٍ مصاحبه، این طوری می خواهد انتقامٍ خونٍ خانواده های زندانیان سیاسی را، نه از خامنه ای و رفسنجانی و سرانٍ مملکت، بلکه از یک زنٍ توابٍ چند شخصیتی پریشان حال بگیرد تا در تیمٍ کانونٍ زندانیانٍ سیاسی، قهرمان ملی شود؟ آیا می خواهد سیبا/ زینب/ زیبا را توجیه کند؟ آیا هدف این است که سیبا/ زینب/ زیبا یک بار دیگر اظهار پشیمانی و ندامت کند و توسطٍ شمای سخنگو، بخشیده شود  و باز شخصیت جدیدی مثلاً "لیدا" را برگزیند تا بتواند هم زنده بماند. این وسط نقشٍ این مصاحبه کننده ی حاکم و مستبد چیست؟ از کی دستور می گیرد؟ برای کی کار می کند؟ این کار به نفع چه گروه و یا چه کسانی تمام خواهد شد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یادمان نرود سال 2006/2007 است و ما در اروپا هستیم. شما کی هستید؟ شما الان در چه زمانی هستید؟ شما در کجا هستید؟ با بازنویسی بخش اعظمی از سئوالات خبرنگار- بازجوی ناشناس، کاملاً عمد دارم &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:maroon;"  lang="AR-SA" &gt;زخمی که بر پیکرٍ جامعه ی ماست را بزرگتر نشان بدهم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;توجه کنید: محاکمه ی صحرایی در لوای یک مصاحبه شروع شده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: خانم نوبری، &lt;span style="color:red;"&gt;بنا به گفته خودتان، شما ‏کارهای پیش پا افتاده را در زندان قبول ‏نداشتید. &lt;/span&gt;شما کارهای مهم را دوست داشتید. ‏مانند گزارش راجع به سوسن نیلی و سوسن ‏مولوی به عنوان کسانی که با نگاه احساسی  به ‏سازمان‌های مخالف پیوسته‌اند و نه از نظر ‏ایدئولوژیک- سیاسی! و این کار را به عنوان یک ‏کار زینبی نام می‌برید که گزارش شما باعث ‏آزادی آن دو نفر شده است. ‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; آرش: تجربه زندان می‌گوید سقوط یک زندانی ‏در تمام طول سالیان حبس، از زمانی آغاز ‏می‌شود که به بازجوی خود اعتماد می‌کند. زیرا ‏زندانی در یک شرایط برابر با بازجو نیست. &lt;span style="color:red;"&gt;آیا ‏شما علاوه بر این دو نفر، در مورد کسانی که از ‏نظر ایدئولوژیک - سیاسی و نه احساسی  مخالف ‏رژیم اسلامی بودند، گزارشی داده اید و یا اگر از ‏شما ‌خواسته می‌شد، گزارش می‌دادید؟"&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کجای دنیا با یک نفر اینطور مصاحبه می کنند، بیایید و مصاحبه های خبرنگارانٍ جهان، با زندانی و یا حتا با دیکتاتور های بزرگ جهان را بخوانید و یا ببینید. برای ادعای خبرنگاری لطف کنید حداقل چند واحد رپرتاژ و گزارش نویسی و مقاله نویسی و مناظره ی تلویزیونی را به صورت آزاد در دانشگاهی یا مدرسه ای بگذرانید تا فرق اینها را با هم یاد بگیرید و در ضمن به میزانٍ محدودیتها و وظایفٍ خود آشنا شوید. کمی در مورد قانونٍ مطبوعات در کشورهای غربی پرس و جو کنید تا حداقل دیگر دست به چنین گاف های بزرگی نزنید. باور کنید خبرنگاری کشک نیست و خبرنگاری حرفه ی بسیار مشکل و ظریف و در ضمن خطرناکی است. الان من توی سایتم فیلم مصاحبه ی خبرنگاران ایرانی با کاندیداهای ریاست جمهوری را گذاشته ام آن را نگاه کنید و ببینید در همان ایران، خبرنگار با چه هشیاری سیاسی و با چه ظرافت و طنزی با این افراد مصاحبه می کند و بدون اینکه برایشان کنفرانس بدهد چگونه بدون هیچ خشونتی و با تردستی آنها را می پیچاند و جوابٍ خود را برای ما می گیرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بگذریم، اینجا ناظمٍ مدرسه از نحوه ی پوششٍ سیبا/ زینب/ زیبا حرف می زند. آیا واقعاً این مهم است که توی مصاحبه ای مطرح شود که سیبا/ زینب/ زیبا آن روز چی پوشیده بوده است؟ آیا فکر می کنید یک خبرنگارٍ افراطی چپ در آلمان و یا در فرانسه چنین مسئله ای را به صورتٍ علنی مطرح خواهد کرد؟ راستی اگر گفتید در این لحظه کدامیک بیشتر دخترٍ زینب است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;«اما در آن فصل از سال و سرمای آلمان ‏حضور شما با تاپ و شلوارک و دمپایی نا ‏متعارف بوده!&lt;/span&gt; دوستانی که در روز دوم ماجرا را ‏می فهمند از طرز لباس و آرایش،  به حضور ‏شما پی می بردند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;لطفاً متعارف را تعریف کنید. لطفاً نامتعارف را هم تعریف کنید. آیا معیار متعارف و نامتعارف را شما تعیین می کنید؟ و باز این شمایید که نوع پوشش زنان را در میتینگهای سیاسی چپ تعیین می فرمایید؟ آیا وظیفه ی آرش تعیین یونیفرمی برای خانواده ی زنان چپ در میتینگها است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: آن چیزی که شما ‏در دوران زینب بودن خود رسیده‌اید، در ‏عریان‌ترین شکل، &lt;span style="color:red;"&gt;دفاع از شکنجه، دفاع از ‏شکنجه‌گر، دفاع از ماشین جنایت رژیم ‏جمهوری اسلامی است.&lt;/span&gt; این چه نوع لطیف شدن ‏و انسانیتی است که چشم و گوش خود را بر ‏قتل‌عام هزار انسان کت بسته در زندان‌های ‏زینب کبرا بسته ‌اید؟! &lt;span style="color:red;"&gt;چرا به این تناقض آشکار ‏خود توجه نمی‌کنید؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="color:navy;"&gt;چرا قبل از این که به این ‏محافل سرک بکشید و بگویید این ها از من و ‏من از این‌ها هستم، به گذشته ی خود نگاهی ‏واقعی نمی کنید؟!&lt;/span&gt; شما بعد از زینب شدن از ‏این‌ها نبودید؛ &lt;span style="color:red;"&gt;شما در کنار رژیم بودید و امروز ‏هم  همدستی با جنایت را محکوم نمی‌کنید&lt;/span&gt;!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش این حرفها را برای که می گوید؟ آیا آرش به این شکل غیرمستقیم دارد خواننده را ارشاد می کند؟ آیا آرش می پندارد که خواننده ی خارج از کشور به اطلاعات دسترسی ندارد و ناآگاه است و بایست برایش کلاس اکابر گذاشت و مدام به او یادآور شد که بایست چگونه فکر کند و چگونه مرزبندی کند و چگونه نتیجه گیری کند؟ آیا منظورٍ آرش تا این حد توهین به خواننده است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: شما جمع را به ‏چالش کشیده اید! &lt;span style="color:red;"&gt;چرا این زمین را برای بازی ‏انتخاب کردید؟&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: شما در نوشته‌ی خود گفته‌اید که من ‏پلی زدم که راه برای شرکت بقیه تواب ها در ‏چنین کنفرانس هایی باز شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:navy;"&gt;چرا زمانی که از شما خواستند کنفرانس ‏را ترک کنید برای این که عده‌ای از بچه‌ها دچار ‏تشنج شده‌اند، این کار را نکردید؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;ببینید چقدر راحت انسان از این قطب به آن سوی قطب می افتد. کسی که آن دیگری را به تواب بودن و ارشاد کردن دیگران در زندان محکوم می کند، خود اکنون مشغولٍ محکوم کردن و ارشاد او و ما خوانندگان است. دیدید چه راحت سرید و لغزید به آنسو؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: برگردیم به چند مرحله قبل. آن‌جایی که ‏گفتید &lt;span style="color:navy;"&gt;حاج داود رحمانی به گذشته‌ی خودش ‏برخورد کرده و گفته که من به بهشت نخواهم ‏رفت.&lt;/span&gt;‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: «برای اون‌ها مهم این بود ما دست از ‏مبارزه برداریم ضد آن‌ها نباشیم». امروز از درون ‏خود حکومت هم می‌گویند در آن دوره ‏جنایت‌هایی اتفاق افتاده است.‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نمایشٍ آرش تمامی ندارد. ارشاد و ارشاد و تعیین تکلیف برای تواب و هم چنین برای خواننده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نوبری: کجا من انکار کرده‌ام؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: می‌گویند که آن جنایت محصول شرایط ‏روز بوده و امروز شرایط تغییر کرده است. یعنی ‏&lt;span style="color:red;"&gt;آن ها هم به جنایتی که اتفاق افتاده معترفند ‏ومثل شما معتقدند که هرکس قدرت داشت می ‏کشت!&lt;/span&gt; شما آگاهانه حد فشار را پایین می آورید ‏تا به توجیه آن برسید که این دگردیسی اتفاق ‏افتاده در شما، محصول فشار زندانبان نبوده بلکه ‏نتیجه &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:maroon;"  lang="AR-SA" &gt;بایکوت و عوامل دیگر از جمله سیاست ‏اشتباه سازمان های سیاسی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; بوده &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:maroon;"  lang="AR-SA" &gt;این تفکر مقصر ‏تراش شما عملا به دفاع از سیستم جنایت منجر ‏می شود&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;span style="color:red;"&gt;هر چند بگویید که به برخی از آن ها ‏انتقاد هم داشته اید چیزی را حل نمی کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;قاطعیتٍ سخنگوی آ&lt;i&gt;رش&lt;/i&gt; ابدی است. هیچکس حق ندارد از روشٍ گروه های چپ سیاسی در ایران انتقاد کند. هیچکس، حتا خود عضوٍ سابقٍ گروهٍ مسحانه، حق ندارد در مورد روشها و اهدافٍ گروه، تردید کند. ما داشتیم به آیات الهی با تردید نگاه می کردیم و حالا می بینیم که باقاطعیتٍ مرگ بارٍ  آیاتٍ چپٍ کتاب نخوانده پیغمبر شده، درگیر شده ایم.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;شما تا به حال کسی را شکنجه‌ی فیزیکی ‏داده‌اید؟&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: شما که بعضی از این مسائل را قبول ‏دارید &lt;span style="color:red;"&gt;چرا حاضر نیستید با صدای بلند به اشتباه ‏خود اقرار کنید&lt;/span&gt; و در آینده  دست به &lt;span style="color:red;"&gt;افشای ‏تاریکخانه‌‌ی تواب سازی رژیم اسلامی &lt;/span&gt;بزنید؟ ‏فکر نمی کنید طرح یک چنین مسئله‌ای به طور ‏آگاهانه، به شما کمک خواهد کرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;چه توقعی دارد؟ که او بیاید و با صدای بلند بگوید که من اشتباه کردم گه خوردم تواب شدم آرش جان دستٍ از سرم بردار! اینهم اطلاعات تاریکخانه ی رژیم که به پیشگاهٍ سرکار تقدیم می کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: یکی از زندانیان زن روایت دیگری را ‏مطرح می‌کند. و معتقد است که شما همسرتان ‏علی را لو داده‌اید!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: شما که امروز به این دستگاه فکری جدید ‏رسیده‌اید &lt;span style="color:red;"&gt;آیا با شکنجه و آدم کُشی مخالفید ؟! ‏آیا با زندان و اعدام مخالف هستید؟!‏&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: خانم نوبری، &lt;span style="color:navy;"&gt;شما یک سری عوامل را ‏پشت سرهم بدون توضیح اصلی می‌شمارید: ‏بچه‌ها منو بایکوت کردند، حالت‌‌ها چنین بود و ‏علی چنین بود، ولی آن عامل اصلی، چیزی که ‏&lt;/span&gt;&lt;span style="color:purple;"&gt;دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها &lt;/span&gt;&lt;span style="color:navy;"&gt;بوده - ‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:maroon;"  lang="AR-SA" &gt;دستگاه‌های آدم خُرد کنِ&lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:navy;"&gt; اسلامی-&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;span style="color:red;"&gt;ماست مالی ‏می کنید؟! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;‏دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! و هنگامی که از خشونت و سختگیری گروه های چپ حرف به میان می آید آرش چه خواهد کرد؟ آیا او ما را وادار به سکوت نخواهد کرد؟ آیا آرش ماست مالی نخواهد کرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: خانم نوبری، &lt;span style="color:red;"&gt;باز تکرار می‌کنم&lt;/span&gt;: شما امروز ‏به عنوان زیبا نوبری که تمام این مرحله‌ها را &lt;span style="color:red;"&gt;رد ‏کرده‌اید&lt;/span&gt;، وقتی می‌گویید که قبول دارم جنایت ‏بد است، شکنجه بد است، اعدام بد است، حتا ‏مطرح می‌کنید که اگر کسی را شکنجه روحی ‏هم بدهند بد است؛ و &lt;span style="color:red;"&gt;قبول می‌کنید که به ‏عنوان یک ابزار روحی، رفته‌اید بالای سر بچه‌ها ‏و شکنجه داده‌اید، و...‏&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;علت اصلی را می بینید؟ آرش رفته است تا تواب را وادار به گه خوری کند و یک امتیاز برای خود کسب کند. آیا اینست هدف از مصاحبه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: مسئله بر سر افشاء کردن نیست. شما در  ‏صحبت قبول کردید در کنفرانس شرکت ‏کرده‌اید و قبول کردید که این حرکت شما ‏برخی از زندانیان سیاسی مقاوم را زجر داده‌ و ‏حتا پذیرفتید که شکنجه تنها فیزیکی نیست و ‏در مواردی شکنجه روحی سخت ‌تر و شکننده‌تر ‏از شکنجه‌ی فیزیکی است و می‌پذیرید که شما ‏این شکنجه روحی را داده‌اید!‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بازجو ول کن هم نیست. یادت هست بازجوها مجبورت می کردند همیشه چشم بند بزنی تا هنگام بازجویی آنها را شناسایی نکنی، نمی توانستی و حالا هم نمی توانی به این فردٍ مجهول نه اعتقاد داشته باشی و نه اعتماد. این یکی خیلی سمج است تا اعتراف به گه خوری نکنی تو را توی تابوتی که برایت ساخته است نگه می دارد. او هم مثل حاجی داوود می داند که اطلاعات این زن پس از سالها سوخته است و به اطلاعاتش نیازی نیست بلکه او را بایست شکست. باید یک جایی ببرد، آخر این طوری که نمی شود، می شود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: اگر هم حرف شما درست باشد! بحث آن ‏شرایط نیست. چرا که در آن دوره شما مسلمان ‏بوده‌اید و احتیاج به توضیح نیست و &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:purple;"  lang="AR-SA" &gt;اگر&lt;/span&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="color:red;"&gt; از شما ‏می‌خواستند که تیر خلاص هم بزنید&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;، شاید ‏دست به چنین عملی هم می‌زدید. شاید هم ‏&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;شانس یار شما بوده که به خاطر شرایط روحی و ‏فیزیکی که داشتید، از شما نخواسته‌اند تیر ‏خلاص بزنید!!‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;‏ و شما چی؟ با اینهمه خشونت و قاطعیت و بایدها و نبایدها و اگرها و مگرها و خط ونشانها و مرزبندی ها، اگر سازمان یا تشکیلات از شما بخواهد تیر خلاص را بزنید توی ملاجٍ این توابٍ خائن؟   آیا آرش تیر خلاص را خواهد زد؟ ‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: مگر همه کسانی که جمهوری اسلامی را ‏محکوم می‌کنند و با سیاست‌های انسان خُرد ‏کن آن توافق ندارند، مبارزه علنی می‌کنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;خانم نوبری: توجه کنید کسی که شکنجه ‏را محکوم می‌کند، نمی‌تواند شکنجه‌گر را ‏محکوم نکند! مگر ریگی به کفش داشته باشد. ‏&lt;/span&gt;شما با اعدام مخالف هستید ولی در باره‌ی کسی ‏که اعدام می‌کند &lt;span style="color:navy;"&gt;سکوت می‌کنید&lt;/span&gt;. در واقع اگر ‏درست متوجه شده باشیم شما، شکنجه را ‏&lt;span style="color:navy;"&gt;محکوم می‌کنید&lt;/span&gt;، اعدام انسان‌ها را &lt;span style="color:navy;"&gt;محکوم ‏می‌کنید&lt;/span&gt;، و با زندان موافق نیستید، اما دستگاه ‏حکومتی که از بدو تولداش مرتکب همه‌ی این ‏فجایع شده، &lt;span style="color:navy;"&gt;سکوت می‌کنید&lt;/span&gt;. ‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;شکستٍ گروه های سیاسی در ایران، شکستٍ سوسیالیزم در سطح جهانی، فرو ریختن دیوارهای اتحاد جماهیر شوروی و دیوارهای قطور کمونیسم در چین، موضوعاتی نیست که بشود آن را نادیده گرفت و همچنان به سوی صراطٍ مستقیمٍ سابق راند. ضعفٍ ایدئولوژیک و آسیب پذیر بودن گروه های چپ، دلیلٍ دیگری برای به دام افتادن و در هم شکستن آنهاست.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;شما از زمانی که به آلمان آمده‌اید تا به ‏حال، مأمورین امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ‏ایران، و یا کارمندان سفارت، با شما تماسی ‏داشته‌اند؟&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;اگر بگوید تماس گرفته اند محکوم اید، اگر بگویید تماس نگرفته اند باز هم محکومید و یا دروغگو، و اگر از روی خودخواهی یا پررویی و یا لج بگویید متأسفانه تاکنون با من تماس نگرفته اند... واویلا. ببینید چرا متوجه نیستید که هر چه بگویید فرقی نمی کند و در هر حال، شما از دیدٍ ما محکومید و ما آمده ایم تا بد بودنٍ شما و خوبٍ بودن آرش را به خوانندگانٍ خاصٍ آرش ثابت کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: در رابطه با این که &lt;span style="color:red;"&gt;می گویید متأسفانه با ‏من تماس نگرفتند&lt;/span&gt;؛ &lt;span style="color:navy;"&gt;می‌دانید که حکومت های توتالیتر و سرکوبگر به خصوص از نوع ایدئولوژی ‏و واپسگرای مذهبی، همیشه انسان ها را به ‏عنوان لوازم یک بار مصرف، استفاده می کنند.‏&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;لطفاً بگذارید ما هم حداقل یک بار برای رسیدن به اهدافمان از شما استفاده کنیم. فقط یک بار!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;شما فکر می کنید در رابطه با این که ‏سفارت رژیم اسلامی شما را تحویل نگرفته، ‏ظلمی نسبت به شما شده است؟&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: یعنی شما فکر می کنید اکنون به عنوان ‏یک مهره سوخته برای مأموران اطلاعاتی رژیم ‏در خارج از کشور هستید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در سئوال بالاتر آرش او را مهره ی سوخته ی یک بار مصرف برای رژیم دانسته بود پس حالا چرا دارد از نو خود را به کوچه ی علی چپ می زند و حرفی را که در بالا به عنوان یک حکم مطرح کرده بود اکنون در پوشش سئوال برای دومین بار مطرح می کند؟ آیا مثل بازجوها می خواهد او را بپیچاند تا...؟ تا چی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و ‏زندان و اعدام، تا حرف حکومت آدمکشان به ‏میان میاید، &lt;span style="color:red;"&gt;بحث را بر می گردانید&lt;/span&gt; به دوران ‏مارکسیست بودنتان و این که مارکسیست ها ‏بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علیرغم ‏این که شما مورد بی مهری رژیم اسلامی قرار ‏گرفته اید- &lt;span style="color:red;"&gt;چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- ‏یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران ‏بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، ‏بهترین مدافع و مبلغ جمهوری اسلامی  برای ‏پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت ‏سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، ‏هستید.‏&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: خانم نوبری: جمهوری اسلامی ایران با ‏تمام امکانات سیاسی، مالی و امنیتی خود تلاش ‏می کند که روی این کُشتار بزرگ خود، گرد ‏فراموشی بریزد؛ و &lt;span style="color:navy;"&gt;سکوت در مقابل یک چنین ‏جنایاتی، همدستی با جنایت‌کار است&lt;/span&gt;. شما ‏انسان معمولی نیستید که از مسائل بی خبر ‏باشید و یا در خارج از کشور، زیر فشار رژیم ‏نیستید که سکوت کنید. &lt;span style="color:navy;"&gt;سکوت شما به عنوان ‏یک تواب، که خود محصول همین جنایات رژیم ‏است&lt;/span&gt;، و می پذیرید که شکنجه روحی هم داده، &lt;span style="color:navy;"&gt;‏یک عمل سیاسی است.&lt;/span&gt; و..‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;نوبری: بله می پذیرم که شکنجه روحی داده ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;... و حالا این زینب دیروز و زیبای امروز ‏که به عشق آزاد رسیده و حاضر نیست که ‏آزاراش به کسی برسد، قبول ندارد که باید آن ‏دستگاه مرگ و شکنجه را محکوم کرد!!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:red;"&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کدام روزنامه نگاری در اروپا به خود جرئت می دهد که با شخصی که دعوت به مصاحبه را پذیرفته تا این حد وقیح باشد و برایش حکم صادر کند. ما در اروپا در جامعه ی متمدنی زندگی می کنیم که تا جرمت ثابت نشده بیگناهی و اگر هم جرمت ثابت شد توسط مراجع قانونی محاکمه و مجازات می شوی. اسم این کار آیا قصاصٍ شخصی و توسط افراد ناشناس و تروریسم شخصی نیست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: شما چطور سیل عظیم کشته شدگانِ ‏حکومت اسلامی را می بینید، ولی باز مطرح می ‏کنید که چرا سفارت به شما دستخوش نداده ‏است؟! این همه کشته، این همه زندانی، این ‏همه تواب، &lt;span style="color:red;"&gt;چرا شما حداقل به حرمت انسان که ‏مدعی رسیدن به آن هستید وفادار نیستید؟&lt;/span&gt; شما ‏که مدعی هستید انسان مدرنی شده اید، &lt;span style="color:red;"&gt;آیا ‏انسان مدرن طرفدار شکنجه‌گر و جانی می‌شود؟! ‏و یا چشم خود را بر روی اعمال غیر انسانی ‏جانیان می‌بندد؟&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; نمی خواهد بپذیرد که ما به عنوانٍ خواننده به قاطعیتٍ ایشان هیچ نیازی نداریم. آرش آگاه نیست که ما به شعارهای ایشان هم نیازی نداریم. آرش آگاه نیست که جنایات رژیم را با لاف غربت زدن و اسم پای هیچ ورقه ای نگذاشتن افشا نمی شود. آرش نمی داند که ما به عنوانٍ مهاجر و تبعیدی از این نمایشات مسخره ی چریک نمایی خسته شده ایم و گوشهای رایگان نیستم بلکه در جستجوی راهی برای گفت و شنود هستیم. آرش نه به او و نه به ما، آرش به هیچ کس گوش نمی دهد و مدام مثل ضبط صوت حرفٍ خود را تکرار می کند.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: خانم نوبری، بگذارید نکته‌ای را به شما ‏بگویم، &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:navy;"  lang="AR-SA" &gt;شما با خودتان تعیین  تکلیف نکرده‌اید. ‏شما یک بهم ریختگی تحلیلی در ارتباط با خود ‏دارید.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; آن موقع که چپ بودید، خود را ‏سرموضعی می‌دانستید، زمان زینبی هم ‏سرموضعی بودید و حالا هم که در خارج هستید ‏باز مطرح می‌کنید که فکر نکنید که من دوباره ‏می‌خوام تواب بشم. اگر قرار باشد تواب بشوم، ‏اول باید شماها را بزنم. در واقع &lt;span style="color:navy;"&gt;تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه.&lt;/span&gt; شما همه جا ‏میزان را خودتان می گیرید؛ اگر من مقاومت ‏کردم بقیه هم باید مقاومت کنند آنجا که کم ‏می آورید چون حد خود را می دانید  همه باید ‏ببرند. حالا هم لابد به عشق آزاد رسیدن، ایده ‏ایست عمومی و فراگیر. حد مقاومت شما ‏نیستید که بعد از چهار ماه تواب می شوید ‏بنفشه هم نیست که بعداز نه ماه از تابوت ‏سربلند بیرون میآید. حد در انسان ها متفاوت ‏است و &lt;span style="color:red;"&gt;شما  به لحاظ منیت وجودیتان &lt;/span&gt;همه جا ‏خودتان را میزان و حد، ارزیابی کرده اید.‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;چرا&lt;i&gt; آرش&lt;/i&gt; فکر می کند که ما چه در ایران و چه در خارج از ایران به قاطعیتٍ او نیازمندیم و بایست تکلیفمان با خود مشخص کنیم؟ و یا ایشان تکلیفمان را روشن کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:navy;"  lang="AR-SA" &gt;شما که با جنایت توافق ندارید چرا سکوت ‏می‌کنید؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;span style="color:red;"&gt;شما سندی هستید از یک زخم باز که ‏جمهوری اسلامی در تن جامعه ایران تزریق ‏کرده است. اگر این زخم باز به آن حدی نرسد ‏که تمام آن چیزی که در کارخانه‌ی تواب سازی ‏رژیم اسلامی اتفاق افتاده روایت کند،  هنوز بر ‏پیکر جامعه سنگینی می‌کند. و ما برای این به ‏این‌جا آمدیم که &lt;/span&gt;&lt;span style="color:purple;"&gt;طرح بحثی&lt;/span&gt;&lt;span style="color:red;"&gt; داشته باشیم در ‏رابطه با یکی از فجیع‌ترین جنایت‌هایی که در ‏ارتباط با دگردیسی انسانی اتفاق افتاده است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;ما ‏قصد محاکمه و قضاوت در مورد شما را نداشته و ‏نداریم.‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;تازه بعد از اینهمه کنفرانس و خط و نشان و تکلیف تعییین کردن، می گوید که آمده بوده تا &lt;span style="color:purple;"&gt;طرح بحثی&lt;/span&gt; را مطرح کند و قصد قضاوت و محاکمه را نداشته است. پس اگر &lt;i&gt;آرش&lt;/i&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;قصد محاکمه و قضاوت&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; را داشت چه می کرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;این تابوت‌ها اصلاٌ برای همین بوده&lt;/span&gt; که ‏&lt;span style="color:navy;"&gt;پس از فشار زیاد وادار به سکوت کنند&lt;/span&gt;، تا شما را  ‏ببرند به تهی کردن از حرمت انسانی در درونتان ‏و سپس بازنگری گذشته. در این بازنگری با شما ‏کاری کردند که به گذشته برگردید و عامل تمام ‏بدبختی هایی را که اکنون می‌کشید را در ‏گذشته پیدا کنید؛ و آنگاه گذشته را بزنید و نقد ‏کنید و دستگاه فکری جدید را که همان اسلام ‏عزیزشان است، قبول کنید. اما بنفشه همان ‏مراحل اول شما را گذراند و 9 ماه دوام آورد. او ‏در مرحله اول تشخیص داد که آن‌ها قصد دارند ‏حرمت انسانی اش را از او بگیرند.. برای همین ‏مقاومت کرد. و به دستگاه انسان خُرد کن، نه گفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; کسی که سیبا/ زینب/ زیبا را متهم به تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه کرده است، چرا اکنون آرش همه جا خود و یا افرادٍ انتخابی خود را ‏میزان می گیرد؟ چرا آرش فکر می کند اگر کسی توانسته مقاومت ‏کند بقیه هم باید حتماً مقاومت کنند و آنجا که آرش کم ‏می آورد چون حد خود را الگویی از مبارزه می داند  همه باید ‏مقاومت کنند. چرا هر فکری در ذهنٍ آرش ایده ‏ایست عمومی و فراگیر؟ آرش که تعیین کننده ی حدٍ مقاومتٍ مبارزه ‏نیست؟ هست؟ مگر آرش خودش همین چند خط بالاتر نگفت حد در انسان ها متفاوت ‏است؟ پس چرا نوبت به سیبا/زینب/ زیبا که می رسد به لحاظ منیت وجودیش همه جا ‏خودش را میزان و حد، ارزیابی کرده است؟ راستی برای &lt;span style="color:red;"&gt;تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه&lt;/span&gt; ی آرش میزان و مرزی هم هست؟‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: زندان حکومت اسلامی با شما چنان ‏رفتاری کرده است که شما باورتان شده است که ‏از اول یک زینب واقعی بوده‌اید. همان حاج ‏داوودی که شما از او به خوبی یاد می‌کنید، با ‏شلاق و تابوت و سکوت، چنان کرده که شما باور ‏ندارید زینب شدن شما، محصول شکنجه و ‏شلاق و فشار روحی روانی بازجویانِ زندان ‏جمهوری اسلامیست. چرا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;‏ زندان عقایدٍ بسته به آرش باورانده است که همیشه حق دارد و بازجو شدن کنونی آرش در این مصاحبه نتیجه سالها در زندان چهارچوب عقاید و ساعتها ماندن در تابوتٍ رفتارهای کلیشه ای چپٍ اخمو  و پرمدعای ایران است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; ‏آرش: ببینید خانم معمار نوبری: &lt;span style="color:red;"&gt;رژیم اسلامی ‏طی سال‌ها دست به قتل عام دگر اندیشان زده و ‏هزاران نفر را اعدام کرده، خانواده هایی را ‏متلاشی کرده، انسان های مبارزی را زیر شکنجه ‏های طاقت فرسا، خرد و متلاشی کرده است و ‏حتا وادار به زدن تیرخلاص به رفقای خود.&lt;/span&gt; ‏&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;خانواده این قربانیان، شما و امسال شما را در ‏دوره‌ای همدست رژیم اسلامی می‌دانند؛&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;span style="color:navy;"&gt;حال ‏سئوال ما این است که انسان خُرد شده‌ای مثل ‏شما چه وظیفه‌ای در مقابل جامعه دارد؟ چه ‏برخوردی باید با جامعه روشنفکری داشته باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سئوال ما خوانندگان اینست وظیفه ی یک روزنامه نگار چیست؟ آیا آرش به جز شعار دادن و خود را سخنگوی خانواده ی قربانیان سیاسی دانستن از حرفه ی روزنامه نگاری چقدر می داند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: این دوستی که شما مطرح می‌کنید که از ‏دو طرف وجود داشته باشد، لازمه‌اش به یک ‏حداقل خودآگاهی رسیدن است. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;زخم خورده و ‏زخم زننده برای دوستی می باید مبنای ‏مشترکی داشته باشند. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;شما از همین محل ‏تبعید که برای ما تبعیدیان هزاران معنا دارد به ‏سردسته‌ی قصابان، علی خامنه ای، آن هم از ‏طریق جاسوس خانه حکومت یعنی کنسول ‏گری هامبورگ، نامه مینوسید؛ &lt;span style="color:navy;"&gt;این ها علائم و ‏پیش زمینه های مثبتی برای دوستی نیست!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کمی نتیجه گیری اخلاقی برای ختم جلسه. ‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;زیبا&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یی که ما امروز شناختیم، زیبایی است که ‏&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;هنوز با این مرحله فاصله دارد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:16;color:red;"  lang="AR-SA" &gt;با آن چیزی که ‏می‌بایست باشد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; تا جامعه‌ی روشنفکری با ‏صداقت‌اش و از آن مهم تر با زخم اش مهربان ‏باشد.‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آرش: &lt;span style="color:red;"&gt;ما امیدوار بودیم&lt;/span&gt; که  نشست با شما،  ‏بتواند &lt;span style="color:red;"&gt;بخشی از دستگاه تواب سازی رژیم ‏اسلامی&lt;/span&gt; را &lt;span style="color:red;"&gt;برملا کند&lt;/span&gt;. و نشان دهد این انسانی که ‏امروز &lt;span style="color:red;"&gt;در مقابل ما &lt;/span&gt;نشسته، می‌توانست چهره ‏دیگری غیر از چهره‌ی امروز داشته باشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کمی تعارف مودبانه برای حسن حتام و گفتن اینکه ما تا حالا خیلی مودب بودیم و هیچ حرف بدی نزدیم. ‏&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار ‏دادید. و با امید که در آینده ای نه چندان دور ‏کسانی چون شما، بتوانند &lt;span style="color:red;"&gt;برای مستندسازی این ‏بخش از تاریک‌خانه‌ی رژیم اسلامی، زبان به نا ‏گفته ها بگشایند&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="font-size:16;"&gt;کدام انتخاب؟&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به جز آقای بهروز سورن، تقریباً همه ی کسانی هم که تا کنون در این باره مطلب نوشتند و از زوایای گوناگون مسئله را مورد بررسی قرار دادند هر کدام بین تیم سیبا و یا تیم آرش یکی را برگزیده اند. این مانند این است که بپرسیم: یا شاه یا خمینی؟ یا رفسنجانی یا خامنه ای؟ یا حیدری یا نعمتی؟ یا شجریان یا ناظری؟ یا تاج یا استقلال؟ در حالی که در شرایطی به این پیچیدگی، بین این دو هیچ کدام را نمی توان پذیرفت و از هیچکدام نمی توان دفاع کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به خوبی می بینیم که هیچکدام از این دو، به عمقٍ هیچ بحثی فرو نمی روند و از بنیاد، با هیچ ایده ای مقابله نمی کنند. نه آن یکی از اسلامی که به آن رسید و سپس حالا رهایش کرده حرف می زند و نه این یکی از فرو ریختن دیوارهای ذهنی سوسیالیسم و از بین رفتن چپٍ تندٍ افراطی در جهان حرف می زند. ضعف تئوریکٍ هر دو به شکل فاحشی در گفتارهایشان نمودار می شود. هیچکدام دانشٍ لازمه برای بحث سیاسی را ندارند و فقط یکی با قاطعیت و به زورٍ تیر کردن رگهای گردن و آن دیگری با نرمش و دلبری سعی در توجیه خود دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;اینجا دیگر بحث بر سر فوتبال نیست، یا تاج یا استقلال! یا شاه یا خمینی! بحث کنونی هم بر سر تیم خامنه ای یا تیم رفسنجانی نیست، ما تنها کاری که می توانیم بکنیم اینست که این پدیده را بشناسیم و با احتیاط بسیار به سویش برویم. مصاحبه با شخصی مانند سیبا/ زینب/ زیبا کار بسیار ظریف و دقیق و حساسی است که هیچ شباهتی به گل زدن در فوتبال و زدن توی خال را ندارد. مصاحبه کننده نیز وقتی وارد یک بحثٍ سیاسی با فردی که همه جورش را دیده است می شود بایست شجاعتش را داشته باشد تا خود را معرفی کند و پشتوانه ی سیاسی و دانش سیاسی و تجربیات زندان یا شکنجه ی خود را افشا کند تا خواننده بتواند با دیدٍ سالمی و نگاهی وسیع مسئله را ببیند و خود به قضاوت بنشیند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;شخصٍ مصاحبه کننده نیز در اینجا دچار حداقل دو شخصیتی بودن است. او در برابرٍ ما نیز با ماسک ظاهر می شود تا احتمالاً نامش افشا نشود. این کسی که با این قاطعیت و خشونت سیبا/ زینب/ زیبا را محکوم می کند که چرا رنگ عوض کرده است، راستی کیست؟ این قاطعیت و این خشونت از کجاست؟ و چرا می خواهد ناشناس بماند؟ آیا خیال بازگشن به ایران را دارد؟ و ممکن است این مصاحبه سفرش به ایران را دچار مشکل کند؟ جوابش الان دیگر مهم نیست بلکه بیشتر این مصاحبه و رفتار تحکم آمیزٍ مصاحبه کننده با سیبا / زینت/ زیبا، بیش از هر چیزی نمایانگر چندشخصیتی بودن افرادٍ سیاسی ایران است. جالب اینست که همین افراد، مدام رهبری ما را هم به دست می گیرند و بر ما تحکم می کنند از سوی دیگر مانند مقامٍ امنیتی و یا مانند بازجویان زندان، مدام از ما می ترسند و جرئت ندارند که حتا نامی ولو به دروغ را هم از ایشان بشنوی. ادعای سخنگوی مبارزان و زندانیان سیاسی را دارد و تو نامش را هم نمی دانی و نخواهی دانست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آیا تو نامٍ بازجویت را می دانی؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;a href="http://www.chachmanbidar.blogspot.com/"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مهستی شاهرخی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-5963487811483628183?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/5963487811483628183/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=5963487811483628183&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/5963487811483628183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/5963487811483628183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/02/blog-post_16.html' title='کالبدشکافی یک رویارویی/ مهستی شاهرخی'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-5478074133244397608</id><published>2007-02-12T09:31:00.000-08:00</published><updated>2007-02-12T11:21:48.612-08:00</updated><title type='text'>تاريك خانه توابسازي رژيم اسلامي همچنان تاريك ماند/ بهروز سورن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;      &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مقوله توابين&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اول بار است كه در اين حجم و اندازه در ميان طيف روشنفكري و زندانيان سابق سياسي مطرح شده است. سايت اينترنتي گفتگوهاي زندان و نشريه آرش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تلاشهاي باارزشي در اين زمينه نموده اند. به هر حال هر تلاشي بدون نقد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نميتواند آنچنان كه بايد اثرگذار باشد. اين نوشته هم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در همين راستا ميباشد.&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينكه نشريه آرش در كشف صاحبنظراني همانند داريوش همايون و فرخ نگهداربا سوابق آشنايشان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;براي پرداختن به موضوعي كه مستقيما با كشتار زندانيان سال 67 ، مقوله&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;زنداني&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سياسي و قربانيان رژيم جمهوري اسلامي دارد،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بدعت تازه اي در فرهنگ و انديشه آزاد گذاشته است،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;البته موضوعي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بحث انگيز است،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اما اينكه&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;آرش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;معماي حل ناشده اي را در ميان طيف روشنفكران سياسي فرهنگي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;طرح بحث كرده است ، اقداميست ارزشمند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قطعا نقش توابين در سركوب مضاعف زندانيان سياسي غيرقابل ترديد است اما اين نكته صحيح نميبايستي كه افكار عمومي را از بربريت غيرانساني و شدت هجوم وحشيانه رژيم جمهوري اسلامي به انديشه ورزان آن دوران دور كند. تواب محصوليست از رژيم جمهوري اسلامي و اينگونه ميتوان بهتر به اين پديده نگريست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;متاسفانه مطالبي از زندانيان سياسي مقاوم و سربلند سابق را ميبينم كه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نفي اين پديده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;را در ارتباط مستقيم با نظرياتي قرار ميدهند كه سنگ محك سنجش عيار مقاومت و مبارزه سياسي را بطور سنتي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در شكنجه گاههاي دو رژيم استبدادي گذشته قرار ميدهند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نفي يكي را براي اثبات ديگري&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به خدمت ميگيرند حال آنكه دگرگونيهاي موجود پس از نيم قرن و بخصوص در سي ساله اخير ناديده گرفته ميشود. اينكه درك ما از آزادي و دمكراسي تا چه حد تعميق شده است؟&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و چه نگرشي هم اكنون به مفاد اعلام شده حقوق بشر داريم؟ و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;صرفنظر از درجه بازگشت&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به رژيم! برخي از زندانيان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در زندانها، كه تفكيك آنان نيز براي پرداختن به مقوله تواب از ضرورت هاست، اما فراموش نبايد كرد كه همه آنها در شرايط آزادي و بدون فشارهاي اطلاعاتي و سركوب،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از انديشه آزاد و دمكراسي و ترقي جوئي دفاع ميكرده اند و حتي يك روز زنداني شدن هر انساني&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;براي عقيده و انديشه سياسي اش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از نظر ما و امروز محكوم است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در واقع علت دستگيري آنان نيز همين بوده است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;منكر اين هم نبايد شد كه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بسياري نيز با انگيزه هاي ناشناخته و غير سياسي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در ميان بازداشتي هاي آن دوران بوده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نكته ديگر اينكه از سركوب وحوش حاكم و كشتارهاي سراسري رژيم در آندوران گفتن، امروزه اگر چه لازم است اما ياري دهنده جامعه روشنفكري براي برخورد با گره هاي ذهني خود از جمله همين پديده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نيست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از ياد نبريم كه عليرغم همه سبعيتي كه اين طيف نشان دادند و دوشادوش بازجويان و شكنجه گران كمر به نابودي زندانيان سياسي مقاوم بستند اما در حوزه نظري معلول هستند و نه علت و اين نكته ايست كه نبايد از نظر دور بماند. آمر و مجري را بايستي تفاوت گذاشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينكه امروز جامعه روشنفكري سياسي تعريف مشخص تري از تواب ميدهد يك دستاورد است. روزگاري شكسته شدن زنداني زير شكنجه، تحويل اطلاعات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و يا دفاع نكردن از&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مواضع سازماني ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بمعني امروزي تواب دريافت ميشد و مستحق بايكوت در زندان بود. سكوت كردن برابر با وادادگي و ندامت و اينگونه واژه ها و سزاوار ايزوله شدن بود. اين انتقادات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به ما وارد است و از بازنگري به آنها نبايد بپرهيزيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قطعا بايستي كه اين جنايات هرچه بيشتر ثبت گردد و بازگو شود و نسلي كه در آن دوران يا بدنيا نيامده بود و يا در سنين كودكي قرار داشت با اين تاريخ غم انگيز آشنا شود. اما ما بعنوان نسل دوم يا سوم وظيفه ديگري نيز در پيش داريم و اينكه نقد به خود را از كجا آغاز كنيم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چه كاستي هاي نظري و بينشي در ميان ما موجود بودند؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آسيب شناسي سازمانهاي سياسي و تشكلهاي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آن دوران كدام است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آيا رفتار ما در زندان كه غالبا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;متاثر از تعصبات و بينش ايدئولوژيك ،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سازماني ما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بود و هر آنچه آموزش مستقيم و غير مستقيم در تشكلهايمان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بوده است ، نام دارد، ميتوانست بهتر تجلي كند؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آيا تغيير در رفتار،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ميتوانست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هجوم تواب سازي رژيم را در زندانها متاثر نمايد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پديده منزوي ساختن زندانيان تا چه حد بر روند شكل گيري و گسترش توابين اثر گذاشت؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;(&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آنكه با ما نيست حتما بر ماست ) تا چه حد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و اندازه در تفكر ما جا افتاده بود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بنظر من جوالدوز حق رژيمي است كه هر لحظه حضورش در صحنه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سياسي كشورمان ننگ آور بوده است اما سوزن نقد ما به خود كجاست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;آيا تفاوتهائي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ميان واداده ها، نادمين، سكوت كنندگان و توابين بشكل كلاسيك و بنوعي همكاري كننده در شناسائي و دستگيري فعالين سياسي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;منتج از شكنجه و يا حتي هراس و وحشت،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و آناني كه خود را در سيستم سركوب و اطلاعات حل كردند و در نقش بازجو و شكنجه گر و خيابان گرد و حتي تيرخلاص زن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;براي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رژيم كار كردند، قائليم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تفاوت رفتاري ما در زندان با هر يك از اين طيفها چگونه بوده است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اين همان سوزنيست كه جايش در بسياري از متون اختصاص يافته به اين پديده و ارائه و ثبت خاطرات زندان خاليست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قطعا اين نگرش سنتي به پديده زنداني سياسي و مقاومت در زندان نيز زخم هائي برجا گذاشته است كه از يادها نخواهد رفت همانطور كه بسياري نيز در اينمورد بدرستي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نوشته اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينهمه اما بمعني اين نيست كه كساني كه بقاي جان خود را در نابودي همبندي خود ديده اند به فراموشي سپرده شوند و قدر مسلم اينست كه كردار اين بخش از زندانيان سياسي ناقض حقوق اوليه زندانيان سياسي و به تبع آن نقض&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حقوق فردي انسانهائي بوده است كه در قامت قربانيان ارتجاع و استبداد در سياهچالهاي رژيم بسر ميبرده اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اين طيف به اندازه نيازشان از تريبونهاي رژيم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بهره برده اند و هر يك از اين بلندگوها بسهم خود فجايعي را به نيروهاي بالنده مردمي تحميل نموده اند. ضمن اينكه چنانچه بلحاظ عرف قضائي موجود در جوامع پيشرفته&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نيز به عملكرد اين طيف و در آندوران نگاه كنيم، كردار ايشان بعنوان همياري در اجراي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فشار و سركوب در زندانها ، ميتواند در حوزه هاي حقوقي طرح گردد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بنابر اين حق دفاع از خود اين افراد در برابر دادگاههاست و تريبونهائي كه به هرحال و به هر رو در اختيار آنها قرار گرفته و ميگيرد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;كجاي دنيا شكنجه و شلاق زدن براي اقرار گرفتن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و شناسائي هاي كوكلاس كلان ها كه بخشا به نابودي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;زندانيان سياسي منجر شدند و يا شركت در جوخه اعدام براي اثبات بازگشت به ولايت فقيه و در نهايت آزادي خود از زندان،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بي مجازات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مكتوب فرض شده است؟ جز در سرزمينهائي كه زير يوغ استبداد قرار دارند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينكه چه رفتاري ميبايستي وجدانهاي بيدار و آگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در برابر اين بخش از زندانيان آندوران داشته باشند را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;من در اين راستا موثر تر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ميدانم كه هر چه بيشتر و عميق تر عمق فحايع دوران حاكميت رژيم شكافته شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به همين علت است كه اين طيف را معلول ميدانم و علت جوئي بايد كرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سوال من اينست كه با ساواكي هاي دوران ستم شاهي چه بايد كرد؟ بسياري از آنان كه هم عضويت دستگاه امنيتي رژيم وقت را داشتند و هم در امر دستگيري و شكنجه زندانيان سياسي دست داشته اند امروزه و با اشاره به درجه بالاي سركوب رژيم اسلامي سر بالا ميگيرند كه ما كمتر كشتيم و...!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;سكوت و استقلال فردي زندانيان سياسي از گروه بندي هاي موجود در زندان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برابر با وادادگي، ندامت و تواب بودن نبوده است. اين طيف اتفاقا از آگاهي بيشتري نسبت به شرايط خود در زندان و گذشته پر انتقاد تشكل خود برخوردار بوده اند. اين نكته اما در نظرگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بسياري از زندانيان مقاوم و سربلند با هاله اي از ناباوري مواجه بوده است و مصداق آنچه پيشتر گفتم كه: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هر كه با ما نيست ضرورتا بر ماست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;قطعا اينكه خطاهاي نظري و تحليلي سازمانها و تشكلهاي آن دوران در روند سركوب و حتي گستردگي دستگيري ها و اعدامها چه نقشي داشته است&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از مباحثي است كه در برابر جامعه روشنفكري قرار دارد و چه خوب است كه نشريه آرش بدور از برخي ملاحظات،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به اين موضوع نيز توجه نمايد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اما گذشت زمان و دو دهه آشنائي با فرهنگ سرزمينهاي غير،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تغييراتي در همه ما بوجود آورده است كه:&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با نگاهي متفاوت به محيط سياسي خود نگاه كنيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به گذشته خود بنگريم و آنرا نقد سازنده كنيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اينكه ما هم روزگاري بي ريخت بوده ايم و كم آگاه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اينكه خطا بسيار داشته ايم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و اينكه امروز ما گذشته ديروز ما نيست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از نقد خود آغاز كنيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از اينكه براي ما همواره دو شق مطرح بوده است. با ما يا برما. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;پديده دگر انديشي ، پديده امروز ماست و نه ديروز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ديروز ما همه را منحرف و ياري رسان امپرياليسم و ارتجاع&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ميدانستيم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;همين&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نيمچه تعريف از دمكراسي، آزادي بيان و.... را نداشتيم. نسل ما هنوز مبارزات ايدئولوژيك را بياد دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از مبارزات ميگفتيم و نه از ديالوگ و گفتگو آنهم در ميان همسايگان نظري خودمان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بسياري از ما و حتي سازمانهاي سنتي ما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با تجارب خويش غريبه و در ستيزند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مقاومت جاهل گونه در برابر گذشته سراسر تقد خود ميكنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;روزگاري ميگفتيم اعدام بايد گردد ولي امروز از حقوق بشر سخن ميگوئيم و از لغو مجازات اعدام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;برخي از همين نيروها ميخواستند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سپاه پاسداران را به سلاح سنگين مجهز كنند&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;كه مردم را با اين سلاح ها نيز نشانه بگيرند ؟ چاقو و قمه و چماق و سلاح هاي گرم و سبك براي كشتار مردم كم بودند؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آرش&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;تريبون خود را براي آنان كه ميخواستند سپاه را به سلاح سنگين مجهز كنند و يا در راس هرم اطلاعاتي ستم شاهي بوده اند را باز ميگذارد و عطر دوستي ميپراكند اما قضاي گفتگو با سيباي تواب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;را به محاكمه وي و آنهم بنمايندگي از چپ!! تبديل ميكند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به جاي سازماندهي مردم اسلحه بدست اعضا و هواداران خود داديم و به كشتارگاهها و ناكجا آبادهاي جنگلهاي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شمال و ...فرستاديم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به روي رفقاي سازماني خود آتش گشوديم و نابودشان كرديم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;برخي نيز زندان ساختند و به بند كشيدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اين كسري سازمانها و تشكل هاي سياسي است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تكليف خودمان را با گذشته خويش هنوز روشن نكرده ايم و گاها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با همان باورها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پديده تواب را ميشكافيم كه دو دهه قبل.&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نگاه كنيم به مصاحبه آرش با تواب&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;سيبا،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;يا زيبا،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;يا هر نامي كه ميخواهد داشته باشد. گذشته اين انسان هم دردناك است. صرفنظر از تمامي ضعفهايش، درهم ريختگي نظريش، خشم و نفرتش، عشقش به حاج داوود جلاد، خطاهايش، لج بازي هايش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و شكنجه هايش كه خود بدان اقرار دارد و ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بنظر من اين نمونه اي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;كلاسيك از همان معلوليست كه رژيم سراسر ننگ و نفرت اسلامي در آندوران زائيد. بنظر من خود بخود اين افراد از جامعه سياسي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و صفوف دمكراسي خواهان و ستون مقاومت دورمي مانند و بمرور خاموش ميشوند .&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;طبيعيست كه شكنجه شده آندوران بسيار دلائلي براي فاصله از اينگونه افراد دارد اما بنظر من اينها نيز با ما زندگي ميكنند. از ما دور نخواهند شد و همواره ردپائي درتاريخچه ما و گذشته ما&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و زندگي زندانيان سياسي آندوران&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دارند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;ايا همه اينها به اين بدين معناست كه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ما خود منزه بوده ايم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مصاحبه آرش و مسئول اين نشريه با سيبا نمونه بارزيست از اينكه ما هنوز از گذشته خود فاصله نگرفته ايم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خبرنگار اين&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نشريه كه به اعتقاد من از تناقضات مضموني و نظري&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نشريه خود&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;يا مطلع نيست و يا اينكه آنرا بخشي از تعهد به آزاديهاي بي قيد و شرط بيان ميداند،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فضاي گفتگو را آغشته به احساسات قابل فهم،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اما غير ضروري در اين گفتگو ميكند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مصاحبه گر در اين گفتگو در نقشي غير مطبوعاتي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ظاهر شده است. از سوئي نشريه آرش را متعلق به چپ ميداند بدون آنكه تعريفي از چپ ارائه دهد. به همين لحاظ&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اين گفتگو به خواننده اينرا القاء ميكند كه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ايشان نمايندگي جنبش راديكال و چپ را دارد. محاكمه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;ميكند و اصول اوليه مطبوعاتي را رعايت نميكند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از سوي ديگر نشريه مطبوع ايشان در ارتباط با كشتار زندانيان سياسي 67 و اين مقوله به نظر خواهي از داريوش همايون و فرخ نگهدار ميپردازد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بلندگوي اين نشريه خوب را مكررا&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بدست آنها ميدهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بنظر من اين گفتگو خشونتي را در خود نهفته است كه زيبنده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آرش نيست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قطعا ميتوانست بهتر هدايت شود و فضائي براي گفتگو و روشني بخشيدن به زواياي&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تاريكخانه هاي رژيم در اين بستر فراهم آورد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; شايد  يكي از دلائلي كه سيباي تواب  يا زيبا يا هر نام ديگري كه دارد، سخن نگفت همين باشد.&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;بهروز سورن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: left;" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;5.2.2007&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-5478074133244397608?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/5478074133244397608/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=5478074133244397608&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/5478074133244397608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/5478074133244397608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/02/blog-post_12.html' title='تاريك خانه توابسازي رژيم اسلامي همچنان تاريك ماند/ بهروز سورن'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-7402293097037516786</id><published>2007-02-05T04:42:00.000-08:00</published><updated>2007-02-12T09:42:09.375-08:00</updated><title type='text'>هر لحظه به رنگی بت عیار در آید /  سودابه ارداوان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;!--[if !supportEmptyParas]--&gt; &lt;!--[endif]--&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 12px; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;اسمش سیبا بود، وقتی که عزیز دردانه " ماما " و " پاپا " پولدارش بود. وقتی به زندان افتاد اول شوهرش را اعدام کردند ، سپس بر اثر گوشمالی های آنچنانی " حاج داوود رحمانی " عزیز دردانگی اش را از دست داد مثل بقیه زندانی ها کتک می خورد و تحقیر می شد ویا تهدید می شد. برای نجات از این مخمصه و بدست آوردن دو باره آن آرامش خودش را " زینب " کرد ، برای ثابت کردنش هفتادو پنج صفحه برای " حاج داوود رحمانی " نوشت دو نفر از دوستانش راهم برای چاشنی و خوشایند " حاج داوود "لو داد . بزودی باز هم عزیز شد ، آن هم عزیز دردانه " حاج داوود " وقیح و لمپن و شکنجه گر معروف زندان قزلحصار. &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;زمان گذشت و بالاخره از زندان بیرون آمد حال باز سرگشته و پریشان ، و رها با درونی پر از تناقض و درد می گشت . پریشان حالی و سر گشتگی او را به سوی مرکز جانبازها ی کشور می کشاند. &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;صورت سفید و محجوبش را در چادر و مقنعه می پیچید و دست به دامن آقای رئیس جانبازها می شود که علیل و جانبازی را به او معرفی کند تا " زینب " خانم برای جبران گناهان گذشته اش با او ازدواج کند. رئیس "محترم" جانبازان کشور که زن و چهار بچه دارد فرصت را غنیمت شمرده، زود تشخیص می دهد که خود از این ثواب اخروی بهرمند شود! می گوید: چرا کس دیگر بیا با خودم ازدواج کن . " زینب" خانم هم با آن احساسات عمیق اش موقعیت روحانی را که برایش پیش آمده با خوشحالی می پذیرد و برای جبران گناهان گذشته اش زن وفرزندان آقای رئیس را کنار می زند و برای التیام عذاب وجدانش که زمانی دغدغه خلق را داشته زن مزدورجمهوری اسلامی می شود و لابد بسیار هم مورد توجه آقای رئیس قرار می گیرد . اما آنچه بر سر زن و فرزندان آن مرد می آید باید از زبان همان زن&lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;و فرزندانش شنید.&lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;سالها پشت سرهم می گذرد. نه باز هم زندگی در نقش " زینب " راضی کننده نیست. به خارج از کشور می آید آن هم بعد از کشمکش های فراوان با آن مرد و زن و بچه هایش . محیط تازه خارج از کشور ، و شرایط تازه صد در صد اسم و شخصیتی تازه و مناسب با محیط را می طلبد. این بار " زیبا " می شود تا توجه آدم ها را به خود جلب کند .آدم سیاسی کهنه کاری است هوش لازم را هم دارد بزودی می فهمد اینجا آزادی بیان است ، به اسم آزادی بیان میشود خاک در چشم همه پاشید. میتوان سیاه را سفید جلوه داد و سفید را سیاه معرفی کرد ، محیط آزاد است و فرصت برای حرافی هم کافی تر. " زیبا " خود را هنوز عاشق و مدیون " حاج داوود " شکنجه گر می داند، هزاران جوان و نوجوان و حتا افراد مسن مزه مشت و لگد و توهین های او را در دهه شصت خوب می شناسند. او زندانیان را تا سرحد مرگ و روانی شدن شکنجه می داد کم نبودند کسانی که بر اثر این شکنجه ها دست به خودکشی زدند روانی شدند و یا بریدند. &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;"زیبا " باز هم سیاسی شده او که در هر دوره بر اساس منافع شخصی اش رنگ عوض کرده حالا می خواهد با کسانی که بخاطر سرسختی و مقاومت در عقایدشان در رد جمهوری اسلامی سخت ترین شکنجه ها را از " حاج داوود " و قداره بندانش تحمل کرده اند بر سر یک میز نشسته و بحث دموکراسی کند. این طوری بهتر میشه دمکراسی را لوثش کرد، این طوری بهتز میشه مرز میان آنهایی که بریدند و آنهایی که مقاومت کردند مخدوش کرد وقت و کار آدم ها رادرسمینار بهم ریخت و توجه ها را به خود بر گرداند. می شود ذهن همه را مشوش کرد و موضوع را منحرف کرد. اصلا" مگر برای سمینار آمدن شرایط خاص باید تعیین کرد؟ همه حق دارند در سمینار شرکت کنند!! حتا کسی که هنوز دل در گرو عشق مزدوران جمهوری اسلامی دارد. بیرونشان هم نمی شود کرد چون اصول دمکراسی خدشه دار می شود!! &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;شرایط فراهم است هنوز ذهن ها در مورد دمکراسی و اصول آن نا پخته است می شود برای مطرح کردن خود از فرصت استفاده کرد . بعدش هم اطلاعیه و آگهی که جماعت نگاه کنید این اپوزیسیون خارج از کشور چقدر خشن است!! مرا تحویل بگیرید با تمامی " زینب " بودن هایم حالا " زیبا " هستم ، خیلی زیبا. اما من نمی دانم اسم مرحله بعدی او چه خواهد بود؟ حتما" باز هم بر اساس زمان و مکان این موجود نازنازی ولی زرنگ و مریض آن را بهتر تعیین خواهد کرد.&lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;می گویند دوره ای بیمارستان بوده و دوران نقاهت را می گذراند. کسی که دوران بیماری را طی می کند پشت میز سمینار چکار می کند؟ در داخل زندان نیز بعضی اوقات تواب ها دقیقا" بخاطر عذاب وجدانی که حس می کردند خود را به ما نزدیک می کردند، ما را اذیت میکردند تا ما هم بشکنیم و به شکل آنها در آییم تا آنها آرامش پیدا کنند. &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;خانم "زیبا " : جمهوری اسلامی و" حاج داوود رحمانی " محبوب شما نه تنها هویت سیاسی شما را بلکه هویت شخصی شما را جریحه دار کرده ، شما همچنان سرگردان بین " سیبا ، زینب، زیبا " هستید هنوز برای التیام بخشیدن به این جراحت عمیق شاید به "زهرا، کلثوم، فاطمه و مادونا" هم احتیاج پیدا کنید. هیچ معلوم نیست هنوز شکنجه گردوران تابوت نشستن تان را ستایش میکنید؟ چرا به هیاهو روی آوردید؟ همه می بینند که شکنجه های زندان جمهوری اسلامی کار خودش را با شما کرده. جلب توجه منفی از انسان های اطراف کمکی به حال شما نمی کند، چرا محیط آرامی را برای تسکین و ترمیم اعصاب و فکر داغان خود فراهم نمی کنید. جنابعالی شاکی هستید ،افرادی که در سمینار بودند با شما خشن رفتار کرده اند، عجب.. خشونت را تشخیص داده اید آن هم در وجود بچه ها ی زجر کشیده زندان نه در وجود بازجویان و زندانبانان جمهوری اسلامی همچون" حاج داوود" که هنوز خود را عاشق اش می نامی. &lt;u1:p&gt;&lt;/u1:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; font-weight: bold;" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;اتفاقا" خشونت واقعی در کار خود شماست با آن گذشته شرم آور و دردناک خود با وقاحت تمام میخواهی خود را در کنار بنفشه و سارا و دیگران قرار دهی. بنفشه در قبرهای حاج داوود تا آخرین نفس مقاومت کرده وجزء آخرین نفراتی بود که حاج داوود خود او را به بند می آورد و به شکنجه اش پایان می دهد. بنفشه در آن دوران به تنها چیزی که نتوانست فکر کند نجات شخصی خود از چنگال شکنجه های و حشیانه حاج داوود از طریق سازش و همکاری در برابر توقعات غیر انسانی او بود، و جنابعا لی در آن موقع با زرنگی و طنازی نور چشم حاج داوود شده بودی و دیگران را از جمله بنفشه را که با چشمان بسته ماهها بی حرکت در یک جا نشانده بودند و شکنجه اش می دادند دعوت به فرو ریختن و وادادن می کردید، حال چگونه انتظار داری او با شما سر یک میز بنشیند و بحث دموکراسی کند . کسی که برای جبران گناهان گذشته اش ! تن به ازدواج با مزدور زن و بچه دار جمهوری اسلامی می دهد، صد در صد وقاهت آن را هم دارد که خود را با بنفشه در یک سطح قرار دهد . آنچه که از تمامی این مطالب من می فهمم خط خیانت در همه ابعاد زندگی شماست در زندان همکاری با حاج داوود ، در خارج از زندان تصاحب شوهر زن و بچه دار و الآن در خارج از کشور سعی در خدشه دار کردن اصول انسانی و مترقی سمینارها و منحرف کردن اذهان عمومی در فعالیت ها و مبارزات آنها می باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="font-weight: bold; text-align: left;"&gt;سودابه اردوان&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;   &lt;/div&gt;&lt;p style="font-weight: bold; text-align: left;" class="MsoNormal"&gt;&lt;!--[if !supportEmptyParas]--&gt; &lt;!--[endif]--&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;   &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="font-weight: bold; text-align: left;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;   &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="font-weight: bold; text-align: left;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"  style="font-size:85%;"&gt;&lt;!--[if !supportEmptyParas]--&gt; &lt;!--[endif]--&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;      &lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.soodabe.com/"&gt;&lt;span style="" lang="SV"&gt;www.soodabe.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-7402293097037516786?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/7402293097037516786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=7402293097037516786&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7402293097037516786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7402293097037516786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='هر لحظه به رنگی بت عیار در آید /  سودابه ارداوان'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-7981260511421524920</id><published>2007-01-31T04:08:00.000-08:00</published><updated>2007-02-12T09:41:45.756-08:00</updated><title type='text'>خوار داشت حرمت فردی در پای آرمان / علی نگهبان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 12px; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;"&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal"&gt;  &lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چندی پیش، دوستان توجه مرا به مصاحبه‌ای جلب کردند که ویژه‌نامه‌ی آرش با خانم سیبا معمار نوبری کرده است. ابتدا نام(های) سیبا را درگوگل گذاشتم که در این روزگار حکم علامه‌ی دوران را دارد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در هر جا که نامی از او بود، و با هر کس که در باره‌ی او پرس و جو می‌کردم، اولین جمله‌ای که در معرفی او آورده می‌شد این بود که «سیبا یک تواب است.»&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با کمی بررسی دریافتم که او نوشته‌هایی هم دارد و خود را شاعر می‌پندارد. ملقب کردن فرد به لقبی که تنها یک جنبه یا یک دوره از زندگی او را می‌رساند، نه تنها فروکاستن هویت فرد است، بلکه ناشی از نگاه ایدئولوژیکی نیز هست که می‌خواهد هم‌زمان به ارزش‌گذاری نیز بپردازد و قضاوت نهایی خود را نیز پیش از محاکمه اعلام نماید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گر چه پدیده‌ی سیبا دست کم از مارس &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;2006&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;span lang="FA"&gt;تاکنون در میان ما مطرح بوده است، مصاحبه‌ی اخیر ویژه‌نامه‌ی &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آرش شماره‌ی &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;97&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;،&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="FA"&gt; به آن توجه‌ تازه‌ای داده است و انگار همه را به چالش می‌کشد که به نوعی با آن رو در رو شوند و تکلیف خود را با آن روشن کنند. در ظاهر توقع برخی از هم‌رزمان سابق وی این است که او می‌بایست دست‌کم از تواب شدن خود توبه‌ می‌کرد. یا آن را توجیه می‌کرد و می‌گفت که داوطلبانه تواب نشده، بلکه در زیر فشار زندانبانان و بازجویان جمهوری اسلامی توبه کرده است. خواست دیگر این است که او هر چه کرده است را بگوید و پیش فرض هم این است که او در شکنجه‌ی زندانیان دیگر و آزار آنها شرکت داشته است. اگر وی تن به هیچ‌یک از این ره‌چاره‌ها نمی‌دهد، پس باید بایکوت شود. همان سیاستی که در زندان با نادمان یا واداده‌ها در پیش گرفته می‌شد و با سیبا هم پیش گرفته شد، تا آنجا که به زعم خود او همین بایکوت هم‌رزمان عاملی شد برای زینب شدنش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ما، به ویژه آن عده‌مان که به زندان نرفته و شکنجه نشده‌ایم، نمی‌توانیم چندان به خود غره باشیم و بپرسیم که چرا او چنین کرد. نازلی پرتوی، اما،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;که خود از زندانیان مقاوم بوده و سیبا از او بازجویی کرده، در برابر این پرسش &lt;/span&gt;&lt;a href="http://bidaran.com/article.php3?id_article=110"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ناصر مهاجر در وب‌سایت بیداران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="FA"&gt; که با سیبا چه باید کرد، پیشنهاد می‌کند که باید با او همان کاری را کرد که ماندلا با سفیدهای جنایت‌کار افریقای جنوبی کرد. اینچنین پیشنهادی بسیار منصفانه‌ است، با توجه به این که پرتوی از او آزارها دیده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اینکه سیبا چه کرده است، یا با سیبا چه باید کرد، یا این پرسش که چرا سیبا چنین است و ریشه‌ی رفتارش چیست را باید به کارآگاهان و کارشناسان واگذاشت. در اینجا تأمل من بیشتر بر واکنش دیگران، و به طور مشخص نا-توابها، به پدیده‌ی سیباست.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شاید اگر پرسش را به گونه‌ی سلبی مطرح کنیم، پاسخ‌یابی آسانتر شود. به این صورت که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;i&gt;با پدیده‌ی سیبا از چگونه رفتاری باید پرهیز کرد؟ &lt;/i&gt;در همین جا و به سادگی باید بگویم که به اعتقاد من از رفتاری که مصاحبه‌گر مجله‌ی آرش با او کرده به شدت باید پرهیز شود. این رفتار نه تنها کمکی به او نمی‌کند، به جامعه هم کمکی نمی‌کند. بر عکس، بیشتر توجه ما را از کسانی چون سیبا منحرف می‌کند و به ما اخطار می‌دهد که به اطراف خود نگاهی بیندازیم و مواظب باشیم که اگر قرار باشد روزی از چاله‌ی جمهوری اسلامی به در بیاییم، در چاه‌ دیگرانی که کمتر از آن مخوف نیست، نیفتیم. مصاحبه‌ای که باعث می‌شد دل آدم به حال سیبا و مظلومیت او بسوزد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بگذارید پیش از آن که بحث را باز کنم شما را با مصاحبه‌ی دیگری آشنا کنم که همچون مصاحبه‌ی آرش جالب است و گر چه در خط به ظاهر متفاوتی است، اما چون نیک بنگری، از همان منطق و فلسفه پیروی می‌کند. این مناظره یا میزگرد با حضور کسی است که نامش در پروژه‌ی تواب‌سازی بسیار برجسته است و خود از یاران نزدیک حسین شریعتمداری، تواب‌ساز بزرگ، به‌شمار می‌آید. این فرد کسی نیست جز عباس سلیمی نمین. او که سردبیر کیهان هوایی و سپس مسؤل تهران تایمز بود، توابهایی را که دستی به قلم داشتند، در آنجا گرد اورده بود تا دگراندیشان را به لجن بکشند و ترور شخصیت کنند. جای بسی شرمندگی است که مصاحبه‌گر مجله‌ای که خود را ارگان نیروهایی مترقی می‌داند این همه در رفتارش با عباس سلیمی نمین در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.chn.ir/news/?section=2&amp;id=32741"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این مناظره&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;شباهت پیدا می‌کند. نگاه کنید و ببینید او که در مقام «&lt;a name="lblText"&gt;&lt;/a&gt;محقق، روزنامه‌نگار و پژوهشگر» به مناظره نشسته است، چگونه پیشه‌ی اصلی خود را که همان بازجویی و تواب‌سازی باشد، ندانسته برملا می‌کند. در آن مناظره، یکی از طرفهای بحث کسی است به نام دکتر عبدالمجید ارفعی که باستان‌شناس است و گویا در زمان انقلاب فرهنگی تصفیه شده و از کار اخراج شده است. البته این موضوع به‌ شکلی سرپوشیده مطرح می‌شود و سلیمی آن را به کلی نادیده می‌گیرد. در اینجا سلیمی نمین او را به سین-جیم می‌کشد که در برابر بی‌کفایتی‌های مسؤلان فرهنگی کشور پاسخ‌گویی کند، در حالی که امثال سلیمی نمین خود مسؤل آن همه ستمی هستند که بر فرهنگ این کشور رفته است. در صحبتی که از لوح‌های گلی دوران هخامنشی می‌شود که در سال &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;1314&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;span lang="FA"&gt;به دانشگاه شیکاگو برده‌شده‌اند، سلیمی نمین طرح برگرداندن لوح‌ها را به خود نسبت می‌دهد، ولی اندکی بعد آشکار می‌شود که همین دکتر ارفعی پس از بازگشت به کار، موضوع گل-نوشته‌ها را مطرح می‌کند و زمینه‌ی برگرداندن آنها را فراهم می‌آورد. به همین شکل هر بار که سلیمی نمین لب به سخن باز می‌کند از تکنیکهای اعتراف‌گیری و بازجویی خود استفاده می‌کند تا مدیریت فرهنگی خود را اعمال کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مشکل ما هم در مناظره‌ی سلیمی نمین و هم در مصاحبه‌ی آرش به سادگی این است که در هر دو کسانی در جایی قرار گرفته‌اند که شایستگیش را ندارند. سلیمی نمین که بیشتر یک بازجو و مقامی امنیتی است، در مقام مدیر و کارشناس فرهنگی نشسته است و از آنجا که فرهنگی که در مدیریت ایشان بوده به تاراج و انحطاط کشیده شده است، اکنون او به دنبال رد گم کردن، دیگران را به محاکمه کشیده است. البته ایشان نام این‌گونه برخورد را گفتگو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و مناظره می‌گذارد؛ چیزی که معادل دانشگاه نامیدن اوین است. به همین شکل، مصاحبه‌گر آرش هم نام بازجویی و اقرارگیری را گفتگو و مصاحبه می‌گذارد. در هیچ نشریه‌ای ـ دست‌کم‌ در نیم‌کره‌ی غربی‌- چنین نوع مصاحبه‌ای یافت نمی‌شود. تنها در کمیته‌ی حزبی ممکن است با عضوی خطاکار چنین رفتار شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به این نکته نیز باید توجه داشت که سیبا پس از آزادی از زندان چه کمکهایی را برای درمان زخمهای روانیش دریافت کرده است. می‌توان با کمی اطمینان گفت که در جمهوری اسلامی کمکی به آن معنا وجود ندارد. در آلمان هم که به ظاهر دوره‌ای را تحت درمان بوده‌است، گمان نمی‌رود که درمان‌گران آلمانی وی درک درستی از آنچه بر او رفته است داشته باشند. نیز گمان نمی‌رود که سیبا به آنها آگاهی عمیقی از آن‌همه ماجرا داده باشد. بنا بر این بعید نیست که بخشی از رفتار کنونی سیبا نتیجه‌ی عمل کردن او به توصیه‌های درمانگران آلمانی‌اش باشد که اگر مانند امریکاییها و کاناداییها آموزش دیده باشند، می‌دانیم که در چنین مواردی حد اکثر تلاش می‌کنند به فرد بقبولانند که او تقصیری ندارد. (.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;It's not your fault&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گر چه این تنها گمان من است، اما با این گمانه‌زنی می‌خواهم اشاره به واقعیت عمیقی داشته باشم که در پشت این ماجرا و بخش بزرگی از رفتار و موقعیت فعلی ما وجود دارد. این واقعیت چیزی نیست جز واقعیت تبعید یا مهاجرت که همه‌ی کنش، واکنش و آگاهی ما را زیر تأثیر خود می‌گیرد. همین که ما پسوند تبعید را به این ماجرا بیفزاییم، به ناگهان با ظرفیت سرگیجه‌آوری مواجه می‌شویم که ناچارمان می‌کند تا هر چه را فرض می‌کرده‌ایم، به یک سو نهیم و همه‌ چیز را دوباره از این زاویه بررسیم. بر همین پایه می‌توان پرسید که آیا رفتار سیبا به خاطر این نیست که او در تبعید و ریشه‌کن شده زندگی می‌کند؟ عنایت کنید به اینکه فردی از چندین دوره‌ی زندگی در زیر جزمیتهای گوناگون از خانوادگی گرفته، تا اجتماعی، استالینی و اسلامی به ناگهان رهایی یافته و در جامعه‌ای وارد شده است که به او می‌گوید فردیت تو احترام دارد. در جامعه‌ای که برای اولین بار می‌خواهد چیزی را از خودش تجربه کند، بدون حضور پدر، بدون حضور شوهری که مسؤل حزبی او نیز هست، بدون حضور زندانبان و مأمور ارشاد. با اشاره به این نکته نمی‌خواهم رفتار سیبا را طبیعی جلوه دهم. نیز نمی‌خواهم گذشته‌ی او را بشویم. سیبا اکنون آزادی را تجربه می‌کند، اما ملازمه‌ی آزادی که مسؤلیت باشد را هنوز درنیافته است. با این وجود او دارد تلاش می‌کند که با گذشته‌ی خود به گونه‌ای سازنده رو در رو شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;هم‌چنین می‌توان و باید جست و جو کرد که برخورد مصاحبه‌گر آرش تا چه اندازه ریشه در تبعید دارد. سازه‌ی تبعید از یک‌سو تجربه‌ها و آگاهی‌های نوی را در برابر ما می‌گذارد، و از سوی دیگر گسستی نا‌به‌هنگام را در برخی آگاهی‌ها و تجربه‌های ما سبب می‌شود. در مصاحبه‌ی آرش اما، چندان نشانه‌ای از تجربه‌ها و آگاهی‌های نوین پسا-تبعیدی یافت نمی‌شود. گویی که این‌همه سال زندگی در تبعید هیچ تجربه یا آگاهی نوینی را در پی نداشته است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بر عکس، هر کلمه و هر سطر مصاحبه بیانگر این است که گسستی به درازای دست‌کم ربع‌قرن در آگاهی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چنین فردهایی وجود دارد. نوع بیان، پرسشها و از آن گذشته، ارزشهایی که زیرساخت آن بحث و پرسشها را می‌سازند همه‌گی نشان از آن دارند که فرد هم‌چنان در حال و هوای سالهای &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;1360&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; &lt;span lang="FA"&gt;زندگی می‌کند و در خانه‌ی تیمی با هم‌رزمان خود پناه گرفته است و اکنون دارد هم‌رزم خطاکاری را مؤاخذه می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در مقایسه، سیبا یک قدم از مصاحبه‌گرش جلوتر است. چرا که او از تجربه کردن نمی‌هراسد و در همین زمان کوتاه اقامت در غرب به خوبی دریافته است که چگونه از آزادی‌هایش بهره بگیرد. او خود از این به اصطلاح مصاحبه شکایتی نمی‌کند، گر چه او را دوباره بازجویی کرده‌اند و نیز او را زیر فشار گذاشته‌اند که بار دیگر توبه کند، این بار به درگاه مقدس چپ. نوع برخورد خانم نوبری و جسارتش در برقراری دیالوگ و نقد گذشته‌ی خود و دیگران نوید می‌دهد که روشنایی در جایی در این دالان سوسو بزند. اما ترس و حسرت در این است که مدعیان منجی‌گری انگار در جایی بیرون از تاریخ ایستاده‌اند، تاریخ می‌آید و از آنها برمی‌گذرد، اما آنها در زمانی راکد فسیل شده‌اند. مصاحبه‌گر آرش آنگاه که سیبا را نقد می‌کند، به عنوان پیش‌فرضی که بی‌چرا پذیرفته شده است، باور دارد که تغییر فرد و حرکت شخصیت به خودی خود خطاست و فرو‌گذاشتن ارزشهایی که در دوره‌ای -خواسته یا نا‌آگاهانه - پذیرفته‌است یا به او پذیرانده‌اند، نارواست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در واکنش به رفتار سیبا و برای شناخت بهتر رفتار کنونی او به ناچار باید به سازه‌کاوی تجربه‌ی تبعید پرداخت. واکنشهای ساده‌انگارانه و ایدئولوژیک نمی‌تواند راه‌گشا باشد. از سویی دیگر این مصاحبه نگرانی عمیق‌تری را در هر ایرانی دموکرات بر‌می‌انگیزد، چرا که ما را از کج‌فهمی ژرفی آگاه می‌کند که برخی از کوشندگان سیاسی‌مان نسبت به مفهومهایی همچون فردیت و کرامت انسانی و حقوق اساسی انسانی دارند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;علی نگهبان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"&gt;&lt;a href="mailto:freedomfan168@yahoo.com"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;freedomfan168 at yahoo dot com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-size:14;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-7981260511421524920?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/7981260511421524920/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=7981260511421524920&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7981260511421524920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7981260511421524920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/01/blog-post_31.html' title='خوار داشت حرمت فردی در پای آرمان / علی نگهبان'/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4954590938108426003.post-7473947130954742035</id><published>2007-01-30T17:17:00.000-08:00</published><updated>2007-02-01T16:35:36.050-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 1px;font-family:Tahoma;font-size:12;"  &gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 12px; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 12px; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;"&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;" lang="AR-SA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اخیرا ماهنامه آرش با یک زن زندانی و تواب سابق مصاحبه ای کرده که از دید من سئوال برانگیز است. این مصاحبه دلیلی شد تا من دوباره به مقولاتی همچون دمکراسی و مدنیت در میان ما ایرانیان بیندیشم و اینکه این مقولات واقعا چه معنا و اهمیتی برای ما دارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مورد بحث زنی تواب است. زنی که اول با نام سیبا دوره ای از زندگی اش را به پای عقاید مارکسیستی اش گذاشته و با نظام شاهنشاهی مبارزه کرده است. سپس همراه سایر گروههای چپ دست به دست گروههای تندرو مذهبی داده و انقلاب اسلامی را به ثمر رسانده است. پس از انقلاب هم دستگیر شده، دوره ای را در زندان به سر برده، شکنجه روحی و جسمی شده و سپس تحت فشار های وارده تغییر شخصیت داده، از سیبای مارکسیست به زینب تواب تبدیل شده و به شکنجه روحی زندانیان سیاسی و هم مسلکی های سابق خود پرداخته است. امروز هم زیبای مهاجریست در آلمان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وی با رفتن خود به یک گردهمایی زنان چپ که دلیل یا دلایل گردهمایی شان هنوز بر من روشن نیست موجب تشنج جلسه می شود. از او خواسته می شود که جلسه را ترک کند (در آلمان٬ یعنی کشوری که دمکراتیک محسوب می شود!) زیرا که به عنوان تواب زمانی شکنجه گر روحی تعدادی از زنان حاضر در جلسه بوده است. این اتفاق سوژه مقالات بسیار و بحث و جدل های بیشمار می شود ولی هیچکدام این ها به اندازه گفتگوی آرش با سیبا معمار نوبری تأمل برانگیز نیست. این مصاحبه را می توانید در &lt;/span&gt;&lt;a style="font-weight: bold;" href="http://www.arashmag.com/content/view/605/47/"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; بخوانید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;متاسفانه این مصاحبه نیز مانند اکثر مصاحبه ها و مقالات ایرانی خطی است و به قصد محکوم یا تبرئه کردن انجام شده است. نقش اصلی را مصاحبه کننده دارد و نه مصاحبه شونده تا جایی که خاطرات، موفقیتها٬ شکستها ، و نظرات فردی خبرنگار به طور برجسته به چشم می آیند. خواننده چندان در جریان ماجرا قرار نمی گیرد و حتی نمی داند که افرادی که از آن ها اسم برده می شود (مثل مینو یا بنفشه) که هستند. ظاهرأ فرض بر این است که خواننده باید پیشاپیش این افراد را بشناسد و به نتایج دلخواه خبرنگار رسیده باشد!...سخن کوتاه٬ به نظر من این مصاحبه، مصاحبه ایست خشن و آینه ای تمام نما از معظلات فرهنگی ما ایرانیان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در روزهای آینده این پایگاه اینترنتی مقالات و متونی از پیمان وهاب زاده٬ مهستی شاهرخی، حسین فاضلی (نانام)،  علی نگهبان و... را به چاب خواهد رساند. در صورت تمایل مقالات و یا نظر نوشته های خود را به آدرس ای میلم بفرستید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="letter-spacing: 0.6pt;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شیما کلباسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www2.blogger.com/skalbasi@gmail.com"&gt;skalbasi at gmail dot com&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="letter-spacing: 0.6pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 12px; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;"&gt;&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="letter-spacing: 1px;font-family:Tahoma;font-size:12;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4954590938108426003-7473947130954742035?l=kheeshtan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kheeshtan.blogspot.com/feeds/7473947130954742035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4954590938108426003&amp;postID=7473947130954742035&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7473947130954742035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4954590938108426003/posts/default/7473947130954742035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kheeshtan.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>e'teraaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09544561082816138431</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
